تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
 


این روزها بدجوری احساس تنهایی میکنم دلم تنگ شده برای اون فضا برای دوستان و فامیل انگار هیچ وقت نمیتونم توی این خاک جا بگیرم و و وسوسه پرواز بدجوری آزام میده

جوان همشهریم به خاطر قتلی که در زیر 18 سال انجام داده به زودی اعدام و من  نتونستم کاری انجا بدم به همه جا ایمیل زدم در سایتی در باره اش نوشتم ولی کاری از پیش نبردم و غم  انگیز که مشکلش با پول حل میشه ولی چون خانواده اش نتونستن پول رو جمع کنن باید اعدام بشه حالا هی داد بزنیم خلیج فارس و کوروش کبیر !

کاش میتونستم بهت بگم چقدر به بودنت (داشتنت ) محتاجم !  چقدر بیان این احساسات سخته


عکس در سایز بزرگتر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت11:38 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 


*تو شهرم غریب بودم بین آدمهایی که تنها چندماهه ترکشون کردم میترسم چند سال دیگه بیام و این کوچه پس کوچه رو نشناسم چه روز پر بارانی بود ، سیل و جاری شدن آب و خوشحالم که امسال اولین باران شهرم را دیده ام تمامی درختهای قدیمی را  قطع کردند  خانه ها را میخرند تا بناهای جدید به جایشان بسازند چون قراره دو سال دیگه اپک جشن صد سالگی نفت رو برگزار کنه جالبه نه ؟ میخوان دو ساله کار صد ساله رو انجام بدن هرچند با شهلا موافقم شهر انتقام خودش رو خواهد گرفت !

**بهم اولتیماتوم میده تا قبل از عید باید تصمیت رو بگیری میگم حالا توی این موقعیت میگه آره چون بزرگترین آرزوش دیدن روز ازدواج  تو بود میگم  ...پس چرا خودش بهم هیچ وقت بهم نگفت ! شاید میدونست من هیچ وقت اهلی نمیشم

***حس بدی دارم پر از اضطراب ، دلشوره ، تنهایی و پوچی دنیا فکر کنم به همه اینها میگن افسردگی

****هنوز باورم نمیشه پدربزرگ رفته !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

 مرگ را دیده‌ام من.
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست سوده‌ام.
من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت و فرساینده.
...
آری ، مرگ
انتظاری خوف‌انگیز است.
انتظاری
که بی‌رحمانه به‌طول می‌انجامد...
(شاملو)

 

توی کودکی توی اون شبهای بمباران همیشه قصه مادربزرگ پر از عشاقی بود که برای رسیدن به هم از هم چیز میگذشتن قصه هایی که کمک میکرد فراموش کنیم که کجاییم و چه بر سرمان میرود   سالها گذشت ولی هنوز معنای عشق رو نمیدونم با اینکه خودم چند باری ( به خیال خودم ) باهاش درگیر بودم ولی هیچکدام از آدمهای قصه من شبیه آدمهای قصه های کودکیم نشدند هنوز هم نمیفهمم که چطور میشه در کسی فنا شد و امروز درست همین چند ساعت پیش فهمیدم عشق یعنی چی؟ عشق یعنی پدربزرگی که نتونست این دنیا رو بدون مادربزرگ تحمل کنه عشق یعنی رفتن پدربزرگ یعنی گم شدن یک عالمه خاطره کودکی .....حال خوشی نیست هنوز نتونستم بعد از 19 سال  غم رفتن اون پدربزرگ رو تحمل کنم با این درد تازه چکنم که تمام زندگیم با اون سپری شده !

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت1:26 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
بدون شرح!
 


چه تناقضی زندگی فقیرانه در  کنار لوله های نفت ! 

عکس رو در اندازه واقعی اینجا ببینید

 

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت3:6 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |