نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
احمد شاملو
احساس میکنم پر از کار نکرده ام پر از وعده های وفا نکرده ، حس میکنم باید کاری کرد ، بر این عمر تلف شده نگاه میکنم میبینم من پیر خواهم شد پیش از آنکه حس کنم روزی جوان بوده ام . خودم را پنهان در یک پیله کرده ام دور از چشم همه و در انتظار و به امید پروانه شدنم ، ولی با این همه امید هنوز نگران این تولد دوباره ام ، چون خوب می دانم همه پیله ها هرگز به پروانه بدل نخواهند شد و بعضی بی آنکه پرواز را تجربه کنند خواهند مرد و من میترسم که سرنوشت من هم با آن بعضی ، رقم بخورد !!!!!
این عادت به دلتنگی رهایم نمی کند کس و زمانش نیست مهم این که من دلتنگم برای تمام روزهای خوب شاد دلتنگم برای تمام لحظاتی که خندیدن را از صمیم دل تجربه کرده ام برای دوستانی دلتنگم که مدتهاست حرفی برای گفتن نداریم من تنهایم چون باید در میان مردمی زیستن را تجربه کنم که هرگز حرفهایم را باور نداشته اند دلتنگم برای بی بی بارانی که می توانست باشد و نیست من گرفتار عادت غریبانه ترین دلتنگیم من اسیر واژه هایم از صبح تا شب از شب تا صبح باورش سخت ولی این زندگی من نیست راستی رویایم کجا رفتند ؟؟ هرچند که هیچوقت کسی کوچکترین رویایم را باور نکرد و این از هر تنهایی برایم سخت تر است زیستن در میان مردمی که بزرگ شدنت را باور ندارند
نوشی جان دلتنگیت را هم حس میکنم و هم درک ، هرچند که هرگز مادر نبوده ام - شاید تنها آرزویی که هرگز نداشته ام تجربه حس مادرانه است - آن هم در سرزمینی که مادر هیچ گونه حقی نسبت به فرزندان ندارد باور کن هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز این غمگینم نه تنها برای تو بلکه برای همه مادرانی که این قوانین بارها به آنها فهمانده که به جرم زن بودن هیچ حقی ندارند نوشی همدردی مرا هم بپذیر
افسوس !
آفتاب
مفهموم بی دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودم
اکنون
با آفتاب گونه ئی
آنان را
این گونه
دل
فریفته بودند !
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند
ای کاش می توانستم
- یک لحظه می توانستم ای کاش -
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را
گرد و حباب بگردانم
تا با دو چشم خویش ببیند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم!
احمد شاملو
حوصله نوشتن نیست پر ار حرفم ولی وقتی مقابل این صحفه قرار میگیرم فراموش می کنم نمی دونم شاید واقعا حرفی برای گفتن ندارم ؛ غمگین نیستم خسته هم نیستم از صبح تا شب در حال خندیدنم همیشه هم سعی داشتم مدام در حال ارتباط با دیگران باشم ولی گاهی اوقات توی اون نهانخانه دلت یک حرف داری که هیچ کس هم محرمش نیست و همون حرف آزارم میده دیگه از این بی هویتی خسته ام فقط همین ! فکر کنم زمان سفر رسده باید کوله بارم رو بردارم نمی دونم کجا ولی تصمیم دارم از شهر برم مقصد مهم نیست ؛ مهم اینه که از این راکد بودن نجات پیدا کنم.
امروز توی گرمای 45 درجه اهواز چیزی دیدم و حس کردم که تا آخر عمرم یادم نمیره و هنوز هم انچه را که دیده ام باور ندارم ؛ از این مردم خسته ام !!!! خسته و دیگر هیچ شاید گفتنش سخت باشد ولی برکسی که دل برخود نمی سوزاند دل سوزاندن و غصه خوردن روا نیست ولی برایم قابل قبول نیست که در سرزمینی که گفتن یک حرف حق و خواهان آزادی بودن برابر حکم محارب است چگونه این رواج دهندگان فحشا بی هیچ مشکلی در برابر چشمان مامور قانون جنس خود را میخرند !!!! هیچ وقت ندیده بودم که با این وقاحت تمام در کنار خیابان بر سر قیمت با هم مجادله کنند !!! شاید تنها حسن زندگی در شهر کوچک همین باشد که تمام این پلیدیها را کمتر می توانی ببینی ولی باز هم ترس من از گشایش این درد پنهان است .................خسته تر از همیشه ام نه برای خودم تنها برای انسانیت نجابت و عفتی خسته ام که امروز در برابرم حراج شد اینجا سرزمین من نیست.
دوستم دیروز تماس گرفت گفت برای هفته قوه قضاییه بیا اهواز که دادگستری مراسم ویژه داره همه هستند استادها و بچه های دانشگاه موقعیت خوبی که همه رو ببینی زیاد وسوسه به رفتن نشدم چون حوصله گرمای اهواز رو ندارم بخصوص که شرجی هم شروع شده !!! ولی نکته قبل توجه در این سمینار این است که در تمام این مراسم ها مسولین و دست اندرکاران تلاش می کنند که از نوع و عملکرد و کارایی خود دفاع کنند اما متاسفانه با تمام تلاش مسولین قوه قضاییه و بوجود آوردن ارکان جدیدی مثل شورای حل اختلاف باز هم نتوانسته از بار دادگاه ها و پرونده های موجود کم کنه در دوسالی که من در داد گاه کار می کردم بیشتر دادخواستها در همان مراحل اولیه به علت عدم آشنایی فرد با قوانین رد می شد و یا اینکه مدعی درگیر کاغذ بازی های دادگاه و اطاله دادرسی شده و پس از مدتی قید پرونده را میزد پایه و اساس قوه قضاییه ما براساس دو قانون آیین دادرسی مدنی و آیین دادرسی کیفری است قوانینی که تمامی مراحل دادرسی از دادگاه بدوی در دعاوی مدنی و از لحظه وقوع جرم و حضور ضابطین دادگستری در دعاوی کیفری تا مراحل عالی را به اطلاع رسانده متاسفانه در بدو ورود به دادگاه موضوع قابل توجه این است که کمتر قوانین فوق به مرحله اجرا گذاشته می شود و چه بسا دادخواستی که طبق باید رد شود به اجرا گذاشته می شود و در مراحل بالاتر رد خواهد شد خوشبختانه شوراهای حل اختلاف توانسته اند کمی از این بار کم کنند (هرچند که حضور افرادی که آشنایی با حقوق و قضا نداشته اند خود در داز مدت ایجاد مشکل خواهد کرد ) زیرا در بسیاری از موارد افراد تنها برای ترساندن طرف مقابل اقدام به شکایت می کنند و یا اینکه در بسیاری از موارد خانوادگی در همان جلسه اول دادرسی از ادامه پشیمان شده و دادخواست یا شکایت خود را پس می گیرند شاید اگر قوه قضاییه تمام تلاش خود را معطوف به نهادینه کردن فرهنگ استفاده از وکیل می کرد کمتر با مشکلات عدیده کنونی مواجه میشد هرچند که امروزه حق الزحمه وکلا بیش استطاعت مالی جامعه است البته زنان هم و نوع نگاه به آنان نیز خود مشکل دیگری که اگر از این حوصله نیم بند من چیزی باقی ماند شاید بعدا در این باره نوشتم
آغاز هفته قضاییه که برای محله ما زیاد خوشایند نبود ، دیروز جوانی دقیقا رو به روی خانه ما در یک ماجرای زورگیری به قتل رسید و این دقیقا این سومین جوان که در محله ما به قتل می رسه فعلا که هیچ تاثیری توی روحیه مردم نذاشته (بیچاره ها کمک دارند عادت می کنند یه جورایی شبیه این فیلمها وسترن شدیم ) فقط کمی مامانم رو پریشون کرده از صبح تا حالا مثل یک خبرنگار سختکوش و علاقمند پیگیر خبر و مدام گزارش لحظه به لحظه میده فکر کنم اگه به این استعدادش بها می داد تا حالا جایزه پولیتزر رو برده بود !!!!!
نتیجه که اعلام میشه سکوت میکنم و بی هیچ حرفی رو می کنم به بابا و میگم می ترسم ...فقط همین ....و او مثل همیشه برای دلداری من میخنده میگه ما بدتر از این هم دیدیم نترس بدتر از دهه 60 که نمیشه تازه اون موقع قدرت داشتند خواستم بگم من قدرت تور و ندارم شکننده تر از آنم که تو باور کنی من قدرت تو را ندارم که سالها یاد دوستان سفر کرده زندگی کنم و یا با خاطره آنان که دیگر نیستند ولی با این همه من سعی می کنم باور کنم هرچند که این روزها به باور و عقیده هیچ کس ایمان ندارم !!! ... صبح با صدای تلفن و موبایل بیدار میشم دوستان فرصت طلبی که قصد تبریک دارند و من متعجب که فردا با این دوستان چه خواهد شد ؟؟ تنها در آغاز صبح است که تماس تلفنی یا یک دوست کمی آرامش را با من همراه می کند ولی این هم موقتی است مثل تمام لحظات امروز و فردا و آینده ، من به رنج و تحقیری فکر می کنم که دیروز در هنگام رای دادن بر من تحمیل شد تا شاید این حس ترس را از خودم بزدایم ولی باز هم ترس و ترس..... دیگر از نفس کشیدن در این فضا خسته شدم به همه گفتم اگر نتوانم میروم احتیاج به ماندن در سرزمینی دیگر دارم باید در فضایی دیگر نفس بکشم ولی من افسوس می خورم که به همین راحتی شکستم ، من قدرت مبارزه ندارم باید باور می کردم که بازی سیاست از من برنده تر است و من قدرت بردن در این بازی را ندارم ولی با این همه مدام از خودم می پرسم واقعا فردا چه خواهد شد؟؟ از آینده تاریک از بهم خوردن این آرامش نسبی سعی می کنم خودم را سرگرم کنم بدانچه دوست می دارم برای بار چند سووشون را می خوانم وقتی به این جمله میرسم دیگر حتی حس گریستن هم ندارم :
"در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟ "
بعدها بیشتر خواهم نوشت البته اگه فرصتی باشه هرچند که حس نوشتن هم ندارم!!!
شبح مطلب خوبی نوشته شاید تنها روزنه ایی برای امیدواری
پ ن: شاید تنها حس خوب نوشتن یک دوست قدیمی است که برای لحظه ایی شادی را برایت به ارمغان می آورد
من خسته ام ...نمی دونم چه کاری درسته چه کاری غلط تمام تفسیرهای خبری و سیاسی را حریصانه می خوانم یا گوش میدم و لی دیگر به هیچ کدام اعتقادی ندارم از تمام حرفها و آن ژستهای تو خالی سیاسی حالم بهم میخوره مدام وعده وعید ولی ... مدام وعده آزادی ولی به چه قیمتی ؟؟ اگر تمام تئوریهای و ایدئولوژیهای شما هم شکست بخورد هیچ تغییری در زندگی شما حاصل نمی شود دو روزی را ناراحتید و دیگر هیچ ، می روید سراغ یک عقیده دیگر ولی منی که هنوز در درون ایران نفس میکشم چه؟؟ دیگر چیزی نمانده از دست بدهیم جز این جوانی را که آن هم ارزانی شما ! آیا تو آن زجری را که من در تمام عمرمم کشیدم کشیده ایی؟ آیا از آن کودکی فنا شده ام در جنگ خبر داری؟ تو تاکنون در برابر چشم دوستانت به خاطر رنگ لباس یا حجابت تنبیه شده ای؟ باور کن حسی دردناک تر از این وجود ندارد که همکلاسیت هر روز در لحظه ورود به مدرسه دست در کیفت بکند و تو حتی نمی دانی دنبال چه می گردد !!! تو این حس مرا درک میکنی که در وقت مراجعه پیش یک رییس اداره یا سازمان دولتی باید با متظاهر باشی شاید برای تو خنده دار باشد ولی من یکبار به خاطر همراه داشتن تعدادی شعر در مدرسه تنبیه انضباطی شدم ، و دوباره باز آن ترس قدیمی آمده من میترسم چون آن یکی آن چنان به باور رسیده که هنوز نیامده حرف از جدایی می زند و با صراحت می گوید که زنان در کابینه من جایی ندارند ما هم به حد کرمشان و شناخت آنان درخواستی به این بزرگی نداشتیم ولی این تازه اول است اول با حجاب شروع می شود تبلیغ پوشش اسلامی و محیط دانشگاه پاکسازی خواهد شد بعد هم کتاب و سینما و تئاتر و ... و ما به عقب بر میگردیم هنوز نیامده روزنامه ها تعطیل شدند با این همه من مجبورم و تنها یک گزینه برای رای دادن دارم من مجبورم چون هنوز می خواهم در این مملکت زندگی کنم
کسی که هنوز هم دم از تحریم میزنی : آیا تا ۱۰ سال پیش میتوانستی فکر کنی زنی را از پای چوبه دار نجات دهی افسانه را می گویم یا سنگسارها را لغو کنی آیا تا چند سال پیش این باور را داشتی که روزی زنان برای احقاق حقوقشان قیام کنند و حقشان را بخواهند و قانون اساسی را به چالش بخواهند؟؟ آیا وجود این همه سمینارهای حقوق زنان حتی در مخیله تو هم خطور می کرد من نمی گویم خاتمی تلاش کرد و یاریگر مردم بود ولی حضور او بی تاثیر نبود مردم ما به رشد رسیده بودند و او فضا را برای قد کشیدن مهیا کرده قبول کن که مردم ما مدتهاست عوض شدند به راحتی در خیابان حرف می زنند با هم بحث می کنند و این بزرگترین اتفاق است و بهترین شروع ما فرصت قد کشیدن داریم و لایق بیش از آنچه که داریم باور کن من میترسم که آن چه می خواهم نشود و قبول کن بیشترین جبر و زور بر من و همجنسانم مستولی خواهد شد این را بدان که من خواهران و برادرانی در بند دارم که می خواهم باز ببینمشان من هنوز می خواهم تلاش کنم و از حق و حقوق خودم سخن بگویم و مجبورم به این ریسمان قدیمی دوباره چنگ زنم حتی اگر تو مرا باور نکنی باور کن که تمام آن چه تو از گذشته می گویی من می دانم و باور دارم ولی چه میشود کرد که من هنوز دلبسته آرزوها و امیدهایی هستم که دوست ندارم نابود شدنشان را به نظاره بنشینم هرچند که به و قول صورتک عزیز: (( احساس خفگي ميكنم اين روزها، اي كاش ميشد كه راي ندهم. اي كاش ميشد كه روز جمعه در خانه مينشستم و كتابم را ميخواندم. اما نميشود. اما نميتوانم. نميتوانم همين خرابهاي را كه از وطنم مانده دو دستي تقديم فاشيسم كنم. ما، مايي كه در ايران زندگي ميكنيم و قلبمان براي ايران ميتپد چاره ديگري نداريم اين روزها و اين زخمي است كه با هيچ مرهمي درمان نميشود))
شکاف انتخاباتی يا شکاف اجتماعی؟ وبلاگ سیبستان
هاشمی زنده باد احمدی پاینده باد وبلاگ ذهن آبی


