تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
بی عنوان
             

   كاش همچون حوا
وسوسه دیدن من ،‌ سیب ممنوع تو بود
 به این امید
كه شاید به مجازات چشیدن آن
به سرزمین یاد من تبعید شوي!!!!
                                               

 پ ن:الان خوبم ديگه نيازي به اون مطلب نيست حداقل اینکه بعد نوشتن اون خیلی آروم شدم ممنون از همه دوستان اگه ناراحتتون کردم معذرت!!! دیگه تحملم تموم شده بود ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت4:37 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
زن وسیله ابراز غیرت

دوستی از قتلهای ناموسی پی در پی در استان تعریف می کرد و از سکوت حاکم بر قوانین ما . از قبیله هایی   تعریف میکرد که شبانه سر دختر می برند و بعد صحنه سازی میکنند که خودکشی کرده از ماجرای نرگس آن دختر شادگانی تعریف میکرد که تنها به دلیل آنکه راضی نشد تا به یک برده جنسی تبدیل شود او را به وحشتناک ترین طرز ممکن کشتن و مطمئنا قاتل او پس از رضایت ولی دم تنها با پرداخت دیه که آن هم در بیشتر مواقع  پرداخت نمی شود  چون تمام قتلهای ناموسی به دستور ولی دم مقتول و برای حفظ آبرو در برابر دیگر افراد قبیله انجام میشود و تنها  پس تحمل جنبه عمومی جرم آزاد خواهد شد ، مثل پدر آن دختر 7 ساله که در حدود سه چهار سال پیش سر بریده شد و پدرش ( قاتلش !! ) تنها به سه سال زندان محکوم شد و یا دخترانی که به ظن باکره نبودن در همان شب ازدواج محکوم به قتل شدن این در حالی است که بعدا پزشکی قانونی نادرست بودن این ظن را تایید می کند . مادربزرگم همیشه از خاله اش تعریف میکند که در 9 سالگی به عقد پیرمردی 70 ساله در آمد و در 18 سالگی  فوت کرد  به نظر من این طرز رسوم هیچ فرقی با کشتن انسانی در کوچه و خیابان ندارد ولی متاسف تر خواهم شد که هنوز  هم اینگونه ازدواج ها در روستاهای ما برگزار می شود با اینکه نص صریح قانون ازدواج زیر سن قانونی را منع کرده  متاسفانه  با این  موارد  در استان خوزستان به گونه ایی عادی برخورد می شود و قانونگذار ما  به هیچ عنوان تلاشی برای تشدید مجازات آنها نمی کند
خوزستان استانی مرد سالار است و عشیره ایی و هنوز مرد حرف اول را می زند  و دخترانش بی  اجازه حتی  حق انتخاب همسر آینده را ندارند و حتی  در بعضی از روستاها  دختر تا شب  ازدواج  حق دیدن همسر آینده خود را ندارد و متاسفانه در بسیاری از این طایفه ها  فردی به عنوان ریش سفید و بزرگ انتخاب می شود و حرف او سند است به گونه ایی که گاهی قانون هم  در برابر آن تاب و توان ایستادگی ندارد .چند سال پیش پرستاری که در بیمارستان طالقانی اهواز (مرکز سوختگی استان خوزستان ) کار میکرد از امار بالای خودکشی در خوزستان صحبت میکرد که در بیشتر موارد از میان  دختران و زنان جوان هستند که  تنها و آخرین راه حل را خودسوزی می دانند هرچند که آن دوست تعریف میکرد که رییس بیمارستان چند باری تلاش کرده بود که توسط صدا و سیما استانی فیلمی  مستند از بیمارستان و وضع اسفناک حادثه دیدگان پخش شود چون معتقد بود با این مستند شاید آمار خودکشی پایین تر بیاید که متاسفانه مسوولین راضی نشدند
فیلم عروس آتش را که حتما به یاد دارید شاید باور کردنی نباشد ولی هنوز در این قرن پیشرفت در بعضی از   روستاها ی استان زرخیز خوزستان اتفاقاتی شدید تر و وحشتناک تر از عروس آتش به وقوع می پیوندد  که هیچکدام از ما شاید هیچ وقت باخبر نشویم

بهترین اتفاق در این چند روز اخیر دیدن سایت خانوم مهر انگیز کار بود  

چند وقتی نیستم !!!! دیگر وسوسه نوشتن  ندارم حرفی نیست انگار در گود تکرارم و بیهوده گویی و یا رفع تکلیف که از آن همیشه بیزار بودم ، بر میگردم زمانی که حرفی برای گفتن باشد شاید همین فردا ..... بدجوری هوای رفتن دارم هوس دریا کنار آب نشستن و در صدای مواج در یا گم شدن  و شاید هوس کنم خودم  رو به بهانه گم شدن در ناگفته هایم به دریا بسپارم نمی دونم ولی دوست دارم پاییز رو با تمام زردی و ریزش برگهاش حس کنم این روزها خودم نیست گم شده ایی ام در تمام  آرزو هایم دیگه توکل کردن هم از یاد برده ام و حتی گریه کردن رو  ولی در حال هنوز هم امید دارم که  بالاخره راه رسیدن به دریا رو پیدا خواهم کرد ........امیدوارم

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت6:27 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
یاد آر.....
 

پدربزرگ خیلی راحت رفت اونقدر ساده که حتی فکرش هم نمیکردیم در یک روزهای مهر سال 68 یادم اون روز صبح من مدرسه بودم که معلم اومد سر کلاس من رو راهی خونه کرد . نبودش برای ما که تمام کودکیمون در خونه کوچک اون گذشته سخت بود غیر قابل ، باور اونقدر سخت که هنوز بعد 17 سال انگار روزهای اولیه  که اون رو از دست دادیم .بیشتر کودکی ما با اون گذشت و نوه بزرگتر بودن این حسن داشت که بیشتر از همه با او همراه بشم
خونه پدربزرگ یک خونه دوری قدیمی بود با یک درخت توت که بعد این همه سال هنوز حسرت بالا رفتن از اون به دلم مونده و یک باغچه پر از شب بو و یاس که خودش با دست خودش کاشته بود  و یک تخت سیمی که هر روز غروب روی اون نشسته بود .  انگار همین دیروز بود . پدربزرگ مهربان و پاک و کم حرف بود و  بیشتر اهل عمل .  او که رفت وسوسه دویدن توی اون حیاط توی تمام دلتنگیها گم شد ، گلهای شب بو خشک شدن و طولی نکشید  درخت توت هم قطع شد  و تنها یادگارش شد تک درخت لیمو باغچه خانه ما .این روزها پر از خاطره ام از او ، از راه مدرسه ایی که با هم طی کردیم از وسوسه  های شیطنت که او میدید  ولی چشمهایش رو هم میذاشت از مهربانی های که هرگز فراموش نخواهد شد  ................این روزها هوای دیدنش رو دارم هوابودنش راستش رو بخوای امسال بیش از همیشه  دلتنگشم

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت11:3 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
عشق!!!!
 

عشق
رطوبتی چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی
بر سرنوشت خود
آه
پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی         احمد شاملو

من نمیدونم چرا ما دخترها تا عاشق میشیم زود دست و پامون رو گم میکنیم فکر میکنیم که توی دنیا تنها پسری که وجود داره همین طرف ماست . چشمامون رو می بندیم روی واقعیت ها  خواسته هامون تمام نا هنجارهامون با یک جمله دوست دارم تبدیل میشه به هنجار  مهم نیست که اون خودش رو با عقاید ما هماهنگ کنه مهم اینه که ما مطلوب اون باشیم روز به روز هم  به فرد ایده آل اون نزدیک بشیم  حتی اگه علایقمون و تمام فاکتورهای مورد نظرمون رو زیر پا بذاریم  که یک وقت با حرفی و یا ایرادی باعث ناراحتی او نشویم ولی او هر وقت ما رو مخالف آمالش ببینه و یا کمی مزاحم خیلی راحت حذفمون میکنه انگار نه انگار اتفاقی افتاده 

تمام هفته گذشته رو سعی کردم این موضوع رو به دوستم تفهیم کنم ولی انگار نه انگار ، میدونم سخته آخه یک سال و نیم با یک پسر دوست بودن و تمام وقتت رو با اون گذروندن کم نیست ولی این آقای محترم بعد  از این همه مدت خیلی راحت به دوست من گفته من و تو به درد هم نمیخوریم به همین راحتی وضع روحی دوستم اونقدر بهم ریخته بود که میخواست درس و دانشگاه رو رها کنه نمیدونم چکار کنم ، خیلی نگرانشم هرچند که به نظر من آدمی که به قول و عده اش وفا نکنه اصلا ارزش غصه خوردن نداره و باید فراموشش کنه  ولی مگه دوستم قبول می کنه !!!!!

راستش من خودم هنوز نمیدونم عشق  چیه ، زیاد هم مایل به تجربه کردنش هم نیستم چون عواقبش رو دیدم ولی یک چیز رو خوب میدونم اگه قرار باشه با عشق ، غرورم رو علایقم و آروزهایم رو اصلا فراموش کنم کی بودم پس  امیدوارم هیچ وقت به اون دچار نشم !!!!

این هم یک مطلب از شبنم عزیز در مورد عشق 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت7:42 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

چند وقتی فکر میکنم دیگه توی مکان زندگی نمیکنم  نمیتونم حس کنم روی زمینم احساس میکنم درگیر یک خلا شدم مثل پرت شدن از یک بلندی ولی هیچ کس حرفم رو نمیفهمه  دیروز که این حرف رو به دوستم زدم تا چند لحظه ایی با تعجب نگاهم میکرد آخر سر هم گفت پویه یک سر به یک دکتر بزن انگار وضع روحی آشفته ایی داری !!!! فکر کنم این روزها خیلی چرت و پرت میگم خودمم هم میدونم ولی نمیدونم چکار کنم؟ ولی خودم خوب میدونم چه مرگم دارم این روزها دارم با تضادها دست و پنجه نرم میکنم راستش دیگه از این عرف از این قید وبندهای جامعه خسته شدم . به خدا دختر بودن هم بد دردیه یا باید خودت رو بزنی به بی قیدی یا باید به سیاست باهاش کنار بیای که من نمی تونم .دیگه خسته شدم از بس غصه حرف مردم رو خوردم از این پچ پچها هم خسته شدم نمی دونم دیگه داره باورم میشه این کارها جز فرهنگ ماست هیچکاریش هم نمیشه کرد. نکنه من هم به همین درد مبتلا بشم ؟

 دیروز توی کتابفروشی چشمم افتاد به کتاب مجموعه قوانین ازدواج موقت  انگار این موضوع خیلی مورد توجه قرار گرفته , و همه علاقمند به اطلاع در باره قوانین اون هستن  چون بیشتر کتابهای قسمت حقوق شامل همین موضوع بود فکر کنم بیشترین موضوع چاپ شده مهریه و ازدواج موقت بود   حالا می خونمش و برای اطلاع عموم حتما درباره اون چیزکی مینویسم 

خواستم از جنگ بگم و از احساسم از اون دورانی که هرگز فراموشش نمی کنم خواستم از  خوزستان بگم از این روزهایی که دیگه فراموش شده و کسی به یاد نداره که نفت ماست تامین کننده نیازهای تمام کشور ولی این نازنین بهتر نوشته چقدر احساس ما بچه های جنگ شبیه هم !!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت6:50 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
مهر و خاطره ها....

 


نگاه کن که غم درون ديده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سايه‌ی سياه سرکشم
اسير دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد         فروغ فرخزاد

مادربزرگم نذر کرده تا من امسال از این سردرگمی  نجات  پیدا کنم  و از تمام این درجا زدن های پی در پی ، این روزها من به بزرگترین دغدغه فکری او بدل شدم و من به سادگی او حسودی میکنم و به این باورهای پر از مهربانیش . بعضی اوقات به خودم میگم کاش نگاه من هم نسبت به دنیا ، مثل او ساده بود   و باور کردن بعضی مسایل اینقدر برایم سخت نبود شاید ناشکری باشه ولی بدجوری آرزو می کنم که کس دیگه ایی  برای من تصمیم گرفت به جای من حرف می زد و شاید به جای من زندگی می کرد هرچند که به قول مادربزگم من بزرگترین ناشکر زمینم اون میگه تو هنوز درک نکردی که زندگی بدون عشق چقدر بی معنی

اول مهر پر از خاطره هرچند که چند سالی است مهر برای من بی معناست ولی هنوز خاطره روز اول مدرسه که آمیخته با ترس جنگ و بمباران بود از ذهنم پاک نشده . دوستانم را به یاد ندارم ولی هنوز آن کلاس کوچک را به خاطر دارم و  اولین معلمم که چند سال پیش باز نشسته احساس می کنم  قرنها از اون دوران گذشته چقدر دلم تنگ شده برای دویدن ، دوچرخه سواری فریاد زدنهای پی در پی در خیابان دلم تنگ شده برای دورانی که هنوز اسیر دست تعارف و عرف نبودم چند سالی است که باد موهایم رو نوازش نکرده و صدای سرشار از شادیم سکوت رو نشکسته چقدر فاصله افتاده بین  این اول مهر و اول مهر ۱۳۶۴  دلم تنگه برای لحظه ایی خودم بودن .............

 

+نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت3:12 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |