چشمهام رو میبندم و تمام دریچه های ذهنم رو میپوشونم به خودم قول میدم به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم و کسی نتونه این آرامشم رو بهم بزنه تبدیل میشم به یک گیاه که تنها آرزوش رسیدن به خاک ، اما طولی نمی کشه که ترس میاد سراغم اگه نتونم توی خاک ریشه بگیرم چه اتفاقی برام میفته ؟ ...............نه ، انگار من هیچ وقت آدم نمیشم مشکل از دیگران نیست مشکل از من ، که این روزها حوصله این
پ ن: حس میکنم خیلی از تعطیلات نوروز گذشته ولی با خوندن این مطلب صدف یادم میاد هنوز از روزی که صدف مهمان خانه ما بود یک ماه هم نگذشته !!!!
عشق را از پس لبانت
برهنه کن
تو از انعکاس ستاره در مجمر آب ها
زاده شدی
تا مرا پیش از آنی که شاعر باشم
در این همه دهان برهنه
به هیئت نان و سرود
زمزمه ام کنند
زرتشت پیامبر
میگم آدم باید محتاط باشه وگرنه وقتی سقوط کنی محکم به زمین میخوره با تعجب میگه بی بی ، مثل آدمهای بالای 50 حرف میزنی ، و دردونه هم با صمیمیت خاص خودش میگه خوب برای همین اسمش رو بی بی گذاشته !! ، میگه کدوم احتیاط ،اونقدر باید بخوری زمین که دیگه دردها برات عادی بشن من لبخندی میزنم و توی ذهنم که تعداد دفعاتی رو که به زمین خوردم رو میشمرم دلم میخواست بهش بگم اونقدر زمین خوردم که به این نتیجه رسیدم !!!!!
خوشبختی ، نامه ایی نیست که یکروز ، نامه رسان زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تئ بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر ...به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ، اما یادت باشد که جنس آن باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر..... چهل نامه کوتاه به همسر نوشته نادر ابراهیمی
از آدمهای عاشق خوشم میاد ( شاید هم در ضمیر ناخودآگاه بهشون حسودی میکنم ) از اینکه فرصتی دارند برای ابراز وجود ، از اینکه برای دیگری مهم شدند و با ارزش و هزاران فرصت دارند برای مهربونی کردند و شاید هم به خاطر آن تخیل کودکانه ام ، فکر میکنم که هیچ آدم عاشقی نمیتونه آدم بدی باشه !!!
پ ن : یعنی اعدامش میکنند (صورتک )
نخوانده پای قرار داد ازدواج را امضا نکنید
پغضی ست پنهان در وجودم
که هرگز به آن فرصت باریدن نخواهم داد
زیرا !
تنها و آخرین یاد گاری ا ست
که از تو به جا مانده
دلم یک جای دنج می خواد تا از ته دل داد بزنم خسته شدم از بس این صدا رو توی خودم فریاد زدم خسته شدم از بس نقش بازی کردم از اینکه آدمی هستم که دوست ندارم از اینکه پر از تنهاییم

در فراسوی مرزهای تنت
تورا دوست میدارم...
در فراسوی مرزهای تنم
ترا دوست میدارم.
در فراسوی عشق
تورا دوست میدارم
در فراسوی پرده و رنگ...
در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعدهی دیداری بده احمد شاملو
می ترسم فراموش بشم ، می ترسم گم بشم و کسی زحمتی به خودش نده پیدام کنه و این قدیمی ترین ترسی که همیشه آزارم میده ، همیشه !!!!
چطور بهت بگم ... اصلا ولش کن ، حرفی که باید فهمید با گفتن بی ارزش میشه شاید هم ارزش گفتن نداره که تو هنوز نفهمیدی !!!!
** سال نو شد ، بدون هیچ تغییری در دغدغه های من ، سعی دارم در سال جدید دور تا دور خودم دیواری بکشم ضخیم و سخت و همه تلاشم تنها برای رسیدن به آسمان باشد سعی میکنم یاد بگیرم که کمی خودخواه باشم !!!
** تعطیلات خوبی نیست هرچند که تلاش میکنم بخندم ولی باز هم دلگیرم و دلشکسته ولی با این همه امیدوارم ، امسال باید عاقلانه تصمیم بگیرم فکر میکنم آخرین فرصتی که دارم
** اصلا حوصله عید دیدنی ندارم آخه مجبوری آدمهایی رو ببینی که حرفی برای گفتن با هم ندارید و تمام مدت باید یک لبخند مسخره بذاری گوشه لبت که مبادا موجب رنجش کسی بشی هرچند که تمام بحث زنها درباره رنگ مو و آرایشگاهی که رفتن و مردها هم با هیجان از احتمال جنگ حرف میزنند و سعی میکنند استدلال خودشون رو ثابت کنند
پ ن : دقیقا موقع سال تحویل دو تا ماهی سفره هفت سین مردند :(


