به طور خلاصه از این به بعد http://pouyehm.com خونه منه هر کی دوست داشت و هنوز مایل به خوندن مطالب ما بود بیاد اونجا و هرکس هم که مایل بود و به وبم لینک داده لینکم رو عوض کنه از همه ممنونم
صداش می اومد که پای تلفن داشت قربون صدقه طرف مقابل می رفت : عزیزم معذرت ، من که گفتم دیشب مهندس برای اضافه کاری ما رونگه داشت
....
منم دلم برات تنگ شده
.....
باشه امشب زودتر میام خونه . حالا یک بوس بده
هنوز تلفن رو قطع نکرده رو کرد به من و گفت خانوم اگه شماره تلفن بدم بهم زنگ میزنی ؟ !!!!!
از رنگ نفت
از بوی گاز
از رنگ و بوی ای شقایقهای وحشی دل نمیکنم
از این کوه تپه ها
از این دراز دره ها
از این کُنار های استاده کِنار جاده دل نمیکنم
از مردم
از محله ها
از مردم این محله ها دل نمیکنم
از دنیا دل میکنم
از کوچه های این شهر دل نمیکنم
دست دلم نیست نازنین
این شهر لجن زاری ست
که نه غرقم می کند و نه رهایم می سازد
غلام رضوی
صد سال پیش شهر متروکه ایی که قدمت آن براساس آثار باستانی به دوران هخامنشیان نسبت داده شده بود با پیدایش نفت و حضور انگلیسیها شکوه دوباره ایی پیدا کرد و شهر متروکه و عاری از انسان مملو ار مردمی شد که به امید زندگی بهتر به آن پناه بردند شهر نقطه عطفی شد برای حضور تمدن جدید اولین ها در آن پا گرفتند اولین قطار اولین پرواز به خارج کشور و....... ولی این قصه شیرینی نبود باز هم فقر بود و چهره غمگین شهر باز هم این اولین ها از آن گروه خاصی بود و شهر با این همه شکوه همیشه پر از تنهایی بود با اینکه مالک مهمترین ثروت جهان بود ، نفت ملی شد ، انقلاب 57 به وقوع پیوست ولی هیچ تغییری در سرنوشت شهر ایجاد نشد و وضع بدتر شد اعدام های اول انقلاب اخراج معلمها و تبعید این بار شهر در مرگ در بیکاری در اضطراب اول شده بود جنگ شدصدای بمباران غرش هواپیما شکست دیوار صوتی و بعد فریاد و جیغ و خون این بار شهر در نبود امنیت اول شده بود جنگ تمام شد ولی هیچ وقت شهر به آن دوران برنگشت با این همه من شهرم را دوست دارم حتی زمانی که ناکامی هایم را به او نسبت میدهم حتی زمانی که لهجه یا اصطلاحاتم اسباب خنده را برای دیگران مهیا میکند باز هم دوستش دارم به خاطر تمام آدمهایی که در آن زندگی میکنند آدمهایی ساده و پاک که بی هیچ توقعی دوستت دارند و این صفتی است که در وجود بیشتر مردم نهادینه شده است یادگرفتیم ببخشیم ، آزار ندهیم و همیشه عزت نفس خود را حفظ کنیم ما نسلهاست که به این تنهایی موروثی عادت کردیم به این سکوت پر از پیام و بهتر از همه میدانیم که سکوت همیشه سرشار از ناگفته هاست
سیب ها رو با هم مقایسه میکنه و بهترین رو انتخاب میکنه و شروع میکنه به پوست کردن و ادامه تعریفش :
آره نمیدونی این دخترها چقدر پررو شدن شوهرم از قول دوستش تعریف میکرد که دختره برای کار اومده پیشش و میگه حاضره هرکاری بکنم حتی شبها هم پیشت باشم ولی به عنوان مستخدم هم که شده من رو استخدام کن شوهرم میگفت دختره لیسانس داشت ! هنوز این موضوع رو هضم نکردم که بی مقدمه میپرسه لباسم قشنگه انتخاب شوهرمه تمام لباسهام حتی رنگ موهام هم با سلیقه اون رو میکنه به من و میگه اگه میخوای توی زندگیت موفق باشی تمام انتخاب های مربوط به ظاهرت رو بذار به عهده شوهرت
توی دلم میگم کاش تموم کنه شانس اورده که میزبانش من نیستم ولی باز هم ادامه میده از دخترهایی حرف میزنه که شوهرش میگه با هر قیمتی حاضرن ...... نمیدونم چرا تا حالا از خودش نپرسیده شوهرم این دخترها رو از کجا میشناسه اگه به قول خودش شوهرش نمونه کامل یک مرد وفاداره !!!! چند دقیقه ایی خودم رو مشغول میکنم وقتی برمیگردم هنوز داره ادامه میده اولین تکه سیب رو که توی دهنش میذاره حالم بد میشه حالت تهوع دارم فکر کنم مملو از نجاستی شده ام که در همین یک ساعت به من تزریق کرده
هم مدرسه ایی پسرعموم 14 ساله است چند روز پیش با دختر عموی 16 ساله اش ازدواج کرد جشن هم در همون مدرسه ایی برگزار شده که داماد در آن درس میخوند !!!!
تو رو هم فراموش نکردم بی بی بارانم میدونم چند روز دیگه سالروز رفتنت ، این شعر هم تقدیم به تو


