نه در خیال، که رویاروی میبینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.
خاطرهام که آبستن عشقی سرشار است
کِیف ِ مادر شدن را در خمیازههای ا نتظاری طولانی
مکرر میکند. شاملو
هنوز نرفته نصیحتها شروع شده مادربزرگم که تا دیروز مجرد بودن من جز غمهای ازلی و ابدی او بود و با هر تماس تلفنی سراغی از شاهزاده سوار بر سمند رو میگیره منم به شوخی جواب میدم دوره شاهزاده گذشته و باید چشم براه آقازاده بود ولی این حرف مرهمی نمیشه بر زخم او وقتی میشنوه خبری نیست و گاهی هم با ناراحتی به این نکته اشاره میکنه که تو حتی نمیتونی برای خودت یک دوست پسر پیدا کنی ( خدا رو شکر توی این مسایل از مامان خیلی روشنفکر تره
) حالا مدام نصیحت پشت نصیحت که نکنه گول پسرهای تهرانی رو بخوری هر چی میگم آخه عزیز من با اون همه دختر توی شهر خودشون کی با من کار داره که تنها سه ماه موندگارم تازه خودتم میدونی حوصله هر کاری رو دارم به جز این کارها ولی کی باور میکنه
ولی نصیحتهای بابا جنسش فرق داره مدام تکرار میکنه که خودم رو وارد مسایل سیاسی و حاشیه ایی نکنم سرم توی لاک خودم باشه و درسم رو بخونم خودش میدونه توی این کارها چندان محافظه کار نیستم عادت داره که همیشه با شروع یک دوره جدید در زندگیم این نصیحتها رو بکنه آحه زیاد سابقه خوبی ندارم کلاس پنجم دبستان بودم که از معلمم خواستم برام توضیح بده چرا بعد از پیروزی انقلاب رفتن مردم به خارج زیاد شده ؟ و سال اول دبیرستان هم به نوعی و به روش خودم در پایین برگه فیزیک برای دبیری که فکر مطمئن بودم جاسوس آرزوی مرگ کردم حالا که فکر میکنم ، خوب بابا هم حق داره اون موقع با آشنایی و این حرفها موضوع فراموش شد و حالا که مسولیت مدنی و کیفری کارها به عهده خودم خدا به دادم برسه ولی خوب کی به این حرفها گوش میده من از اون آدمهاییم که خودم باید سرم به سنگ بخوره نه کسی منعم کنه ![]()
جالب اینجاست چند ماه پیش راضی شده بودند و من رو برای ادامه تحصیل بفرستند خارج که بعد خودم به خاطر مسایل عاطفی پشیمون شدم حالا اگه قصد رفتن میکردم واقعا خدا باید بهم رحم میکرد
پ ن : من دیگه از سه شنبه دسترسی آنچنان به اینترنت ندارم شاید هفته ایی دو بار شاید هم کمتر بنابراین اگه کسی کاری داشت ممنون میشم برام ایمیل بزنه چون با این وضع یاهو فکر نکنم آف ها بمونند ممنونم
دارم وسایلم رو جمع میکنم هر چند شاید موندنم به چند ماه نکشه ( که امیدوارم همیشگی بشه ) ولی نمیدونم چرا فکر میکنم به همه اتاقم نیاز دارم باید تنها وسایلی ببرم که برام مهم هستند و لازم ، ولی الان حتی اون تابلو روی دیوار هم برام مهم شده ، دچار دودلی شدم تا نیمه راه رو رفتم نمیتونم برگردم وگرنه محکوم میشم که مشکل این در جا زدن ها از خودم تنها میتونم امیدوار باشم که کار درستیه شاید تنها و آخرین فرصت من برای پیشرفت همین باشه نیاز به تایید دارم این هم از اون عیبهایی است که این چندسال گریبانگیر من شده
فریدون سه پسر داشت عباس معروفی را میخوانم بی اغراق زیباترین رمان این چند سال اخیر است همیشه از کتابها و فیلمهایی خوشم که ساعتها پس از دیدن و خوندشون فکر م رو مشغول کنند و این کتاب از همان نمونه هاست
داستان ، داستان غربت است و تنهایی و بی کسی ، باز هم قصه چند نسل است که گروهی تن به زمانه داده اند و گروهی هم پای رفتن را برگزیده اند که در سالهای میانه حس بازندگی گریبان همه شده است گویی شخصیت های سمفونی مردگان بزرگ شده اند ملموس تر این بار آیدین در غربت گرفتار است و آیدا در غربت بیماری و شکست یک زندگی !!! امروز به یقیین رسیده ام که سرنوشت نسل ما هم بهتر از این نخواهد شد یا باید تلاش کنی تا از این خمودگی نجات پیدا کنی یا گرفتار جریان سیال زندگی بشی و درست در لحظه ایی که به آخر میرسی تازه یادت میاد هنوز نتونستی مطابق میلت زندگی کنی
این قسمت کتاب رو خیلی دوست دارم :
به امیر کمونیست گفتم : (( هیچ دقت کرده ای ؟ توی آلمان همیشه نان فراوان است . ولی من تا به حال در این چند سال ندیده ام کامیون آرد جلو نانوایی ایستاده باشد
امیر کمونیست گفت : به چه جیز هایی توجه میکنی
حتی توی آلمان تو اصلا پلیس نمی بینی در حالی که آنها دارند نظم را اداره میکنند یک شیشه بشکن ببین در عرض سه دقیقه سگ ساران می شود من فکر میکنم کشوری که تو نتوانی بفهمی نانوایی هاش چطور آردشان را تامین میکنند یا مثلا کشوری که زیر قدرت پلیس اداره شود اما هیچوقت تو پلیسش را نبینی خیلی مقتدر است ولی ما کجای کارمان میلنگد ؟
این چند روز ، روزهایی پر از اضطراب بود دوستانم و کسانی که از نزدیک دیده بودم و میشناختم در بازداشت بودند آن هم به جرم یک تجمع صلح جویانه که در قانون اساسی به صراحت با رعایت شرایطی خاص مجاز شناخته شده است ، خوشبختانه امروز خبر آزادی بعضی از دوستان رو شنیدم بخصوص شنیدن خبر آزادی ترانه کلی ذوق زده ام کرد
برای حمایت از کسانی که در جریان 22 خرداد دستگیر شدند به اینجا مراجعه کنید
بی انصافی است
که سهم من از تو ،
دلتنگی باشد و دلواپسی
و سهم دیگری ،
عشق باشد و امید
باورش سخت است
که تمام واگویه هایم و رویاهایم ، از آن تو نباشد
و وجودت پر شود از حرفهایی که هدیه دیگری است
ولی با این همه ، باور کن رفتنم را
که میروم تا خاطره ام با ماندنم ، لگدمال نشود
تا چند هفته دیگه قصد جابه جایی دارم که با تمام وجود امیدوارم این جابه جایی همیشگی باشه همه چیز داره برمیگرده طبق روالی که همیشه دوست داشتم پر از تحرک و هیجان و از همه مهمتر مفید بودن ولی نمیدونم چرا راضی نیستم انگار یک جای کار مشکل داره درست مثل نوشدارو پس از مرگ سهراب . از این جابه جایی ناگهانی میترسم اعتماد به نفسم رو تا حدودی از دست دادم در برخورد با آدمهای جدید مشکل دارم چیزی که در گذشته خبری از اون نبود شاید اگر این اتفاق 5 سال پیش افتاده بود بهتر میتونستم از پسش بر بیام زندگی توی شهر بزرگ کمی نگرانم کرده اون هم برای من که تمام عمرش رو در شهری بوده که شاید هفته ایی یکبار هم مجبور نبودم از خونه خارج بشم اونجا همه کارها به عهده خودمه کمی می ترسم مدام مجبورم به خودم اطمینان بدم که دارم کار درستی میکنم و هر حرکت جدید تمام این مشکلات رو به دنبال داره ولی راستش بخوای باز هم میترسم میدونم هفته اول هفته وحشتناکی بزرگترین عیب من اینه که باید به هر موضوعی عادت کنم و کمی رسیدن به اون برای من مشکله این بار تمام تلاشم رو باید بکنم که به همه ثابت کنم میتونم روی پای خودم به ایستم وگرنه باید تمام اهدافم رو فراموش کنم
تولد خوبی بود پر از تبریک و محبت که هنوز میتونم امید داشته باشم که برای اشخاصی مهم هستم این صدف خانوم کلی بهم امیدواری دارد
بهر حال از همه ممنون هر کی تماس گرفت اس ام زد و یا افلاین و ایمیل گذاشت خانومها رو از راه دور می بوسم و دست آقایون رو می فشارم ![]()
امروز تولدم ، ولی روز تولدم یک عادت قدیمی دارم که تمام سالهای رفته رو برای خودم حلاجی کنم و تمام کارهای کرده و نکرده رو بازبینی و شاید به عقیده خیلی ها به نوعی مازوخیسم دارم ولی نمیتونم از کنار خیلی از مسایل به راحتی بگذرم عادت ندارم آدمهایی رو که برام مهمند به راحتی حذف کنم شاید علت بیشتر غصه هام همین باشه .امروز تولدم و من 27 ساله شدم به گذشته که بر میگردم غیر از این 4 سال اخیر که دورانی پر رکود بود زندگی بدی نداشتم حداقل از خیلی از همسن و سالهایم جلوتر بودم و پر از دغدغه های متفاوت تر از آنها آدم عجیبی نیستم خاکستری خاکستریم ، گاهی بدجنس میشم و گاهی مهربون گاهی گریه میکنم و گاهی شادم کمتر دل شکستم هرچند که دلم زیاد شکسته گروهی من رو زیبا نمیدونند و گروهی برعکس ( که برام مهم نیست ) عاشق هم شده ام بی هیچ چشمداشتی از سوی او و باز هم عاشق خواهم شد غصه هام از جنس خودم ؛ دلم برای باران هم تنگ میشه و حتی دلواپس گنجشک ها میشم که هرسال مهمان خانه ما هستند زمانی از زمان آمدنشان چند روزی گذشته . به آدمها هم زود دل می بندم برای همینه که دوستان زیادی دارم . یک
مدرک دارم که چند سالی است گوشه کمدم داره خاک میخوره بی هیچ استفاده ایی ، استعدادم ( به نظر خودم ) تنها در نوشتن ، هدفهای زیادی دارم و یک کوله بار آرزو که اگه به ثمر برسه !!!! امروز تولدم و من هنوز نمیدونم چند سال از این 27 سال رو به معنای واقعی زندگی کردم ؟ بزرگ شدن چندان آزارم نمیده هیچوقت از پیر شدن نترسیدم ولی از بیهوده بزرگ شدن وپیر شدن همیشه میترسم
از هادی هم ممنون که آرشیو وبلاگ pouyehm.hadi77.com رو که سرورش فیلتر شده بود و وبلاگ از بین رفته بود رو برام فرستاد چقدر خوشحال شدم از دیدن اون مطالب باز هم ممنون هدیه خوبی بود
راوی جان به خاطر تبریک و این آهنگ ممنونم ![]()

حمایت از حرکت زنان برای رسیدن به حقوقی برابر با مردان ، شما هم خواستید حمایت کنید به اینجا سری بزنید
چند روز پیش برای انجام کاری به یک اداره دولتی رفته بودم یکی از کارمندها بعد از گرفتن مدارکم مدعی شد توی مهد کودک با من توی یک کلاس بوده !!!! اگه بهم میگفت یک موجود فضاییه برام قابل قبول تر بود تا شنیدن این ادعا ، میگم من رو از کجا یادتونه بعد این همه سال ( آخه یک جورایی قدمت رفتن ما به مهد کودک داره وارد دوره ژوراسیک خودش میشه ) میگه به خاطر عجیب بودن اسم کوچیکت بعدش هم لطف کرد شماره تلفن داد ( که من هم خیلی محترمانه رد کردم
)که زنگ بزن تا در مورد خاطراتمون صحبت کنیم آخه مرد حسابی چه خاطره ایی از اون دوران یاد آدم مونده ؟ تمام خاطرات من به 5 تا هم نمیرسن . هر روش رو برای شروع آشنایی دیده بودم به جز ادعای همکلاسی بودن در مهد کودک !!!!!
کتاب عطر سنبل و عطر کاج رو تموم کردم کتاب بدی نبود بخصوص اینکه اسامی و توضیح درباره شهرها برام آشنا بودند از آبادان گرفته تا اهواز و شوشتر همه توصیف های نویسنده برای من آشنا بود ؛ تعریفی که از محیطهای شرکت نفت میکرد و مشکلات آن دوران داستان بدی نیست ارزش یکبار خوندن رو داره هرچند که من نکات طنز اون رو نفهمیدم نمیدونم اشکال از طبع من که دیر میخندم و یا کتاب . کتاب خاطرات مهرانگیز منوچهریان هم بالاخره تموم کردم زندگی اولین وکیل زن ایرانی است یک جورایی تمام اولین های رشته حقوق رو (البته از جانب زنان ) یدک میکشه ، جسارت و شجاعتش کاملا ستودنی است کتابی هم که الان دارم میخونم ، خاطرات ارنستو چه گوارا ست کتاب بدی نیست ولی سبک سنگینی داره آدم رو یاد کتابهای مارکز میندازه مثل صد سال تنهایی و پاییز پدر سالار شاید خصیصه آمریکا لاتین همین باشه چون توی این نکات رو توی بیشتر رمانهای آمریکای لاتین میشه دید با این همه من از این نوع سبک خوشم میاد شاید یکی از دلایلش همین متفاوت بودنش باشه
هرکس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود . اگر به شدت اندوه ناک شود (روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور )
هنوز منتظر یک امیدم یک روزنه ، هرچند که مدتهاست به سعی کرده ام به خودم حالی کنم همه چیز تموم شده ولی مگه میشه اون همه احساس اون همه فکر رو یک دفعه بندازی دور بگی گور بابای همشون ؟ حوصله ندارم ، حتی قدرت خوندن یک کتاب ( مهم نیست چی باشه ) رو ندارم یک ماه تمام که دارم تلاش میکنم یک کتاب 500 صفحه رو بخونم ولی نمیشه ، لعنتی هم مثل یک بختک افتاده گوشه کتابخونه و شده آیینه دق من ؛ منتظرم تا شاید یک تحول یا یک جابه جایی من رو از بحران دربیاره ولی فایده نداره مشکل از جای دیگه است مشکل از اونجاست که مجبوری احساسی رو انکار کنی که وجود داره و موضوعی رو به عنوان واقعیت قبول کنی که روزی صد بار آرزو میکنی دروغ باشه !!!! چقدر دوست دارم یک روز از خواب بیدار بشم بفهمم تمام اینها فقط کابوس بوده با این همه من هنوز منتظرم حتی به اندازه همه سالهای عمرم
پ ن : چقدر سعی کردم این ناامید رو تبدیل به امید کنم ، حداقل در نوشته هام ولی نشد !!! مگه میشه از چیزی بگی که مدتهاست از واژه نامه فکرت خط خورده ؟


