تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
 

از شبهای تهران میترسم از تاریکی و سکوتش با اینکه پر از ماشین و شلوغ ولی باز هم .....روزهای پنج شنبه و جمعه کلاس دارم صبح تا شب حدودای ۸ میرسم خونه کلاسم غرب تهران و خونه مرکز  محیط کلاسها و دانشجویی و باید با شکلی ساده بری کلاس ولی این مهم نیست وقتی برمیگردم کافیه هوس کمی پیاده روی کنم اونقدر برام بوق میزنند و چراغ رو روشن و خاموش میکنند  که قید پیاده روی رو میزنم  بعضی از این مردها   ساده اند بعضی هم نه ،بعضی پیرند و بعپی جوان گاهی فکر میکنم چه تعداد از این مردان در خانه و خانواده و محل کار به مردی متین و خانواده دوست مشهورند ؟اینجا مهم نیست ساده باشی یا.... فقط مهم که زنی توی این شهر انگار هر زنی که شبانه و تنها از خونه بیرون بزنه یا فاحشه است یا روسپی یا بدکاره .....هنوز هم میگم از شبهای تهران میترسم ولی باید بر این ترس پیروز شد به خودم که نگاه میکنم میبینم چقدر با یک ماه پیش فرق کردم نمیدونم ولی فکر میکنم شجاع شدم و  خیلی هم جسور...

پ ن :نمیشه خودم رو به اون راه بزنم دلم خیلی برات تنگ شده خیلی !!! ولی یاد گرفتم که نمیشه به آدمهای بی احساس محبت رو یاد داد .

نرگس جان تبریک  از اینجا بگم منم شیرینی میخوام بهونه راه هم نیار که بهت نزدیکم  

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت6:22 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

چند روز پیش در جواب یک دوست غربت نشین که نگران احوالم بود گفتم شبیه تکه از یک لحاف ۴۰ تیکهش دم که هرکاری میکنم نمیتونم با بقیه هماهنگ بشم و با اینکه نمای اون لحاف چندان جالب نیست ولی کاملا معلومه که من هم نمیتونم هماهنگ بشم ولی چکار میتونم بکنم همه چیز مطلق نیست فکر که میکنم میبینم هر چه باشه از اون اوضاع خیلی بهتره حداقل پر از برنامه و هدفم ولی با این همه دلتنگی بدجوری داره آزارم میده هر روز صبح هوس میکنم چمدانم رو بردارم و برگردم !!!!

چند روز پیش مهمون صدف بودم کلی خوش گذشت و بزرگترین حسنش دور شدن از این دلتنگی بود ولی دیدن این خانواده خوشبخت برای دختر مجردی مثل من کمی خطرناک  ماجرا رو خود صدف به بهترین صورت تعریف کرده  دیروز هم دعوت سمیه بودم و رفتیم کاخ سعد آباد کلی خوش گذشت  تازه شب موقع خواب بود که فهمیدم چقدر پیاده روی کرده بودیم بعد از کاخ هم که با هم نازمهر رو دیدیم خلاصه این دو سه روز حسابی خوش گذشت

پ ن :چقدر خوبه کسی بهت بگه دلتنگتم و نگرانتم  حس خیلی خوبیه

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |
 

روزگار نسبتا داره خوب میگذره کم کم با محیط هماهنگ شدم دیگه مثل روزهای اول سخت نیست . راهها رو خوب میشناسم وقتم هم زیاد تلف نمیشه برگشتم به روزهای قدیم پر از اعتماد به نفسم سعی کردم تمام اون انرژی منفی رو از خودم دور کنم و نذارم کسی این حس رو ازم بگیره دارم از اون پیله کذایی میزنم بیرونم ولی نمیدونم تبدیل به پروانه شدم یا نه ؟ شاید هنوز زود باشه !!!!

دیروز با یکی از بچه های روزنامه رفتم نشت کانون مدافعان حقوق بشر ، عالی بود ، دیدن آدمهایی که مدتها از مقاله ها شون رو میخونی و در مورد حرفها می شنوی ، شیرین عبادی ، عبدالفتاح سلطانی ، عبدالله مومنی ، ابراهیم یزدی و... تجربه خیلی خوبی بود میتونید خلاصه گزارش این نشست رو اینجا  بخونید   اینجا هم در مورد نوشته شده     عکسها هم در کسوف

 پ ن :هنوز وقت نکردم دوستان رو ببینم به خاطر اینکه میخواستم کمی با این فضا کنار بیام ولی دیگه کم کم باید شروع کنم به دیدن همه

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت11:6 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |
 

حس میکنم گم شدم حس میکنم از خوابی هزار ساله بیدار شدم ، آدمهای اینجا رو نمیشناسم غربیه ام غریبه ، شبیه بچه ایی شدم که دست مادرش رو رها کرده و بی پناه چشم میدوزه به همه و منتظر تا یک نگاه آشنا رو ببینه ولی با همه ، سعی میکنم این هفته لعنتی رو بگذرونم  میدونم کافیه عادت کنم !!!!

با این همه همه چیز داره خوب پیش میره ، هفته پر از تکاپویی داشتم چیزی که مدتها دنبالش بودم پر از خستگیم خستگی که اصلا ناراحت کنند نمیدونید چه لذت بخش شب وقتی می خوای بخوابی به هیچ موضوعی فکر نکنی چقدر به این آرامش احتیاج داشتم ولی با این همه عجیب احساس تنهایی میکنم هر چند که این حس با حس های قدیمم فرق داره ولی خوب تنهایی توی شهر غریب خیلی سخته از همه بدتر دلم برای برادرها تنگ شده

+نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت6:46 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |