تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
 

تا حدود دو هفته دیگه برمیگردم خونمون فکر کنم حدودای ۱۰ یا ۱۱ شهریور با اینکه به علی آقا قول داه بودم بمونم و تلاشم رو بکنم ، قول داده بودم به دریا برسم و شاید هم اقیانوس ولی یادم رفت بگم یک جورایی دارم شبیه پری ِغمگین شعر فروغ میشم . نمیدون چرا ولی شاید یکی از دلایلش این باشه که بیش از انداره روی آدمهای دوروبرم حساب باز کرده بود و حالا یاد گرفتم آدمها این دوره  و زمونه شبیه حسابهای بانکی شدند اول باید از پر بودن حساب مطمئن بشی بعد چک بکشی وگرنه اگه حساب خالی باشه و چک برگشت بخوره دیگه هیچی ..... ولی توی این سفر بیش از همه مدیون سمیه و صدف شدم امیدوارم به زودی جبران کنم ناراحت نیستم از اینکه برمیگردم بودن توی یک شهر دیگه بدون خانواده کار آسونی نیست بخصوص اینکه خودت رو تنهای تنها فرض کنی و بعضی حرفها رو نتونی به کسی بگی  ......امروز خیلی دلم گرفته خیلی

پ ن :تو رو هم سعی میکنم فراموش کنم ، بود و نبودت دیگه مهم نیست (شاید هم بود و نبود من ) همه تلاشهام بی نتیجه بود ، برای بودن با تو هرکاری کردم ( نمیدونم فهمیدی یا نه ) فکر میکنم منم دیگه  باید برم دنبال سرنوشتم !!!! امیدوارم تمام این حرفهام رو درک کنی امیدوارم !!

دیروز رضا کیانیان رو توی نشر چشمه دیدم حیف که به خاطر همراهم  مجبور بودم به روی خودم نیارم  خیلی سخت بود که آدم محبوبترین هنرپیشه اش رو ببینه و نتونه ابراز احساسات کنه

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت5:25 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

یک بچه های کلاس امروز نیومد گویا شوهرش مانع شده تا اون به کلاسها بیاد و جالب اینجاست که این آقای همسر وکیل تشریف دارند و برای خانوم هم دلیل اوردن که تو آخر هفته های من رو با این کلاسها خراب کردی !!!! نمیدونم چرا اون خانوم کوتاه اومد ولی مطمئنا من اگه جای اون بودم اولین کاری رو که میکردم دادن دادخواست طلاق بود  . تا همین چند سال پیش فکر میکردم در یک زندگی دوست داشتن مهمترین اصل ولی حالا به این نتیجه رسیدم به کسی احترام بذارم که من رو بفهمه و درکم کنه حتی اگه مدعی باشه بیش از همه دوستم داره

دیشب با دوستم رفتم فیلم کافه ستاره فیلم جالبی نبود برخلاف همه تبلیغات به نظرم یک فیلم گیشه ایی بود که سعی کرده بود با دستمایه های طنز و مسایل سیاه جامعه ببیننده جلب کنه داستانش در مورد سه زنه در  سه طیف سنی باز هم قصه زن بدبخت و شوهر بی بندوبار و دخرتان فراری و.... خلاصه حیف وقت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت9:2 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

دچار کمبود سوژه شده ام به همه آدمها به چشم یک موضوع برای گزارش نگاه میکنم دیروز  گزارش متعصبانه ایی در مورد زنان شهرم به روزنامه دادم که مطمئنم اگه همشهری متعصبی اون رو بخونه دیگه  فاتحه ام خونده است  تمام وقتم پر شده یا دارم کتاب میخونم یا در حال نوشتنم ولی باز هم احساس رضایت نمیکنم نمیدونم دلم بدجوری برای خونه و اتاقم تنگ شده هفته دیگه شاید برم سفر به یکی از شهرهای اطراف چرا من هر کاری میکنم نمیتونم به اون حس رضایت برسم حتی در کاری که دوستش دارم ؟ 

پ ن ۱: کتاب خلخال رو میخونم ترجمه هما مداح داستان زندگی ۵ زن مصری کتاب خوبیه بخصوص که تازه با مترجمش آشنا شدم که خودشم به سادگی و آرامی ترجمه هاش  

پ ن ۲ :کاش میدونستی که فرصتی برای جبران روزهای از دست رفته نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

 

درست لحظه ایی که فکر میکنی نزدیکه و قابل لمس ،  باید این موضوع رو برای خودت روشن کنه که به اندازه همه ستاره ها ازت دوره

 پ ن :میدونی تازه فهمیدم که هیچ چیزی بدتر از دلتنگی نیست وقتی نتونی گریه کنی و یا اینکه کسی درکت نکنه

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت6:32 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |