فریاد نام تو
و شنیدن انعکاس آن در کوهستان وجودم
كار هر روزه من است
و بدان آنقدر صدایت خواهم زد
تا روزی كه تو مرا به نام کوچکم خواني !
دوستم بارداره و یک پسر 5 6 ساله هم داره که این روزها تولد یک نوزاد و بزرگ شدن یک جنین در وجود مادرش براش به بزرگترین اعجاب دنیا بدل شده چند روز پیش رو میکنه به پدرش میگه نی نی الان چطور غذا میخوره ؟ شوهر دوستم مدام کلمات رو بالا و پایین میکنه و با تردید جواب میده مثل مامان از دهن وقتی ماما غذا میخوره اون هم همراه ماما غذاش رو میخوره پسرک با نگاهی عاقل اندر سفیه رو میکنه و باباش و میگه یعنی تو هنوز نمیدونی بچه از بند ناف غذا میخوره !![]()
اما از یاد نباید ببرد آرزوهای دیگری هم وجود دارند
که رنگ باخته اند
پس باید
با قلم موی فریاد
جانی دوباره به آنها داد
بتول عزیز پور
میگه خوبتون می کنند پر رو شده بودید با اون لباسهای زننده و آرایشها زننده تر میگه زیادی آزاد شده بودید زیادی حرف میزدید دم از برابری جرمش کمتر از بی دینی عزیز من خدا گفته تو از من کمتری باور نداری برو بخون و من تمام مدت فکر میکنم به اون دانشگاه که این مردک در اون درس خونده جوابی نمیدم فقط آروم و زمزمه وار میگم من خدایی رو که حتی در اندازه تار مویی دخالت میکنه نمیخوام !
و خوشحالم که آرزوهایی زنانه که به گفته ایی نیمی از او کمتره خواب زمستانی حماقتش رو بهم زده
امروز من 28 ساله شدم فقط همین !

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
فروغ
خسته شدم از این که این روزها فکر می کنم ، غصه میخورم غصه آن جوانی که خونین می شود و آن زنی که به خاطر بی حجابی !!! لگد میخورد . برای زنی غصه میخورم که تحقیر میشود کتک میخورد برای مردی دل میسوزانم که خیانت می بیند شکست میخورد و رها میشود . خسته شدم که همه دغدغه های عمرم بزرگتر از خودم هستند . دلم جوانی میخواهد نفس کشیدن با باد ، تجربه دویدن زیر باران ، دلم یک عشق بی پروا میخواهد . دوست دارم ، آسمان ، باد ، باران برای یک بار هم که شده موهایم را نوازش کنند . دلم آزادی میخواهد ، بهایی ندارم که برایش بپردازم زیرا توانی نمانده برای تلاشی دوباره
پ ن: دوستی برای من کارتی اینترنتی که فرستاده که با بی دقتی من ، قبل از خواندن پاک شده اگه آن دوست خواننده این وبلاگ ، جواب ندادن من رو از روی بی ادبی نداند .
دهه 60 ، دبستان سينا و من ، کودکي 10 ساله در آن دوران همه چيز ممنوع بود مانتو ، مقنعه و کفش رنگ روشن ممنوع بود و بايد يک روز درميان اضافه بر کلاسها مي مانديم و عم جزء ميخوانديم هر لحظه تشويش امتحان نماز و بعد توهين زماني که نميتوانستم يک کلمه را به درستي ادا کنیم . دين براي من پر از بايد و نبايدها بود ديگر از آن خدای مهربان داستان هاي کودکيم خبري نبود انگار کسي آن بالا نشسته و تنها منتظر است تا با رویت تار مويي ، مرا با غذابي اليم مجازات سازد
دهه 70 ، اين بار بايد ها نبايدها رنگ ديگري گرفتند اين بار کتاب و شعر ممنوع بود بايد ميخوانديم هر چه که دستور ميداند اين بار داشتن دو خط شعر گناهي نابخشودني بود . دهه 70 شروع دانشگاه بود اين بار هم چادر اجباري بود و حرف زدن با همکلاسیهای پسر ممنوع ، سوال و جواب از استاد غير از مبحث درسي برابر با کميته انضباطي بود
دهه 80 ، پر از سکوت و سکون در اين چند سال ، آزادي را که حقمان بود به گدايي به ما دادند و ما خوشحال از اين صدقه 8 ساله ، جيره آزادي تمام شد و سومين دهه زندگي من ، مصادف شد با تشويش نگراني و تکرار دوبار دهه 60 ! 2 سال پیش در چنين روزهايي نوشتم من راي ميدهم زیرا که از تکرار دوبار تاريخ می ترسم ولي انگار تقدير چنين بوده که هميشه اتفاقات ناخوشايند دوبار تکرار شوند
پ ن : انگار اين دات کام شدن به ما نيومده يک ماهي است که وبم در درسترس نيست هر چه تماس ميگيرم هيچ اتفاقي نميفته فکر کنم بايد قيدش رو بزنم و به همين خونه قديمي دلخوش باشم و خدا رو شکر که حداقل اينجا هست !


