تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
بعد از امتحان .....
 

بالاخره تموم شد راحت تر از اون چيزي كه فكر مي كردم امتحان رو ميگم !!! ولي عجب اضطرابي بود سالها بود كه باهاش درگير نشده بودم يعني از موقعي كه درسم تموم شده بود براي هيچ امتحاني اينطور بهم نريخته بودم ولي روي هم رفته راضيم و اميدوار تا ببينم چي ميشه اين چند روزه حسابي به گردش و ديدن دوستان گذشت و كلي حرف دارم براي زدن ولي هنوز خسته ام ساده كه نيست از خرداد دارم مي خونم فكر كنم قانون و ماده و تبصره ايي نمونده كه من نخونده باشم ....فعلا كه خوبم و پر از انرژي  تا ببينم چي ميشه !!!!
 

این مطلب رو تو ی وب بیلی و من دیدم در مورد سد سیوند  اگه علاقمندید کوتاهی نکنید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت6:13 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
امتحان
تو را ميبينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربانتر از مني
يا من ؟
تو بامن مهرباني ميكني چون مهر
مهري مهربان با من
پس از توفان 
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشمهاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد
من اينك در خيال خويش خواب خوب ميبينم
تو مي آيي و از باغ تنت صد بوسه ميچينم
حميد مصدق


نميدونم اين توفان زندگي من كي تموم ميشه !!!! فردا بايد برم اهواز و جمعه امتحان دارم  پر از دلهره و هيجانم تنها نکته جالب مسئله اینه که همه دوستان دانشگاه دور هم جمع میشیم یک جورایی ۵ سامورایی سابق !!!!!  و همین کمی از اضطرابم کم میکنه ولی باز هم نیاز به یک نیروی قویتر دارم برای فرار از دست این اضطراب راستش رو یخواین من میترسممممم  اگه قبول نشم فکر نکنم دیگه فرصتی برای جبران باشه این آخرین فرصت منه.......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
مطب دكتر
 

مطب دکتر شلوغ پر از آدمهایی متفاوت و فرهنگهای مختلف که بیشترشون از روستاهای اطراف اومدن  هنوز خبری از دکتر نیست کلافه ام و بی حوصله ،پیرزنی که از لباسش معلوم اهل روستاست و وضع مزاجی خوبی نداره ، با صدايي نگران  مدام از منشی می پرسه پس کی دكتر مياد من باید تا شب نشده برگردم روستا من كسي رو توي شهر ندارم !!!!  دیگران برای کشتن وقت شروع می کنند به بحث کردن  و بهترین بحث سیاسیه و اینکه وضع جامعه خراب شده ! یکدفعه مطب تبدیل به یک میتینگ میشه گروهی ناراضی از وضع موجود و یک گروه هم  موافق عملکرد رییس جمهور و اون رو مدافع عدالت می دونند  مردی معتقد بود که جلوی دولت کنونی رو گرفتن و مدام تاکید میکرد که : آقا جان نمیذارن کارش رو بکنه یادم افتاد همین نسخه رو توی اون ۸ سال برای خاتمی پیچونده بودن آقایی دیگه از نا امنی می گقت از نابسامانی اوضاع ، خنده ام گرفت آخه توی این چند سال ما کی امنیت داشتیم ؟؟ ديگري دفاع ميكرد كه مگه نميبينيد جلوي مفاسد اقتصادي ايستاده و شروع كرد به طرح رقمهاي نجومي كه در اين چند وقت به بيت المال برگشتند و اون به خاطر تلاش دولت جديد !‌ و من فكر ميكنم مردم ما چقدر ساده اند و توي اين جور بازيها چه راحت  فريب مي خورند با این همه تجربه که پشت سر گذاشتیم !!!  بحث اونقدر داغ بود که متوجه اومدن دکتر نشدن، وقتی نوبت من شد دکتر که اهل شمال بود تعریف می کرد توی این بارش اخیر شهرشون آسیب دیده می گفت به خاطر قطع بی رویه درختان ، شهر و روستاهای اطراف در خطر سیل ، او هم نگران خانواده اش بود و اینکه مجبور توی خوزستان بمونه   و من تمام مدت به این موضوع فکر می کردم که اون پیرزن چطور می خواد برگرده روستا توی این جامعه نا امن !!!!   


 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت3:39 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
پاییز

 

اين هواي لعنتي پاييز ، ديوونم كرده و صداي گنجشكها دلگيري غروب و نمناكي آسمان و مني كه اين روزها  اسير يك هويت موهومم . هوس قدم زدن دارم در اين غروب وقتي كه ميتوني چشم بدوزی به روبه رو  و دلت رو بدي به يك جاده طولاني بي پايان بدون اينكه كسي ازت بپرسه خرت به چند !!هوس بارون دارم اون لحظه كه چشمات رو مي بندي و به آسمان رو ميكني و باران صورتت رو نوازش ميكنه و حيف كه اين روزها آسمان هم باريدنش رو ازمن دريغ کرده  . وسوسه سفر دارم و هوس دويدنی شاد و كودكانه  ولي  خوب ميدونم دست و پام بسته شده .خسته ام اما تو كه باور نداري تقصير تو نيست تمام دنيا باور ندارند  اصلا از تكرار اين واژه هم خسته شدم ، من اين آدمي رو كه در جسم من حلول كرده نميشناسم   ديگه حوصله   خودمم  ندارم و خوب میدونم که اين صورتك خندان داره كم كم كنار ميره  شاید یکروز توی غروب زرد پاییز به یک دوست گفتم اون غمی رو که در تمام عمرم داره آزارم میده شاید به تویی که مدتهاست زیر درخت آرزوهایم نوید آمدنت را نفس میکشم ، اگر فرصتی باقی ماند و اگر عمری برای تلف کردن داشته باشم ........

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت2:45 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
خشونت خانگی و نیاز به خانه های امن
 

امروز توي روزنامه جام جم درباره مردي نوشته بود كه همسر 16 ساله اش را به قتل رساند تنها به اين بهانه كه صبحانه رو حاضر نكرده بود  و الان كه دستگير شده ادعا ميكند كه دچار جنون آني شده و همسرش رو دوست  داشته و از اين حرفها

در همون صفحه از مردي صحبت ميكنه كه همسر صيغه ايي رو كشته و دو روز در يخچال گذاشته  و او هم ادعا كرده كه به علت مسايل ناموسي اقدام به كشتن او كرده و مدعي است كه مقتوله  رفت و آمد هاي مشكوك داشته....


خشونتهاي خانگي از قديمي ترين جرايم عليه زنان است و به علت‌آنكه بيشتر  خشونتها در چهار چوب خانه اتفاق ميفتد كه كمتر كسي از آن با خبر مي شود  تا چند دهه پيش زنان كتك خوردن ؤ ازار از سوي شوهر را در  نشان علاقه او نسبت به خود مي دانستند و حتي گروهي آن را به عنوان ركني از زندگي زناشويي پذيرفته بودند و حاضر به شكايت به هيچ صورت ممكن نبودن ولي مشكل اينجاست كه در گذشته اين نوع خشونتها تنها به ضرب و شتم ختم ميشد ولي امروزه ماهيت جنايتي به خود گرفته و در بيشتر موارد زن قرباني مي شود  و قاتل هم يا ادعاي جنون مي كند و يا مدعي ناموسي بودن  قتل مي شود و حتي اگر شرايط فوق ثابت نشود  خانواده مقتوله بايد نيمي از ديه مرد را بپردازد تا وي اعدام شود و از  اگرخانواده مقتوله توانايي مالي نداشته باشند اعدام  او تا حدودي منتفي خواهد شد  . متاسفانه در كشور ما خانه هاي امني براي حمايت از اينگونه زنان به طور گسترده وجود ندارد و  بيشتر حالت خصوصي دارند و از حمايت دولتي برخوردار نيستند . خشونت تنها در باب ضرب و شتم و یا قتل نیست بلکه بسیاری از زنان در خانه خود تحت شکنجه ها و سوئ استفاده های حسمی و جنسی قرار میگیرند که متاسفانه در قوانین ما تجاوز جنسی از سوی شوهر پذیرفته نشده است.   

 شاید  تنها نقطه مثبت این مضوع آگاهی زنان به قوانین باشد که در هنگام وقع خشونت به پزشکی قانونی مراجعه کرده  و تشکیل پرونده می دهند و  تا حدودي می توانند حمایت قانون را نسبت به خود جلب کنند  و  شايد  يكي از علت مهم رشد خشونتهاي خانگي عدم ضمانت اجرا لازم درباره مرتكبين آن است و شايد با  رويكردي علمي و قانونمدار به اين نوع جنايتها و توجه به آن به عنوان يك جرم مستقل بتوان از تعدد آن به طور محسوسي كاست

این هم از وب گروهی  راهیان سپیده

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت4:35 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
ازدواج کودکانه!!!!

دوستم يك پسر داره كه  كلاس اول  دبستان ؛‌اين آقا پسر به طرز حیرت انگیزی به جماعت اناث علاقه داره  از همون يك سالگي  ،‌من كه برای اون هیچ  توجيه روانشناسی ندارم  ولي به قول دوستم تنها توجيه خرافاتي اون اينه كه متولد ماه  مرداد ( اگه مرداديها ميخوان اعاده حيثيت كنند مي تونم ايميل دوستم رو بهشون بدم ) . اين آقا پسر از همون بچگی فوق العاده  پر سروصدا بود به طوري كه  يك لحظه هم آروم نميموند  و در هر مهموني مادرش رو از قبول اون دعوت پشيمون مي كرد و  در يك چشم به هم زدن دكوراسيون خونه رو بهم مي ريخت  و تنها بهونه ايي كه  ميشد با اون آرومش كرد وعده دوستي با  دختر ميزبان  بود  و مهم هم نبود كه ميزبان دختر داره يا نه ! و يكي  از اين دخترها ، دختر خيالي من بود  و این موضوع برای اوجنبه جدی داشت به طوری که تا يكي از ما رو ميديد آروم ميشد  و مدام در تلاش بود كه  دل ما رو بدست بياره . چند روز پيش من رو كه ديد با حالتي رسمي اومد پيشم   و با همون صداي بچگونه كه سعي مي كرد آوايي مردونه بهش بده ، بهم گفت خاله من ديگه دختر شما رو دوست ندارم اول منظورش رو نفهميدم وقتي يادم اومد پرسيدم چرا گفت : آخه  هم اختلاف سن داريم هم تحصيلات من بيشتر!  وقتي تعجب من رو ديد : ادامه داد به خدا خاله اون آقاهه تو تلويزيون گفت.

  
راستش من كاري با جنبه تربيتي اون ندارم هرچند كه خودم مخالفم كه  بچه بزرگتر از سنش رفتار كنه ولي تعجب من از اين بود كه اين بچه تمام برنامه هاي درباره موضوع ازدواج رو نگاه ميكنه و چقدر اين موضوع رو جدي گرفته و فكر  كنم با اين شتابي كه داره  مدرك اول دبستانش رو كه بگيره بايد برم عروسيش !!!

 

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
تکرار....
 

اتاقم بهم ریخته است  ، پر از کتاب و جزوه ، تست ، مثل ایام کنکور  و من آشفته پر از اضطراب انگار همان  دوران ۱۸ سالگیم باز تکرار میشه ولی با این تفاوت که این بار اضطرابم با تردید همراهه ، توی این سالها فهمیدم که همیشه آرزوها و رویاهای ما آنطور هم که فکر می کنیم دلچسب نیستند .  چقدر دوست داشتم حقوق بخونم ولی حالا باز هم به اول خط رسیدم تکرار و تکرار . دلم تنگ شده برای یک لحظه آرامش ، برای یک لحظه بی اضطراب کتاب خوندن  این دنیای ماده و تبصره  رها شدن ، این روزها درگیرم با آیین دادرسی و جزا و حقوق مدنی و تجارت .چند روز پیش با حسرت رفتم کتابفروشی ولی جرات خرید نداشتم  تا حالا این همه مدت رو بدون خوندن یک کتاب جدید سر نکرده بودم کاش این امتحان  زودتر تموم بشه . هر کاری میکنم فکرم پیش درسهاست و اینکه توی این فرصت میتونم چند ماده بیشتر بخونم هر چند که امیدی ندارم ۵۰ نفر بیشتر قبولی نداره و اگه سهمیه ها و کارآموزان رد شده  از امتحان اختبار دوره قبل رو از این تعداد کم کنیم شاید سهم ما به ۱۰ نفر هم نرسه و این تعداد اون هم بین دو استان خوزستان و لرستان ، شانس قبولی رو به صفر می رسونه !!!! باید یک فکری کرد نمیدونم اگه این بار موفق نشم شاید حقوق رو  بذارم کنار برم دنبال یک رشته دیگه شاید ادبیات بخونم شاید جامعه شناسی نمی دونم  چه تصمیمی بگیرم  همه چیز به این امتحان ربط داره !!!!!

امروز خیلی خسته بودم دلم میخواست با یکی حرف میزدم از ۴ دوستی که تماس گرفتم ۲ تاشون خونه نبودن یکیشون هم که دخترش نذاشت دو کلام حرف بزنیم  و آخری هم که  با نامزد شون کنار کارون و پل سفید در حال قدم زدن بودن !!!! دیدم بهترین فکر اینه که سرم رو بکنم تو کتاب که سه هفته بیشتر به امتحان نمونده!!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت2:26 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
من پر از ابهامم....

 

جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با رويي پي افكند
اگر مرگ را ار اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم   شاملو

درخت روبه روی خانه ما دیروز توی یک تصادف جان داد و بعد چند ساعت به همت شهرداری!!! جز یک تنه کوتاه و شکسته از اون چیزی باقی نماند .  عمر این درخت بیش ۸۰ سال بود و حضورش به زمانی بر میگردد که منطقه مسکونی ما در قرق شرکت نفت و انگلیس بود  و  از دیروز جای خالی او بیشتر نمایان ، آسمان به نظر پهناور و خلا خیابان هویداتر شده .....درخت هاخیلی شبیه آدما هستند  چون  بعد مرگشون که  نیاز به بودنشون بیشتر حس میشه

از دیروز به مرگ فکر میکنم به نزدیکی این حادثه به من و اینکه شاید این لحظه و یا امروز آخرین لحظات من باشد حس غریبی است  ولی میتونه در یک حرکت اشتباه در میان خیابان و یا از کار افتادن بی دلیل قلبم باشه  نمیدونم ولی حس کردنش توی بعضی لحظات بد نیست حداقل این که ارزش لحظه ها رو بیشتر درک میکنیم ......

دلتنگی بد نیست و من در این روزهای ابری پاییزی دلتنگم تنها دلتنگ یک لحظه و برای فرار از این حس خودم رو با کتابها درگیر کردم با درس خودن شدم کور و کر و لال ، ( شبیه مثل اون سه میمون )ساکن مطلق ، امسال نهایت تلاشم رو میکنم اگه جواب نداد کتاب و درس رو میذارم کنار باید جدی تر فکر کرد عمرمم داره تلف میشه دیگه داره باورم میشه  که دوره کسب موفقیت با کمک استعداد و تلاش گذشته ،نمیدونم ، دیگه تمام معیارهام و آرمان هایی که داشتم به نظرم پوچ میاد بی معنی !!! باور اینکه میشه به کسی اعتماد کرد دیگه برام مسخره ترین باور شایدم دیوونه شدم خودم خبر ندارم محجور شدن که شاخ و دم نداره !!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |