تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

***از محيط آرايشگاه خوشم مياد شايد تنها محيطي كه زنها همانطور كه دوست دارند رفتار مي كنند  هر  جور دلشون مي خواد لباس مي پوشند بدون ترس از شوهراشون درد دل مي كنند و  صداي موسيقي شاد گوشت رو نوازش ميده و در كنار همه اينها شايد تنها جايي باشه كه پر از رنگ هاي شاده ، براي همين وقتي دلم ميگيره به بهانه ديدن دوستم ميرم آرايشگاه اون ، ساعتها ميشينم و به حرفها گوش ميدم  و شايد تنها جاييه كه خودم ميشم بي هيچ ترسي از كسي !!!‌ ولي خارج از آرايشگاه همون دنياي واقعيه كه اين روزها بدجوري تحملش داره از قدرت و تواناييم خارج ميشه ديگه  كم كم نفس كشيدن توي اين فضا داره برام سخت ميشه !! راستش ديگه هيچ اتفاق و يا كسي نميتونه شادم كنه كمي دلخورم از خودم از همه از دنيا !!!

*** حسابي كتك خورده بود  تمام صورتش كبود و سياه شده بود و به سختي راه مي رفت وشوهرش اونقدر شرمنده بود !!! كه برخلاف ميل زن ، اصرار داشت گران ترين سرويس طلا رو براش بخورده فكر كنم با اين وضع پيش بره تا چند سال ديگه زن ثروتمندي ميشه !

پ ن: داداشم اومده تمام آرشيو وبم رو خونده و بهم ميگه تو بايد بري نويسنده صدا و سيما بشي منم ذوق زده از اين تعريف  گفتم چرا خيلي جدي جواب داد آخه  زياد  چرت و پرت مي نويسي

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت10:46 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

گريه جانم را نمي شنوي
چرا كه دهانم به خنده گشوده است    لنگستون هیوز

 

یک اتاق می خوام پر از تنهایی ! دلم می خواد دور از تمام این هیاهو های رایج  کمی مطابق میلم عمل کنم ولی مگه میشه !!! کاش زیاده طلب نبودم به همین زندگی ساده و پر از روزمرگی خو می کردمو کاش میشد در یک چهارچوب زندگی کرد مثل  خیلی از زنها  ولی چه میشه کرد که من یاغیم یعنی سعی میکنم اینطور باشم حتی اگه به مذاق کسی خوش نیاد من نمیتونم تمام عمرمم رو اونطوری طی کنم که مقبول دیگران باشه   

کسی به من بگه یک دعا ، سپردن یک لنگه کفش به آب !!! میتونه عشق یک آدم رو برگردونه ؟ باید  افسوس خورد به حال نسلی که ادعای روشنفکری داره ولی باز هم جدای از آن پوسته ظاهری مثل چند نسل قبل اسیر خرافاته . آخه عزیز من کسی که تو رو به این راحتی ترک کرد اصلا لیاقت نداره که تو بهش فکر کنی چه برسه به اینکه تمام وقتت رو برای اون اختصاص بدی !!من که هرکاری کردم نتونستم این موضوع رو به دوستم تفهیم کنم 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

مامان رفته ديروز رفت اهواز و من با بابا و پسرها  تنهام :

روی خوش سکه: مدتها بود كه به اين تنهايي احتياج داشتم  مدتها بودم كه دلم لك زده بود براي اين تنهايي ميدونم خيلي بدجنسم !!!!برخلاف هميشه زودتر از هميشه بلند شدم  و دلم رو دادم به صداي دلكش   چقدر خوبه كه كسي بهت نگه صدا رو كم كن تلفن رو هم قطع كردم از بس اين بابا زنگ زد تا مطمئن بشه من هنوز سالمم . دزدي و راهزني   من رو نكشته  ده بار تاكيد كرد در ورودي خونه رو قفل كن و من برخلاف هميشه انجام ندادم دلم مي خواد بدونم اين راهزن هاي بابا چه شكليند  اخه زندگی هم به کمی هیجان احتیاج داره !!!!ولي خوب مي دونم اين داستان هم مثل داستان  سيندرلا زمان داره!!!


 روی بد سکه:ولي با اين همه بنا به دلايلي كاش مامان زودتر برگرده فقط يكنفر به من بگه مردها غير از نا مرتب كردن خونه چه وظيفه ايي دارند از ديشب تا حالا تو فكر نهار امروزند و با شناختي كه از من دارند متفق القول اعلام كردند كه در اين چند روز ازگرسنگي خواهند مرد يا به سو ء تغذيه مبتلا خواهند شد دلم لك زده اين ظرف شويي يك لحظه خالي باشه ديشب تمام آشپز خونه رو مرتب كردم صبح كه بيدار شدم وحشت كردم  صبح كه تمام رخت خوابها رو گذاشتند براي من كه مرتب كنم اخر  هم با كمي فكر و استدلال به اين نتيجه رسيدم كسي از پس اينها بر نمياد غير از مامان راستش رو بخواي دروغ چرا چقدر خودم رو  به بيراهه بزنم بذار بهم بگن دختره گنده خجالت نمي كشه ولي دلم براي مامان تنگ شده تازه ۲۴ ساعت هم نشده !!!!

این دو پیشنهاد هم خوندنشون خالی از لطف نیست 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت10:42 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |
 

الويرا تاييد آميز مي گفت :"اين طور خوب است پرنده كوچك ، بايد مبارزه كني . هيچ كس با سگ هاي وحشي شوخي نمي كند اما سگ هاي سر به زير را با لگد مي زنند ،‌زندگي زدو خورد سگ هاست ."‌    اوا لونا  نوشته ايزابل آلنده
 اين چند روز فقط كتاب مي خونم ...فقط كتاب يا ميام چشم ميدوزم به اين صحفه مونيتور و مينويسم اونقدر كه صداي بابا در مياد كه دختر چشمهات رو نابود كردي (خودم ميدونم كه دارم چه به روزشون ميارم چون حتي با عينك ديگه خوب نميبينم) تمام تلاشم رو ميكنم  كه ديگه گريه نكنم  ولي ديروز ديگه تحملم تموم شد  و الان خوبم ؛ يعني فكر ميكنم خوبم !!!!
ديشب سمفوني مردگان رو تا صبح خوندم يك نفس يعني زمان رو فراموش كردم وقتي به خودم اومدم ديدم هوا روشن با اين كه چند باري خونده بودمش ولي باز هم برام پر معنا بود باز هم با آيدين توي اون زيرزمين نمور پوسيدم و با آيدا توي آتش سوختم  نمي دونم را شروع كردم به خوندنش ولي وسوسه اين مطلب بي تاثير نبود
حوصله ندارم اين كه دليل نمي خواد مي خواد؟

امروز سالگرد رفتن توست  امسال هم مثل هر سال همه اومدن گفتن و خنديدن و تو تنها يك بهانه بودي يك بهانه و من از اين همه ريا و تظاهر حالم گرفت !!!! و بذار غصه رفتن تو از آن من بمونه و این تنها حس مالکیتی که من عاشقانه دوستش دارم !!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت6:33 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
سقوطی دیگر!!!
 

سالها پیش شخصی به من گفت بهترین مرگ مردن در در یک حادثه تصادف است خودش دکتر بود  و مدعی بود که بیشتر مرگها رو لمس کرده و در اون لحظه تو دیگه دردی رو حس نمیکنی  ولی برای من  هنوز قابل درک نیست مردن بر فراز آسمان و بعد سوختن  تا حدی که شناسایی مشکل شود .... هنوز کسی جواب درستی نداده که چرا از هواپیمای باری ترابری استفاده شده و مطمئنم که سقوط هم مثل تمام سقوطها مقصر خلبان است نه کس دیگر!!!!  سرنوشت این  حادثه شبیه تمام شرنوشته هاست

در یکی از وبها  گفته شده که قبل از پرواز خلبان راضی به پرواز نبوده

گزارش تصویری از این حادثه

مرگ بر فراز تهران

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت12:59 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

امروز يك كار بانكي داشتم  که برحسب اتفاق مامور حراست بانك پارسال  كه من در دادگاه كار ميكردم يك پرونده طلاق پیش ما  داشت كه زنش از او شكايت كرده بود  و ميگفت شوهرش اهل كار نيست و ديگه تحمل اين زندگي رو نداره خلاصه از اين حرفها ، در واقع خانوم قصد طلاق نداشت فقط مي خواست يك تلنگر به شوهرش بزنه شاید به قول خودش" آدم "شد( با عرض معذرت از تمام آقایون  ) امروز هم اين آقا هم تا من رو ديد از اين رو به اون رو شد و شروع كرد  به خودنمايي ، يعني كه  حالا قبول كردي كه خانومم اشتباه مي كرد هر كاري هم كه مي كرد زير چشمي من رو مي پاييد كه مطمئن بشه من دارم ميبينمش

ولي فكر كنم هيچ شغلي به راحتي  كارمند بانك نباشه چون جلوي چشم رييس نيم ساعتي با نامزدش دل ميداد و قلوه ميگرفت و قرار رستوران ميذاشت و بعد از تلفن   كه شروع مي كرد به يك گردش علمي  و ديد و بازديد از همكارها  دريغ از يك تذكر، كه آخه تو اول بيا به كارها ت برس !!! خلاصه براي يك كار كوچيك فكر كنم يك ساعتي علاف بودم هميشه از كارهاي بانكي بدم ميومد ولي از بخت بد و از اونجايي كه بيكارترين فردخانواده ام تمام كارهاي بانكي  به عهده منه
 
اولين كتابي كه خوندم كتاب قصه من و بابام  بود اون موقع كلاس اول دبستان بودم  هنوز كه هنوز بعد گذشت اين همه سال  شادماني رو كه از  خوندن اون به من دست ميداد رو به  خاطر دارم

فکر کنم بدترین خبر توی این مدت همین خبر باشه 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
زندگی
 

يك عكس قديمي  روي اتاق بابا خودنمايي ميكنه كه  شايد عمرش نزديك به سي سال باشه خودش ميگه مربوط به   سال هاي دهه  50 است  و مكانش هم دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ،‌  عكسي از 5 جوان آن موقع ،‌‌ شاد  و سرخوش كه ميتوني شادي و اميد به آينده رو  حتي از پشت اون قاب شيشه ببيني و لمس كني ،‌ بعد اين همه سال اين تنها حسي است كه با ديدن اون تصوير به تو منتقل ميشه 

الان 30 سالي از اون دوران گذشته از اون 4 نفر بابا تنها از سرنوشت  دو نفرشون خبر داره يكيشون كه همون اوايل انقلاب اعدام شد و موقع اعدام همسن و سال من بود و با كوله باري از اميد آخرين نامه اش رو خوندم پر از هدف و اميد براي آينده اش !!!و ديگري پرفسور شده و مقيم كاناداست و مدرس دانشگاه و مفسر حوادث خاور ميانه ، ولي  از آن دونفر تنها نامشان را  به ياد دارد . خوب ميدونم زندگي هيچ وقت مطابق ميل  ما نيست خوب مي دونم هيچ وقت روياهاي ما با واقعيت جور نميشه ولي من مي ترسم از اينكه 30 سال بعد من با حسرت چشم به يك قاب عكس بدوزم   و تلاش كنم از آن جمع دوستانه نام چند نفر رو به خاطر بيارم مي ترسم كه حتي خاطره هايم  آنقدر از من دور شوند كه باور وجودشان برايم غير قابل قبول باشد راستش رو بخواي من از ‌آينده بيشتر از خود زندگي مي ترسم

پ ن : این آدرس رو این خانومی بهم داد من که خیلی تعجب کردم از دیدنش!!!!

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت2:55 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

**کاش زودتر بزرگ میشدم و میتونستم آدمها رو واقعی تر بشناسم از این حس سادگی ام از این زود باوریم حالم بهم میخوره !!!!

**امروز دعوت شدم برم شیراز از هم اتاقی سابقم نمیدونم میرم یا نه  ولی اگه جور بشه شاید بهترین سفرم باشه فکر کنم ده سالی است که شیراز رو ندیدم . مدتها بود که باهاش حرف نزده بودم ولی تنها با شنیدن صدا گفت چرا اینقدر بی حوصله ایی؟؟

** از روزها  تعطیل بیزارم دلیلش هم بمونه برای خودم ، هنوز هم خودم را با کتاب سرگرم میکنم راستی تازه فهمیدم که دیگه مثل قدیم کتاب هم راضیم نمیکنه اصلا کسی میدونه چه مرگم شده ؟؟ه از هیچ چیزی و هیچ کس راضی نیستم . بی حوصله ام و فقط همین آزارم میده که هیچ کاری رو نمیتونم تا به آخر انجام بدم همیشه ناتمامم همیشه !!!

**وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم . پشت شیشه . محو تو .آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست ! تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودیم میشد  از کتاب روی ماه خداوند را ببوس
من هم امروز هوس پریدن دارم

**نمیدونم چرا وقتی حس نوشتن ندارم اصرار به نوشتن دارم!!!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
آچار فرانسه
 


بادهای وحشی ياد تو
آرامش دشتستان خیالم را برهم مي زند
و من غمگین مي شوم
از اینکه مي بینم
 تنها ثمره سالها خاطره ات
غمی است كه اين روزها وجودم را مي آزارد

حس ميكنم كه سمت آچار فرانسه رو براي اطرافيان خودم پيدا كردم هر كس يادي  از من ميكنه حتما كاري داره  كه بايد انجام بدم !!!! همين چند ماه پيش بود كه حدود 300 صفحه از خلاصه پرونده هاي دادگاه  رو براي پايان دوره  مشاوره يكي از دوستان تايپ كردم  تازه بايد يك هفته ايي تحويل ميدادم چقدر وحشتناك بود روزي دست كم 7 ساعت بايد تايپ ميكردم دريغ از يك تشكر!!! يا دوست دوران دبستانم  كه بعد از يك قرن، با من تماس گرفت من ساده رو بگو كه  از خوشحالي شوكه شده بودم  ولي بعد از چند لحظه  صحبت فهميدم تنها به خاطر يكي از اقوام شوهرش زنگ زده كه مي خواد من به يك وكيل بهش معرفي كنم و چند سوال حقوقي داشت يا همين امروز دوست صميمي دوران دبيرستانم رو ديدم ازش شماره تلفنم رو خواستم با پر رويي ميگه شوهرم دوست نداره من دوستاي قديمي در تماس باشم ولي تا فهميد حقوق خوندم ذوق زده گفت خوب ديدمت شوهرم با اداره بيمه از لحاظ حقوقي مشكل داره با عجله شماره تلفن و علاوه بر اون آدرس خونه رو نوشت تازه براي هفته ديگه هم دعوتم خونه !!!! ....قبول دارم كه در دنياي دوستي تمام اين موارد فوق عاديه ولي  به خدا ناراحت كننده است نمي دونم ولي مدتهاست كه  كسي ، از سر دلتنگي سراغي از من نگرفته شايد هم مشكل از من باشه شايد من دوست خوبي نيستم ولي آخه خوشم نمياد فكر كنند ساده ام ازم سو استفاده كنند تو دلشون به حماقت من بخندند......

من كه عادت كردم به شهرستاني بودن به اينكه از سينما و تئاتر و كنسرت  و... چشم به پوشي كنم ولي به خدا چشم پوشي از اين كنسرت شجريان كار خيلي سختيه  يك جورايي  داره تبديل به يك عقده ميشه !!!!

 

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت10:11 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

 

ايستاده ام و ميگذري
راه ندارد خيالم به خيالت
ره نمي دهي
دلم را به دلت
سر به هوا ميگذري
تا برانگيزي
غريزه باستاني نگاهم را       منوچهر آتشی

بعضي اوقات ياد آوري يك عشق قديمي مثل پاشيدن نمك روي يك زخم كهنه است ،‌ اگه درست يادم مونده باشه اين  جمله رو تو كتاب دزيره خونده بودم  اون موقع كه ناپلئون بعد از سالها باز هم به او ابراز عشق ميكنه ؛‌  من هم مدتهاست كه فهميدن دوست داشتن و عشق چيزي جز تكرار نيست جز تكرار يك عادت با او بودن   مگه غير از اينه ؟؟ دوستي ميگفت عشق مثل انر‍ژي است از بين نميره ولي رنگ و لعابش عوض ميشه  !!!! بيخيال اين حرفها رو هم بذاريد به حساب بيكاري
اين روزها دارم  دو تا كتاب از دوتا هم استاني  ميخونم از مسافر تا تب خال احمد محمود و روي ماه خداوند را ببوس مصطفي مستور اين دومي رو تصادفي ديدم   خوب مينويسه فقط يكم فلسفيه دنبال كتابهاي قبلي اون ميگردم ولي   شايد اگه حوصله كردم يك مطلب در مورد كتابش مي نويسم   كتاب احمد محمود هم بدك نيست ولي مجموعه داستان !‌ من از مدار صفر درجه  ، بيشتر خوشم ميومد و براي من  بعد از كليدر يكي ازبهترين كتابهايي كه تا حالا خوندم در حال حاضر هم دچار محدوديت كتاب شدم اگه كسي كتاب خوبي خونده بهم معرفي كنه ممنون ميشم

اين مطلب رو هم  توي وب   بيلي و من و آقاي معروفي بخونيد ضرری که نداره !!!! 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت2:58 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |