تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ‌لنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آن‌جا که تو ایستاده‌ای...
(شاملو)



اینجا هوا بهاری است و بها دادن به هوس قدم زدن در کناره زاینده رود تنهای تنها و دل سپردن به نسیم و نفسی عمیق کشیدن چشم دوختن به زنان دوچرخه سوار به عشاق دست در دست هم و به خنده های کودکانه دخترکی زیبا سپردن لبخند برای نگاهی که تو را می پاید بی ترس بی اضطراب و بی هیچ خجالتی !
امروز که بهم زنگ زد بعد سالها یادم آمد آن روزهای پر از شادی پر از غرور زمانی که دنیا در دستانمان بود و آینده در تسخیرمان ، یاد یک عشق قدیمی ، نگاه های پنهانی هیجان یافتن نامش و اضطراب اولین سلام ، ولی مدتها بود که فراموش شده آدمها همیشه وقتی پیداشون که دیگه فراموش شدند . نمیدونم چرا این روزها فصلهای دفتر زندگیم به سرعت بسته میشه و آدمها به راحتی از زندگیم من دور !

هیچ وقت در پیدا کردن آدم موفقی نبوده‌ام اما همیشه در از دست دادن پیشتازم

پ ن : امروز هم خسته ام هم کسل

نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 1:19 بعد از ظهر | لينک  | 





برگشتم .....تبريز يعني لمس سرما در بهاري ترين فصل سال ، يعني بودن در کنار مردمي که به زبان تو صحبت نميکنند ، يعني حس سردرگمي ؛ يعني انتظار براي خاطره ايي که هرگز متولد نشد و با هم بودني که ميسر نشد

عجيب ، معماري شهر شبيه اهواز بود شايد براي همين بود که زياد احساس غريبه بودن نداشتم يکي از دوستان تبريزي هم که اهواز رو ديده بود اين حرف من رو تاييد کرد تجربه خوبي بود و از همه مهمتر ديدن دوستان ، شهرزاد و اولدوز که فرصت ديدنيهاي شهر رو به اين دو مديونم و در کنار اين دو ديدن يک دوست خيلي خيلي قديمي که هر گز فرصت ديدار حضوري ميسر نشده بود و با فراز و نشيبهاي يک رابطه دوستانه حدس ميزدم که هرگز هم فراهم نخواهد شد

فکر کنم در تبريز جماعت اناث در اقليت قرار دارند چون در همين سفر کوتاه تمامي از ميزبان ما تا اقوامش به بهانه ايي يک عکس تکي از من و همسفرانش مينداختند بعد از عکس هم مدام در مورد پسر رو برادر ، پسرخاله بحث ميکردند تازه من کندذهن روز آخر سر نخ رو گرفتم بابا اينجا چه خبره !!!!! اول فکر ميکردم به علت سن سال ما رو هم جز آثار تاريخي اصفهان حساب کرده اند ! در هر حال اگه يک وقت بلوتوث عکسهاي ما توي تبريز رايج شد دوستان تبريزي حتما خبرش رو به ما برسونن نيازي هم به غيرت نيست ما که همه راضي هستيم ديگه روزگار ناز و ادا گذشته بايد در اين موضوع منطقي بود وگرنه عواقبش غير قابل جبران از موقعي که هم رسيدم خونه دارم همه خانواده رو تشويق ميکنم تابستون يک سفر بريم تبريز ، چه ميشه کرد يک لحظه غفلت برابر است با يک عمر پشيماني


يک شب هم در تهران مهمان صدف بودم که حسابي ازم کار کشيد مجبور بودم تمام خوردني هاي موجود در خونه رو بخورم يکي دو بار هم من مفسده !!!!نزديک بود يک عمر عبادت عماد رو تنها با يک تار مو بر باد بدم که خدا به هر دومون رحم کرد


عکس در سایز بزرگتر
نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 11:56 بعد از ظهر | لينک  | 

پسرعموم از خوزستان اومده و از اونجايي که این روزها شغل راهنمای تور هم به مشاغل کاذب من اضافه شده :دی اين چند روز يک دور کامل تمام آثار تاريخي شهر رو با هم رويت کرديم که امروز اخرین مکان ، نقش جهان بود وقتی میگم یک دور کامل اصلا اغراق نیست تمام سوراخ سنبه و بازارچه ها رو دیدیم اصلا جاهایی رفتم که فکر کنم از زمان شاه عباس صفوی دست نخورده باقی مانده اند و با این دیدارهای تکراری تنها جذابیت دیدن باغ گلها بود که فکر کنم الان بهترين فصل براي ديدن از اين باغ بود ؛ بي نظير بود و زيبا همه جا پر از سبزي و آب و گلهاي رنگانگ و هواي پاک ، دلم سوخت براي مردم خوزستان که اين يک ماهه با خاک و غبار به سربردند و اينکه امسال در سال نوآوري و شکوفايي ، اين استان در تابستان نه آب داره نه برق




 

عکس
عکس

پ ن : دارم یک سفر میرم تبریز فکر کنم سفر خوبی باشه حسابی خوش بگذره !!!!
نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 11:51 بعد از ظهر | لينک  | 

- با اين همه - اي قلب در به در! -
از ياد مبر
که ما - من و تو -
عشق را رعايت کرده ايم ،
از ياد مبر
که ما - من و تو -
انسان را رعايت کرده ايم ،
خود اگر شاهکار خدا بود
يا نبود ...
(شاملو)


روزهاي پر از پوچي است پر از تنهايي آذين بسته شده با دلتنگي ، دلشوره هاي ممتد و بي ثمر و آزار دهنده . غمگينم ، شادم ، ميخندم و ميگريم روزهايي پر از تضادهاي احساسي ؛ آخرين اميدم به انسان بود که اين روزها از اين تنها معجزه زندگي من ، يک شعبده بازي احمقانه از آب در آمد . در همه زندگي سعي کردم نه کسي بيازارم نه کسي را برنجانم و تنهايي کسي را ترسناک تر و سياه تر نکنم و هر گاه به سببي کسي را هم رنجاندم از ناداني بود و اعمال کودکانه ! حسادت ، بدجنسي ،و... جز خصلت هايي هستند که هرگز در وجودم راه نيافتند ولي باز هم هميشه من متهمم دلتنگ يک دوستي خوبم ، دوستي بي دغدغه ، بي ترس از هر تفسير و تعبير رفتار ....براي همين خسته ام از اين جواب های معکوس همه معادلاتم

اين روزها کتاب ميخوانم ، زياد و فيلم ميبينم ، بسيار و اين تنها هنر من است در اين دوره رکود و بي هنري چندي پيش مادر پرل باک و درخت انجير معابد احمد محمود را خواندم و از فيلمها جونو ، کفاره ، پرسپوليس ،خواب مورچه ها ي مخملباف ( که برعکس همه از فيلم خوشم آمد ) بادبادک باز ، و...( بقيه يادم نيست) دايره زنگي هم ديدم فيلم بدي نبود ديدن آدمهايي ملموس که چندان دور از ذهن نبودند و پيدا کردشان کار چندان سختي نيست و ديدن این فیلم رو به هر کسي که اهل سينماست پيشنهاد ميکنم . دارم دوباره به تاريخ علاقه ميشم بخصوص دوره قاجار شايد خواندن کتاب خاطرات و سفرنامه ظهيرالدوله بي تاثير نبوده هر چند نثر مشکلي داره و به سختی پیش میره ولي برام جذاب ، هميشه به اين نثرهاي قديمي علاقه داشتم وقتي مجبوري براي کلمات کلي فرهنگ لغت رو بريزي بيرون اين جستجو بهت حس خوبي ميده گنجینه لغتت رو بالا میبره و هميشه از نثر عين القضات از تاريخ بيهقي و عبيد زاکاني لذت بردم

پ ن: از بدشانسي هاي روزگار هم اين که بعد سالها که فرصتي براي ديدن دشت لاله هاي واژگون مهيا شده ؛ حتي يک لاله در آن صحرا نروييده


نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 11:27 بعد از ظهر | لينک  | 

 


از شهريور که ساکن  اصفهان شديم منتظر آمدن نوروز و ديدن مدرسه چهارباغ ( حوزه علميه )  بودم که تعريفش رو زياد شنيده بودم که به علت مرگ عمو و رفتن به خوزستان ميشه گفت فراموشم شده بود تا اينکه ديروز خيلي غيرمنتظره به دعوت دوستي رفتم از نوع معماري بي نظير بود ، من بيشتر آثار اصفهان رو ديدم ولي اين مدرسه چيز ديگري است استفاده از نوع خاصی کاشي کاري ، گنبد و آبي که از مادي وسط آن ميگذرد زیبایی خاصی به این بنا داده ، اين مدرسه از زمان شاه سلطان حسين صفوي پابرجاست و بنا بر گفته ايي شاه مزبور در برابر اتاق مخصوصش به قتل رسيد . من زياد اهل عرفان و عقايد ماورايي نيستم اصلا ميونه ايي با ايدئولوژي ندارم و هر چيزي رو از جنبه واقعي اون ميبينم فقط گاهي وقتي اين احساسات  مسخره و  بيخود  مياد وسط کمي برام مشکل ساز ميشه که اون هم بايد کم کم از زندگيم حذف بشه  ! ولي در اين چند ساله تنها دو مکان بوده اند که قدرت و زيبايي شان  مرا تحت تاثير قرار داده اولي کليسايي است که تنها در روزها شنبه اجازه رفتن و شرکت در مراسم را داری و من سعي ميکنم در بيشتر مواقع شرکت کنم و دومي همين مدرسه بود سادگي که با عظمت اون  آميخته شده .

سال جاري رو اختصاص دادم به سفر رفتن و ديدن با آدمهاي جديد آشنا شدن شايد فرصتي براي فرار از خود چند شهري رو ليست کردم برون مرزي و داخلي سال گذشته خيلي دوست داشتم برم قونيه که دقيقا مصادف شد با فوت بابابزرگ ،  اولين سفر هم به پيشنهاد يکي از اقوام نزديک - که براي کاري نيمه دوم ارديبهشت قصد رفتن به چند شهر استان  آذربايجان شرقي داره - شايد عازم اين استان بشم هنوز تصميم جدي رو نگرفتم ولي فکر کنم سفر خوبي باشه 
 پ ن : خوشحالم ديدمت بعد مدتها و شايدسالها  ،   خوشحالم کنارم بودي ،  خوشحالم که ميتونم بهت اعتماد کنم و خوشحالم که همه غرغرهام رو توي اين 13 روز تعطيلات گوش کردي بدون هيچ قضاوتي  و نظر دادني و ممنونم که به هيچ صفتي  متهمم نکردي  !

 عکس در سایز بزرگتر

عکس ۱

نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 11:33 بعد از ظهر | لينک  | 

 

تالاب چغاخور

**برگشتم خونه ، باز همه چیز عادی شد روز از نو روزی از نو باز هم تکرار باز هم درس کتاب و خواندن بی نتیجه باز هم نقطه سر خط.
چهره شهر عوض شده بود به بهانه آمدن اپک ،  به بهانه صد سالگی نفت دارند تمام داشته های شهر رو که روزگاری به اون می بالید رو بهم میریزند ؛ تمام درختهای قدیمی ، پل ها ، مدرسه های قدیمی ( که قدمتشان به اندازه خود شهر ) رو از بین بردند   فکر کنم تا چند سال دیگه ، شهر برای همه خالی از خاطره بشه تنها چیزی که فعلا !!!!!! سرجاش کوهها و تپه ها و دشت پر از لاله است هرچند میدونم تا چند سال دیگه به بهانه انتقال شهر و ایجاد شهر جدید ،  همین بازمانده خاطرات هم از بین میره

***دو اتوبوس از بازدید کنندگان مناطق جنگی تصادف کردند که خیلی  از این افراد کشته شدند سری اول دانشجو دانشگاه غیرانتفاعی  و سری دوم هم فرهنگیان بودند من بیشتر  این مناطق جنگی رو دیدم اصلا نمیدونم وقتی خوزستان این همه جای دیدنی داره آخه  دیدن این مناطق که خطر جانی داره چه ارزشی داره ؟ اون هم از راه دور  با اون جاده های پیچ در پیچ که حتما باید راننده حرفه ایی  یا  محلی باشه . یادم همین شلمچه که اینقدر در موردش تبلیغات میکنند تا همین چند سال پیش پوشیده از مین بود و قدم به قدم که میرفتی  اخطار پشت اخطار !

پ ن: فعلا خوبم ، خوبم ، خوبم و همین آرامش و عادی بودن زندگی رو دوست دارم تا یک مدت هم دنبال تحول نیستم ، سکون هم بعضی اوقات لازم  ولی  وقتی عزیزی رو از دست میدی دیگه حتی خندیدن هم تو رو دچار عذاب وجدان میکنه وقتی مجبوری درست در شادترین لحظه ات به خودت تلنگر بزنی هی فلانی عمو هم رفت

عکس در سایز بزرگتر

نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 11:25 بعد از ظهر | لينک  | 

 

سال نو ، ماهی قرمز ، مرگ ، قبرستان ، مزار ، گریه ، عکسهایی که بهت لبخند میزنن و سعی میکنن توی اون مخت  کنند که دیگه نیستن بعد یک سردرد طولانی و خوابی طولانی تر و ۲۴ ساعت خاموشی گوشی قطع ارتباط با دنیا انگار من هم مرده بودم نه حوصله تبریک گفتن داشتم و تبریک شنیدن دیگه حالم از این کلمات کلیشه ایی و تکراری بهم میخوره هرچند زندگی هم کلیشه ای شده . دیگه یادم رفته کجام ، کی هستم ، و برای چی هستم یادم رفته میشه موند و زندگی کرد . منم منتظرم توی اون صف انتظار و آرزو کردم  سال بعد منم یک عکس بشم کنار یک تپه کوچیک و بعد از اون بالا ( البته اگه جایی باشه که همون بازمانده ایمانم هم این روزها پر کشید رو رفت و دیگه دارم به همه چیز شک میکنم حتی به وجود اون غول باید و نباید ) زل بزنم به آدمها فکر کنم حس خوبی باشه اگه این این رویای آدمها واقعیت داشته باشه برای همین که عمو و بابابزرگ و مادربزرگ کلی حسودی میکنم .  منتظر سال متفاوتی نیستم مثل هر سال منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم اصلا کی گفته سال نو میاد همه چیز نو میشه و کلی اتفاق خوب میفته ؟ 

حیف که زنده به گور صادق هدایت همراهم  نیست که بدجوری توی این روزهای تاریک و تنگ و قبر مانند ، خوندنش لذت بخش ! دلم اتاق خودم رو میخواد این تنها آرزوی امسالم

خوبه قبری برای گریه کردن هست ........

نوشته شده توسط بي بي باران در ساعت 10:10 قبل از ظهر | لينک  |