تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

 

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
  ابر ؛ با آن پوستین سرد و نمناکش
   باغ بی برگی ،
   روز و شب تنهاست ،
   با سکوت پاک و غمناکش
    مهدی اخوان ثالث

دو سال و نیم پیش که نوشتن رو  توی این دنیای مجازی شروع کردم هیچ وقت فکر نمیکردم که زمانی بشه به راحتی در میان دیگران دوستانی پیدا کرد . در آغاز نوشتن تنها بهانه ایی بود برای فرار از تمام آن مواردی که در آن دوران سایشگر روحم بودن ، اصلا قصد ادامه و یا جدی شدن نوشتن رو نداشتم و امروز با داشتن دوستان خوبی از بودن در میا ن این جمع مجازی خوشحالم هفته گذشته من تهران بودم به یک دلیل کاملا خسته کننده و پر از اضطراب ولی دیدن دو تا از دوستان خوب  تونستن این سفر نسبتا جدی رو کمی برایم هیجان انگیز کند اولین کسی که موفق به دیدنش شدم ذهن آبی بود که آبی تر از آنچه بود که من فکر میکردم و خیلی آروم تر و محجوب تر ، هرچند که  پیش بینی آن دور از ذهن نبود ولی بنا به دلایلی  با اون چیزی که من فکر می کردم زیاد فاصله ایی نداشت

   دومین نفری که تونستم در همان زمان کم موفق به دیدنش بشم صدف خانم نازنین  بود که غیر قابل پیش بینی بود و اصلا شبیه  تصویر ذهنی من نبود  و بامزه تر آنکه چند دقیقه ایی  هم کنار هم بودیم  بدون اینکه همدیگر رو بشناسیم ولی  هرزگاهی با شک به هم نگاه می کردیم تا اینکه این معما توسط او حل شد  اون یک ساعتی که با هم بودیم  چقدر حرف برای گفتن بود  تجربه خوبی است دیدن آدمی که چندین ماه است تنها با صدا و نوشته های او در ارتباطی و این بار در برابرت به طور واقعی ظهور می کند اتفاق جالبی است خلاصه دیدن سه دوست آن هم در این زمان اندک برای من بزرگترین موهبت و اتفاق بود

دیگه از این امتحان دادنهای پی در پی خسته شدم دارم کم کم به خودم شک میکنم اگه هوشم خوبه پس چرا این همه می خونم باز هم قبول نمیشم؟ چرا قفل این طلسم باز نمیشه این بار اصلا میل رفتن نداشتم در حقیقت اگه وسوسه دیدن دوستان نبود  قید امتحان رو میزدم من که نتیجه رو  از حالا می دونم  !!!!! چکار میشه کرد فعلا که گرفتار یک دور باطلم شاید اینبار امیدی باشه شاید......

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت11:6 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

دیشب برای فرار از بی خوابی خودم رو با کتاب سالهای ربوده شده سرگرم می کردم . این کتاب رو بیش از ۴ باری ست که خوانده ام ولی برایم همان جذابیت اولیه را دارد . خانواده ایی مراکشی در  دهه ۷۰ به علت اقدام پدر خانواده به کودتا نسبت به حاکم وقت به مدت ۲۰ سال تحت شدیدترین شکنجه های روحی و روانی قرار می گیرد . این مجموعه خاطرات از قدرت دیکتارتورها سخن میگوید که با قبضه حکومت و قدرت توامان زندگی مردم را به بازی میگیرند .. راوی داستان در آغاز تنها دختری بود جوان که رویای زندگی در پاریس رقم می خورد و بزرگترین آرزویش هنرپیشه شدن بود ولی در پایان تنها دختری بود ۳۴ و بی آرزو. داستان زیباس بخصوص که زبان زنی و از دیدگاه زنانه او بیان می شود  زیبایی داستان و اوج آن در هنگام فرار اوست وقتی که برای جلوگیری  از دستگیری توسط نیروهای امنیتی حتی حاضر می شود باورهایش را زیر پا بگذارد . حس کتاب غریب است و نا آشنا و تو را تا آخر مجبور به همراهی می کند غم پنهان و ترس آشکار در آن تو را برای لحظه ایی از بودن در این آرامش ظاهری راضی می گرداند

 

این روزها هوای این شعر رو دارم :

 "روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ای‌ست
و قلب برای زندگی بس‌است.
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است.
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی‌ست
تا من به‌خاطرِ آخرین شعر رنجِ جست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای‌ست
تا کم‌ترین سرود،‌ بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یک‌سان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم...
و من
آن‌روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم..."   احمد شاملو

 اسم کتاب سالهای ربوده شده نوشته ملکه افقیر این هم برای دوستانی که پرسیده بودن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت8:8 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
بعضی ار ما آدمها....
نمی دونم چرا بعضی از ما آدمها از این قدرت حرف زدن استفاده درست نمیکنیم ؟ چرا دوست داریم با آزار دیگران برتری خودمون رو نشون بدیم؟؟ باور کنید اگه بعضی معذورات فامیلی مطمئنا خیلی ها رو از لیست روابطم حذف میکردم . یکی از اقوام ما عادت داره که با حرف و متلک به جنگ طرف مقابل بره یک جنگ بی مقدمه و یک طرفه !!!! وقتی مهمون اون هستی هنوز خودت رو با محیط خونه اون عادت ندادی که شروع می کنه : عزیز باز هم که مثل همیشه مثل بچه مدرسه اییها لباس پوشیدی ؛ عزیز چرا لیزیک نمیکنی از شر این عینک راحت بشی , عزیز هر کی تو روببینه باور نمی کنه لیسانس داری !!! و پشت سر هم عزیز و عزیز خلاصه حسابی با پنبه سر میبره و حسابی روی اعصاب آدم راه میره آخر سر هم تیر خلاص رو ( از دیدگاه خودش )با این جمله میزنه که ببین عزیزم اگه بخوای به همین سادگیت ادامه بدی به خودت توجهی نکنی مطمئنا مورد توجه هیچ کس قرار نمیگیری !!!! به خدا هر وقت که مهمون اون هستیم از شب قبل احساس اعدامی رو دارم که می خوان حکمش رو اجرا کنن مدام هم از این می ترسم که یک بار صبرم فوران کنه بخوام به روش خودم از خجالتش در بیام چون اگه بخوام نقطه ضعفهای اون رو به رخش بکشم کمترین کاری که باید بکنه اینه که خودش رو دیگه به من نشون نده ولی نمی دونم حسن یا عیب که عادت به دل شکستن ندارم حتی اگه از طرف مقابلم بدم بیاد تنها کاری که می کنم به سادگی و بدون هیچ حرفی از لیست دوستان حذفش می کنم و کاش این موضوع در مورد فامیل هم قابل اجرا بود !!!

 پیوست : کسی از دوستان میتونه یک ناشر معتبر رو ( ترجیحا در تهران ) به من معرفی کنه ممنون میشم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت6:46 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

ای پری‌وار ِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد!-
حضورت بهشتی‌ است
که گریزِ ِ از جهنم را توجیه می‌کند
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه‌ی گناهان و دروغ شسته شوم... احمد شاملو

من برگشتم ، با اینکه این سفر خیلی کوتاه بود  ولی کلی انرژی گرفتم   و شاید از نادر سفرهای من بهاصفهان بود که بدون هیچ  حرفی راهی این سفر شدم شاید تنها دلیلش هم دیدن این دوست خوب  یود .دیدن سانی   بیشتر شبیه یک معجزه بود  ولی همه چیز دست به دست هم دادن تا من تونستم این دوست خوب رو ببینم   هرچند که مدت کمی هم با هم باشیم ولی هم مدت کافی بود و اونقدر حرف برای زدن داشتیم که  برای همراهانم  قابل قبول نبود که من برای اولین بار سانی رو می بینم ( هرچند که  که حراف اصلی من بودم )جای تمام دوستان رو خالی کردیم از بیشتر بچه های بلاگر حرف زدیم و در مورد تمام دوستان مشترک سانی خودش بهتر از من اون روز رو توضیج داده
من فکر می کردم سانی شیطون تر باشه و همینطور با پیش فرضهای من و تصویر ذهنی کمی متفاوت بی اغراق باید بگم از مصاحبت با اون اصلا خسته و پشیمون نمیشید  من که همیشه از پیاده روی زیاد بدم میاد برای اولین بار  بدون هیچ غر زدن  بقیه رو همراهی می کردم تازه بدم نمی اومد که  گردش بقیه در شهر یک چند ساعتی طولانی تر بشه  ...........
دو هفته دیگه هم باید برای امتحان برم تهران از حالا ذوق زده دیدن تعدادی از دوستانم ، نمی دونید چه هیجانی داره دیدن دوستی رو که تا  حالا  تنها از طریق دنیای مجازی با او در ارتباط بودید و چقدر جالبه که این صورتک مجازی کنار بره و تو بتونی دوستات رو به طور واقعی ببینی  

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت7:3 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
خونه تکونی
 

احساس می کنم که باید از خودم یک گریزی  بزنم پر از احساس کهنگی  و فرسودگیم ؛ این خمودگی و در جا زدن  بدجوری آزارم میده هوس یک موفقیت دارم هرچند کوچک ، باید کمی احساسم و تفکراتم رو گردگیری کنم ، یک خونه تکونی حسابی !!!! فکر کنم دارم هذیون میگم شما جدی نگیرید

پر از پوسیدگی تاریخیم
پر از اندیشه های  فراموش  شده
و رویاهای ذبح شده
در سلاخ خانه  سکون و  تکرار 
من !
گرفتار تکرارم
بی حضور باور تو!
 ولی با این همه  
 وسوسه یافتن توست ،    
که از پشت هزاران پرچین خیال
- که این روزها حرز میان خاطراتم شده-
سرک می کشد !!
تو ، تنها دستاویزی برای رهایی از این 
تکرار پر از سکون ،
و  کاش من 
 برای یافتنت  
 تنها ، سایه ایی بودم    
و تو را،
در پس  انوار رنگارنگ خورشید
تعقیب می کردم !!!!!

پ ن: من یک هفته ایی نیستم قصد سفر به اصفهان رو دارم خلاصه یک چند وقتی رو  از دست نق نقهای  من راحتید  ........

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت10:56 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |