تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
 


 بعضی از احساساتم در حال رسوب شدنند ، به هیچ عنوان هم تصمیم به لایروبی ندارم!!!!


 

+نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت11:3 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم .....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
                               غزل تاجبخش

تا چند ماه پیش که ازدواج کرده بود شوهرش بهترین مرد دنیا بود که خدا لطف کرده و منت گذاشته و اون رو سر راهش قرار داده و لی امروز گریه میکرد و میگفت من چقدر بدبختم که با این مرد !!!! ازدواج کردم از این فرهنگ افراط و تفریط در روابط چقدر بیزارم


پ ن : از این همه آرامش از این همه انرژی می ترسم نکنه طوفانی در راه باشه

نکته بی ربط :شاید سخت باشه که بهت بگم برخلاف باور تو فراموش کردنت آسان ترین اتفاق زندگیم بود

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت10:54 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 


من برگشتم !!! پر از خاطره ام و اتفاقات خوب و شیرین شاید به جرات بتونم بگم  که در این چند سال اخیر این بهترین سفرم بود اولین بار بود که خودم برای خودم برنامه ریزی میکردم و تابع هیچ کس نبودم !!! و چه حس خوبی بود تجربه دوباره فعال بودن رها شدن از خمودگی ها و بی حوصله گی ها ،  به قصد نمایشگاه کتاب رفته بودم  ولی این فقط یک بهانه بود تنها قصد این سفر جدا شدن این بغض پنهان بود که این روزها بدجوری آزارم میداد ؛ از اول هم با خودم شرط کردم که نذارم  هیچ کس برای  لحظه ایی این فرصت شاد بودن رو از من بگیره

نمایشگاه هم رفتم هرچند که از آخرین بار سه سالی میگذشت ولی چندان فرقی  هم نکرده بود  باز هم همان مشکلات سابق ، ازدحام و شلوغی و سردرگمی بازدید کنندگان ؛ هرچند که  ماهیت این نمایشگاه متفاوت تر از همیشه بود و فرصتی شد برای دیدن  تعدادی از دوستان وبلاگی  . دوستانی که از دورترین نقاط ایران دور هم جمع شده بودند و با اینکه بیشتر ما بار اول بود که همدیگر را می دیدیم ولی خیلی  زود با هم صمیمی شدیم ؛  نرگس که از تهران بود ، آقای اوحدی از دانمارک  ، سمیرا از تهران ، دنیا از لاهیجان ، میثم از مشهد و شادی هم که  از اهواز بود ، روز خوبی بود در پایان آن چند ساعت  شاید باورش هم کمی سخت بود که اولین دیدار ما  همین چند ساعت پیش رقم خورده   جدای از همه این بچه ها سمیه رو هم دیدم با یک بغل گل !!!  صدف رو دیدم با همان مهربانی  مخصوص خودش و دلگیرم از اینکه فرصت کم بود برای دیدن لیلا و سارا و راوی

الان پر از انرژیم نمیدونم تا کی دوام میاره ولی تصمیم دارم ( برخلاف همه تصمیمها این بار مصمم و جدی )  که دیگه از کاه برای خودم کوه نسازم و هنوز هم میتونم به آینده  امیدوارم باشم  دارم سعی میکنم یاد بگیرم که خودم رو جدی بگیرم نمیدونم شاید بتونم از همین اتاق کوچکم دنیای آرزوهام فتح کنم ، امیدوارم .


 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت6:59 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
خودخواهی
 

 

یک لحظه چشمهات رو ببند فکر کن من نیستم گم شدم ، مردم و یا  یکی از هزاران اتفاقی که برای همه میفته برای من افتاده باور کن اون لحظه  شاید تنها لحظه ایی باشه که حضور من رو باور می کنی ؛ فکر کنم یک مقدار خودخواهی برای من لازم باشه .

پ ن : از اینکه کسی خارج  از محیط زندگی من ، از من بگه همیشه برام جالب بوده  ولی این جالبترین و دلنشین ترین مطلبیه که در همه عمرمم  در مورد خودم شنیدم و یا خوندم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت11:29 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

 

شروع دبستان یعنی  یک آغاز  برای اینکه بفهمیم در کدامین دوره تاریخ داریم زندگی میکنم ، پر از باید ها و نبایدها و پر از ترس . پوشیدن لباس رنگ روشن ممنوع بودن و حتی پوشیدن جوراب سفید !!! کلاس حالت نظامی داشت و تمام مدت حرف از مرگ بود و مردن و شهادت ، سوم دبستان بودم که تنها به خاطر نپوشیدن روسری بیرون از مدرسه توبیخ شدم ( و اگه خاله معلم دبستان مطمئنا کارم به اخراج کشیده بود ) و  کلاس پرورشی پر بود که پر بود از ترس تجسم جهنم و آتش آن

راهنمایی یعنی شروع عشق و خودنمایی و پر از عشقهای کودکانه ولی با این همه یاد گرفته بودیم لباس رنگ روشن ممنوع ،  دویدن ممنوع ، خندیدن با صدای بلند  ممنوع ؛ و دنیای ما پر شده بود از دختر خوب و دختر بد که باید در یک قالب خاص قرار میگرفتیم  و غیر از آن  از دیدگاه مدیر قابل قبول نبود  ولی این بار کلمه عشق هم ممنوع شده بود .به همراه آوردن کارتهای تبریک که در آن  کلامی از عشق حک شده باشد ( حال به هر زبانی ) مجازاتی سنگین داشت و این بار کیفهایمان را وقیحانه میگشتند به دنبال چیزی که هرگز نبود و حتی کفش ها و جیبهایمان که مبادا لوازم آرایشی پنهان کرده باشیم نمیدونم چرا با آرامش اجازه میدادیم کیفهایمان را بهم بریزند؟

دبیرستان دوران واقعیتها بود عشق و خودنمایی با جنبه های دیگر همراه شد ،  قدرت انتخاب پیدا کردیم این بار دیگر غصه مان رنگ روشن لباس و گشتن کیف نبود دیگر عادت کرده بودیم ولی این بار حتی اجازه بردن کتاب هم نداشتیم  محتوای کتاب مهم نبود ؛ از فهیمه رحیمی گرفته تا شاملو و  احمد محمود همه آنها ممنوع بودند چند بار به خاطر نوشتن شعر بر روی ورقی کاغذ تنبیه شدیم ، نمیدانم ، حتی نوشته هایمان را به دنبال یافتن نامه ایی عاشقانه ایی می خواندند ، باز هم عادت کردیم !!!!

دانشگاه هم سخت بود این بار در کنار کسانی بودیم که تمام عمر از بودن با آنها منع شده بودیم شبیه آدمهایی بودیم که از دنیای دیگر آمده بودند ولی باز هم وضع تغییری نکرد این بار کمیته انضباطی بود و اخراج تعلیق باید چادر میزدیم و مقنعه های بلند میپوشیدیم ، کلاسهای مختلط محدود بود و ما باز هم این دوران را طی کردیم

 و این بار در بهترین سالهای جوانی درست زمانی که عادت کردیم لباس رنگ روشن نپوشیم ، آرایش نکنیم و عشق را در پستوی خانه هایمان پنهان کنیم باز هم محکومیم به خاطر همان  تار مویی که به شیطنت از  روسری بیرون می نهیم یعنی این بار هم باز هم عادت خواهیم کرد ؟

دلم برای پیریم میسوزد چون خوب می دانم در حسرت جوانیم خواهم سوخت

پ ن : راوی داره برای چند موسیقدان که نیاز مالی دارند پول جمع میکنه

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت11:55 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |