تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

 

یک دوستی ۱۵ ساله به همین  راحت تموم شد!!! با کمال تعجب هفته پيش تماس گرفت و گفت : ديگه با من تماس نگير شوهرم زياد از ارتباط من و تو خوشحال نيست اين رابطه دوستانه به مذاق ملوکانه آقا نا خوشايند آمده وقتي دليل را پرسيدم گفتن نمي دونم ولي ميگه اين دوستت بيش از حد و مرتبه خودش حرف مي زنه !!!! و یک مشت حرفهای بی ربط دیگه ، اصلا نفهميدم چطور خداحافظي کردم حالم بد شد از خودم و جنسيتم بيزار شدم هرچه فکر کردم نفهميدم کجاي کار، مخالف عرف انساني حرفي زدم يا کاري کردم من که سه بار مانع ارائه داخواست طلاق زنش به دادگاه شدم  و او را  تشويقش کردم  به جاي فکر کردن به طلاق و قبل از رفتن به دادگاه با مشاور صحبت کنه و با مشاورين تلفتي آشنا کردم تا کسي باشه که هم به درد دلش گوش کنه و هم براي او اسباب دردسر نباشه

 هفته پيش هفته بدي بود خيلي بد حس اينکه کسي تو رو متهم به کاري کرده که مقصر نيستي آزارم مي داد حس اعتماد کردن رو از دست دادم و از همه دلگير بودم سعي کردم روابطم رو با همه به نقطه صفر برسونم مدام در پي علتي بودم  که چرا اون آقا به خودش اجازه داده تا  من رو متهم کنه بارها از خودم پرسيدم حد من کجاست ؟؟ آيا به علت اينکه زنم حق حرف زدن يا اظهار نظر رو ندارم آيا آگاه کردن زنان بر حق و حقوقشان عملي خلاف است ؟؟ من که در تمام عمرم سعي کرده ام خوبي کنم حتي اگر خوبي نبينم (هرچند که مدتهاست به اين اصل زندگيم هم اعتقادي ندارم ) خوب مي دونم اگر این ماجرا رو برای کسی تعریف کنم   به جرم زن بودنم من مقصرم من حق ندارم حرف بزنم اظهار نظر کنم و يا اينکه به تو نوعي بياموزم تا از اين اندک حقوقت به نحو درست بهره برداري کني وگرنه سريعا محکوم به اين امر خواهم شد که از حد خودم حرف ميزنم !!! چون به خاطر راهنمايي ديگري محکوم به دخالت خواهم شد من چون فکر مي کنم چون حرف مي زنم و چون دوست ندارم تمام عمرم را در زير سايه اي مردي و با منت او زندگي کنم پس هميشه محکومم ...از ديدگاه او زني سربزير آرام و مجيز گو زني نمونه است که به جاي سکوتش و از خود گذشتگي هايش بهشت را به او وعده داده اند ... من نمي توانم !!! نمي توانم تمام عمرمم به کسي متکي باشم و کس ديگري به جاي من فکر کند و تصميم بگيرد و تمام مدت در فکر معامله نفقه و مهریه باشم اصلا  از این گونه زندگی بیزارم حاضرم تمام عمرم مجرد بمانم ولی تن به چنین ذلتی ندهم  با این همه  بیشتر از این ناراحتم که به پاس آن همه کمک ، دوستم حتی به خودش جرات نداد تا از من دفاع کند ما زنان خودمان مقصریم که با بهای بیهوده به مردان دادن و کوتاه آمدن زندگی را برای خودمان سخت کرده ایم ولی با این همه حرف خوب می دانم همراه بودن با این  هم نسلهایم  که اين گونه فکر مي کنند  اميدي به  صلاح نيست که خانه از پاي بست ويران است

**************************************

این همشهری ما که کاندیدا شده هم این روزها بسیار فعال شده  در تمام پلاکارها به زبان محلی تنها راه نجات از بیکاری را او می دانند جالب تر آنکه در همین دو سه هفته چندین شرکت خارجی برای جذب نیرو در سطح شهر فرمهای استخدام پخش کرده اند و ادعا کرد هاند که سعی در استخدام تعداد زیادی نیرو دارند که ترجیحا باید بومی باشند خلاصه همه مسوولین وابسته به حزب مذکور بسیار مهربون شدند وقتی برای کاری مراجعه می کنی با رویی باز و خندان از تو استقبال می کنند جالب تر همه این  شبکه استانی که  مردم رو به صحبت به زبان محلی تشویق میکنه و سراغ شهرها و روستاهای محروم میرند  و پای درد و دل مردم می نشینند  کاشکی سالی چند بار انتخابات ریاست جمهوری برگذار می شد کاش !!!!

************************************ 

بعد مدتها تونستم که سروسامانی به لینکها بدم البته این رو باید بگم که زحمت اصلی رو دنیز جون کشید ......... ممنونم دنیز جون 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت8:57 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
فکر کنم دارم پوست میندازم

 

من آدم سیاسی نبوده و نیستم نه اینکه بترسم بحث این حرفها نیست بیشترش به خاطر نداشتن سواد کافی  فقط همین ولی وقتی پای جون آدمی در خطر باشه اون هم انسانی که نه کسی رو کشته نه از دیوار کسی بالا رفته  فقط  فقط به جرم دفاع از حق و حقوق دلم می گیره و شاید تنها کاری که از من بر میاد همین باشه

                                       ناصر زرافشان

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

 مردم آزاده‌ی ایران
 سازمان‌های مدافع حقوق بشر!
 ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤

*************************************

احساس میکنم  پر از افکار گرد گرفته ام و مملو از تفکرات پوسیده، حس بدی خیلی بد، تمام افکارم به نظرم بیهوده ترین تفکرات میاد تحملشون و حتی باورشون هم برای خودم سنگین ، حس میکنم گرفتار یک تار عنکبوتم که هر چه بیشتر دست و پا می زنم بیشتر گرفتار میشم  و زودتر به یک طعمه تبدیل میشم باور کن که   یک بغض پنهان دارم که این روزها  بدجوری آزارم میده انگار فصل چیدنش فرا رسیده .............   دلم یک دست گرم میخواد یک  همراه شاد و یا بهتر بگم یک دوست خوب پر از حرفهای نا گفته ام ولی مگه میشه به کسی اعتماد کرد؟... باید چشمان اعتمادم را ببندم برای همیشه!!!!  از همه خسته ام حتی از این خود لعنتی 

چمدان  بسته اندیشه ام

دنج اتاق وجودم به انتظار نشسته

و چشمانم در کمین !

به انتظار گشودن روزنه ای است

تا بتوانم با تفکر خود

نفس بکشم

*************************
امروز بعد مدتها رفتم بیرون از خونه ، به جای گرفتن روحیه اعصابم ریخت بهم  ، صدای بلند گواز ستادهای تبلیغاتی که برای رقابت همزمان با هم پخش میشد و جز آلودگی صوتی هیچ سودی نداشت  ولی خوشبختانه مثل دفعات پیش سطح شهر رو  پر از عکس نکرده بودند و تنها به نصب  پلاکارد قناعت کرده بودند  ولی باور کنید تنها حرفی که بین مردم ردوبدل نمیشد حرف انتخابات بود

 

*************************
امروز صبح در اهواز بمب گذاری شد  انگار کشته داده البته میگند وضع مجروحها هم زیاد تعریفی نیست و به احتمال زیاد تعداد کشته ها بیشتر از تعداد گزارش شده است بهرحال می تونید گزارش رو اینجا بخونید  و همینطور اینجا

گزارش لحظه به لحظه سایت زنان از گردهمایی امروز زنان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت4:39 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
من امروز باز هم بزرگتر شدم
 

وقتی کوچکی ،آنقدر کوچک که حتی آرزوهایت را با زبانی کودکانه و ناقص بیان میکنی ، بزرگترین آرزویت بزرگ شدن است وقتی دیگران به جای توجه به آرزویت به زبان کودکانه ات می خندند وقتی که  ر را  ل تلفظ کرده ایی باز هم نمی فهمی بزرگ شدن چندان آرزوی بزرگی هم نیست
وقتی دستانت در تلاش باز کردن دری می ماند با صدایی مایوسانه به خودت می گویی بزرگ که شدم دیگر هیچ دری بر من بسته نخواهد بود  وقتی پله ها را بی کمک نمی توانی طی کنی و با حسرت به اسباب بازی پنهان می نگری باز هم به خود می گویی وقتی بزرگ شدم تمام پله ها را بی کمک طی خواهم کرد  وقتی ، وقتی ....و تمام زندگی من و تو در همین ( وقتی بزرگ شدم ) طی شد  و امروز  مدتهاست که از بزرگ شدنم می گذرد ولی  هنوز نفهمیده ام که با بزرگ شدن من هیچ اتفاقی نخواهد افتاد هنوز درهای بسیاری بر من بسته است  هنوز در پله های اول زندگیم و حتی دستان دیگری هم کمکی به من نخواهد کرد من امروز بزرگ شدن دوباره ام را جشن !!! می گیرم من امروز باز هم آرزو خواهم کرد که اگر بزرگتر شوم  درهای بسته کمتر خواهد شد بی آنکه بدانم  که درهای بسته ام از آن انگشت شمار خانه به تمام جهان تسری یافته است 
زمانی رویایی ترین سن برایم رسیدن به 18 بود حس داشتن استقلال و آرامش که بزرگترین و نهادینه ترین آرزویم بود( که انگار با من زاده شده ) ولی امروز 8 سال از تولد 18 سالگیم گذشته  و هنوز هم رسیدن به استقلال و آرامش بزرگترین آرزویم است ای کاش از آغاز می دانستم این آرزوی بزرگ شدن چندان آرزوی نیکی نیست و شاید تنها آرزویی است که از برآورده شدنش ناراحتم  ولی با این همه  من  امروز 26 ساله شدم

********************************************
روز تولدم هم نباید فراموش کنم که یک زنم و هنوز از لحاظ اجتماعی کمبود حق دارم:

● فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»

سالهاست که زنان برای دستیابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسیار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانین مدنی و جزایی حاکم بر جامعه یکی از مهمترین این موانع است.

ما زنان برای پیگیری و دستیابی به حقوق برابر از تمامی شیوه های مسالمت آمیز بهره می جوییم تا با یاری یکدیگر صدای اعتراض خود را به قوانین موجود هرچه رساتر اعلام کنیم.

از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و نادیده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقیر آنان در قوانین اعتراض دارند می خواهیم به گردهم آیی که به این منظور در روز یکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خیابان انقلاب) برگزار می شود بپیوندند.

ليست بروز شده حاميان اين حرکت را در وبلاگ فرناز بخوانيد

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |

یادم سالها پیش بهم گفتی (دروغ چرا یادم نبود چند روز پیش توی دفتر خاطراتم دیدم ) هرگز ازدواج نکن مردها آفت استعدادند و من  با شرمی کودکانه خندیدم (آخه آن وقتها ازدواج کلمه ای ممنوعه بود و به جز خلوتهای دخترانه حق بیان نداشتیم  ) و گفتم مگه میشه و درست در همان لحظه چهره رویایی مرد رویاهایم را تجسم کردم چقدر حرفت برایم بی معنا بود به من گفتی تو پر از استعدادهای منفعلی حیف که نکشفته نابود شوند میگفتی تو پراز فرصتی تا خوب زندگی کردن را تجربه کنی  فرصتی که من خود خواهانه از خود گرفتم و بعد عصایت را که تاوان عشقت بود زیر بغل زدی و رفتی و بار آخر که دیدمت دیگر حتی توان سخن گفتن هم نداشتی و من چقدر ساده بودم که فکر میکردم تو اشتباه میکنی !!!!  دیروز مهمان خانه ابدیت شدم بی بی بارانم تا بگویم که تنها مرد با نسبت شوهر نابود کنننده استعداد نیست  ، این مرد می تواند پدر باشد یا برادر و یا حتی مردی که هر روز بی تفاوت از کنارش میگذریم می خواستم که این را به تمام تجربیات تلخت اضافه کنی هنوز لب به سخن باز نکرده ام که صدایی مردانه سکوت پر از حرف من و تو را شکست این جا هم........از دور صدای گاگریوه (g-gereva) زنی در سوگ شوهرش می آمد....و من فکر کردم ما زنان چقدر تنهاییم ........

این روزها اون روی سگیم  دیگه نمایان شده با همه دعوا دارم  حتی حوصله خودم هم ندارم همش تقصیر این بیکاری ،  که خیلی هم خسته کننده شده چند روز پیش رفتم برای مصاحبه تنها سوالی که مطرح نشد در ارتباط با رشته حقوق بود  سوالاتش در مورد  تعداد تکه های کفن زن و مرد و فرق آنها و خواندن نماز میت و بقیه سوالات هم در همین موردها بود دیگه اونقدر اعصابم خورد شد که وسط مصاحبه زدم بیرون ، همه مشکلات روحی خودم یک طرف محیط خونه هم غیر قابل تحمل وقتی همه این در جا زدن و قبول نشدن تو امتحانات رو از چشم تو می بینند به کی بگم به خدا از این همه خوندن خسته شدم افتادم تو بن بست زندگی به هر دری می زنم نمی تونم راه فرار پیدا کنم بعضی اوقات بدجوری هوس میکنم کار خودم رو تموم کنم  بدجوری ، حیف که هنوز از مرگ می ترسم ...........................

امروز برای تنوع کتاب از صبا تا نیما را می خوندم این شعر" میرزاده عشقی"  خیلی دلنشین ، تا حالا هم جایی نخونده بودم
 
 مر مرا هیچ گنه نیست بجز آنکه زنم
زاین گناه است که تا زنده ام اندر کفنم
من سیه پوشم و بدبخت چو بخت تومنم
منم آن کس که بود بخت تو اسپید کنم
......
بکنم گر ز تن این جامه گناه است مرا
نکنم ، عمر در این جامه تباه است مرا
چکنم ؟ بخت از این رخت سیاه است مرا
حاصل عمر از این زندگی آه است مرا

 گاگریوه (g-gereva): خواندن اشعار عزا همراه با گریستن و عملی کاملا زنانه 

 

 

 

 

 


 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت8:4 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

"خانم جان نمی دونی  دخترهای این دور زمونه چه گرگی شدند"  این حرف رو امروز زنی به من زد که ازتعاریفش معلوم بود سن و سالی نداره ولی  اونقدر سختی کشیده بود که نمیشد فهمید چند ساله است !!!! یکیاز شانسهای زندگی من این که هیچ وقت در هیچ مکانی تنها  نیستم و خیلی راحت می تونم یک  هم صحبت پیدا کنم ، نمی دونم شاید معجزه رشته ایی که خوندم و یا شاید هم علت از خودم بشه (چقدر خودم رو تحویل گرفتم ) بهرحال  در آن زمانی که منتظر جلوس رییس اون اداره بودیم ، از زندگیش برام صحبت  می کرد که : 12 سالگی ازدواج کرد اون هم توی روستا و بعد شوهرش اومده و شهر و شد کارگر شرکت نفت تعریف می کرد که  خیلی سختی کشیده  توی اون دوران  تنهایی زندگی در  کنار مادر شوهری بدزبان و آزار و اذیتهای  اطرافیان.بعد چند سال بالاخره شوهرش  اون رو  شهرآورد  خودش میگفت خانم خیلی سختی کشیدم خیلی ! ولی با این همه شوهرم رو  وادار کردم درس بخونه و دیپلم بگیره و پیشرفت کنه میگف وضع مالی شوهرش خوب   شده چند تا خونه و زمین و....داره حالا که می خواستیم بعد اون همه نداریها نفس راحت بکشیم  سر پیری رفته زن جوون گرفته که 3 یا 4 سال از دختر خودش بزرگتره چند ماه خونه نیومده خرجی هم درست و حسابی نمیده می خواست بدونه می تونه برای نفقه شکایت کنه ؟ تا اونجایی که می تونستم راهنماییش کردم ولی افسوس که خوب میدونم که قانون حامی خوبی نیست چون عمل مرد که خلاف شرع نیست ...تمام امروز رو در فکر این خانم بودم  به این سرخوردگی و تنهایی  بعد اون همه سختی  و در فکر اون دختر که چطور با مردی با این سن و سال ازدواج کرده یعنی پول این همه مهم حتی به ارزش نابودی یک زندگی ؟؟ مریم نازنین (علفهای هرز)  راست میگه مشکل از ما زنهاست خودمون باعث بدنامی خودمونیم
 
این روزها سرگرم خواندن کتابیم به نام  ((طرف او)) نوشته آلیا دسس پدس هستم کتابی زیبا و تاثیرگذار
داستان زنانی که به دنبال عشقند تلاشی بی ثمر و  فرقی نمی کند که متعلق به کدام گروه اجتماعی باشند ولی هیچ کدام از این زنان از پس منطق مردان بر نمی آیند یا مجبورند یا خود را با زندگی مبتذل همانگ کنند و تنها دغدغه خود را منوط به لباس و ارایش و...بگردانند و یا این خلا را با خیانت جبران کنند و یا مثل قهرمان داستان از رویه ایی متفاوت استفاده کنند ...بهرحال کتاب زیبایی است که ارزش یک بار خوندن رو داره .....

این ذهن آبی هم مثل بچه مدرسه هایی است  که آخر کلاس میشیند و آدم فکر میکنه اصلا اهل درس خوندن نیستند و بعد موقع امتحان آدم رو متعجب میکنند...هرچند که به خودش گفتم زیاد از این انتخاب نویسی ها خوشم نمیاد ولی دور از انصاف که نگم مطالب اخیر این عضو آرام وبلاگستان  در مورد انتخابات خوندنی که اصلا بهش نمیاد !!!!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت6:44 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
دلتنگی امروز من
 

از وب‌لاگ ف.م .سخن:

يک نفر در بند دارد مي سپارد جان!

اکبر گنجي از صبح پنج شنبه اعتصاب غذايش را از سر گرفته است. در روز شکستن اعتصاب نيز چيزي جز آب سوپ نخورده و اين يعني نُه روز گرسنگي. به خاطر اعتصاب، حق مطالعه را نيز از او سلب کرده اند. او فقط با آب و چاي و چند حبه قند زنده است. وزن او از 77 به 68 کيلو رسيده است. گنجي آرام آرام مانند شمعي در حال خاموش شدن است.

دوستان ارجمندي که معتقد به کار جمعي هستيد و بر شروع هر کار انفرادي ايراد مي گيريد!
عزيزاني که کارتان نوشتن است و هيچ کاري جز نوشتن را در شان وب لاگ نويسان نمي دانيد!
بزرگواراني که به هيچ خط و جناحي وابسته نيستيد و کار ديگران را خطي و جناحي مي ناميد!
اگر قرار است دست به کاري بزنيد يا چيزي بنويسيد، ترتيبي دهيد که پيش از مرگ اکبر گنجي به نتيجه برسد. ما هم با شما همراه خواهيم بود
.

**************************************************

میل نوشتن ندارم ولی نمی تونم...اصلا برای چه کسی مهم که من دلتنگ و خسته ام و حتی حوصله خودم رو هم ندارم به کسی هم نباید ربطی داشته باشه که من این روزها عوض شدم (از لحاظ روحی) و همه به من میگند دیگه مثل قدیم نیستی حتی خنده هات هم مصنوعی شده ولی با این همه درد و غصه که این روزها میبینم و می شنونم و یا می خوانم تنهایی و دلتنگی من پول سیاه هم نمی ارزه ....وقتی زن همسایه کتک خورده با دو بچه شبانه از دست شوهر معتادش فرار میکنه و قاضی با وقاحت تمام میگه باید شاهد بیاری که شوهرت رو رو در حال کشیدن مواد دیده باشه باشه پس دلتنگی من در اوقات چه ارزشی داره؟ وقتی شاگرد مادرم سر کلاس بر اثر گرسنگی بیهوش میشه ناشکری که من از سر سیری از دلتنگی بنالم....وقتی جوانی همسن و سال من گوشه زندان تنها به خاطر ابراز عقیده با هزار امید و آرزو می پوسد   تمام غمهایم بی معنی میشند و رنگ می بازند ولی باز هم من دلتنگم حتی اگه به کسی مربوط  نباشد من دلتنگم چون غذا نیست چون آرامش و امنیت وآزادی رو نمیشه در هیچ کجای دنیا حتی تو بازار سیاه هم پیدا کرد ......

دیگه از این همه حرف در باب انتخابات خسته شدم (خنده دار شروع نشده من احساس خستگی می کنم )شاید این خمودگی و دلزدگی هم اثرات این ۸ سال باشه وقتی که ۸ سال پیش با امید به آینده ایی بهتر رای دادم و چی نصیبم شد ؟؟  تنها به یک بدبینی و بی اعتمادی سیاسی رسیدم از این همه قهرمان پروری و رستم دستان سازی ها بیزارم ۸ سال پیش ناجی من خاتمی نام داشت و امروز معین که همان نسخه ایی که برای خاتمی پیچیده بودند کاندیدا شد. ۸ سال پیش که خاتمی  کاندیدا شد من تنها یک دانش آموز دبیرستانی بودم که برای بار اول حق رای داشتم هیجان زده و سرخوش که برای یک بار مهم شده ام حرفهای او جدید بود و مثل بقیه نبود و همه اقشار با هر طیف خواهان رای دادن به او بودند یادم تبلیغ برای او در دبیرستان ممنوع بود و متخلف شدیدا تنبیه انضباطی می شد.....با این همه خاتمی رییس جمهور شد و ۸ سال هم گذشت و امروز از آن همه شور و شر و جوانی چیزی باقی نمانده دیگر برای من مهم نیست که چه کسی رییس جمهور می شود من تنها دوست د ارم در سرزمینی زندگی کنم که کودکانش با طعم فقر بزرگ نشوند در سزمینی که زنانش قربانی جنسیت خود نشوند و مردی دلیل ناتوانی از فراهم کردن مایحتاج خانواده اش خودکشی نکند آیا درخواست بزرگیست ؟؟؟

کاش کسی بود تا تمام حرفهایم را میشنید پر از حرفهای نا گفته ام .............کاش باورم می کردی کاش !!!!    

پر پرواز ندارم 

اما دلی دارم و حسرت درناها 

                                  احمد شاملو

 

  

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |