تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
 


در چشمان تو
کوچه ای قدیمی را
صدا می کنم
جوابی نیست.

احمد رضا احمدی


**اینجا برف می بارد  بی حضور تو و من چه تنهایم وقتی خاطره ات را باید تقسیم کنم با تمام کسانی که تو را ندیده اند تا خود باور کنم باور بودنت را

***  از  طنزهای  روزگار است که در زادگاه نفت خیز من گاز و نفت از طلا هم گرانتر شده سرما هم مردم شهرم را می لرزاند بدون آنکه کسی صدایشان بشنود همه عمر با نفت و گاز همخانه بودیم ولی  در حسرت زمستانی گرم ماندیم

پ ن : یک سفر میخوام گم شدن در این زمستان سرد  و یک دنیا تنهایی شیرین

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت10:57 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

باروئي پي افکندن ...
شاملو

جسورترين  همکلاسيم بود با اينکه از قومي بود که تنها به بهانه نگاهي عاشقانه گلو ميبرند و سينه ميشکافند .  در همان دوران دانشگاه با آن  همه  خودخواهي هاي جواني دوست داشتن را زودتر از همه باور کرد با اين که همسن سال بوديم .
 عاشق همکلاسي ديگر شد از جوانان جوياي  نام کلاس ، جواني   که با آن چهره افتاب خورده جنوبيش هواخواهان بسياري داشت با اين همه به خاطر خواسته اش جنگيد با همه رقيبان ،  اصلا اين بازي عاشقانه از طرف او شروع شد با يک پيشنهاد ساده که چقدر در نظر ما عجيب و دور از ذهن بود جوان بوديم و پر از غرور و خواستن جايگاهش کمتر از خواسته شدن بود ياد گرفته بوديم که بايد  انتخاب شويم نه اينکه انتخاب کنيم  .  آخرين بار که ديدمش دختري در آغوش داشت و شوهري که امروز جز موفق ترين وکلاست آخرين حرفي که بهم زد رو يادمه براي انتخابم بهاي سختي دادم ولي ارزشش داشت احساس رضايت عجيبي ميکنم که خودم در سرنوشتم دخيل بودم ............

دلتنگ اون روزهام آن همه شادي خالصانه دوراني که هنوز نميدوستم آدمها هم ميتونند بد باشن هنوز مزه شيرين افسانه را با خود به يادگار داشتيم و قصه هاي عاشقانه را باور ، دوراني که فکر مي کرديم رسيدن به خوشبختي آسون تنها يک دل صاف ميخواد و يک آسمون مهربوني ولي حيف که خيلي زود از خواب بيدار شديم .....

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت12:40 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 


- با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود ....

هوشنگ ابتهاج

کتاب  " آهسته وحشی می شوم " حسن بنی عامری رو میخونم توی این چند سال سخت ترین و سنگین ترین کتابی که خوندم هنوز نمیتونم بگم خوبه یا نه ولی مطمئنم که هرگز به کسی برای خوندن پیشنهادش نمیکنم ولی یک مجموعه داستان از شیوا ارسطویی خوندم فکر کنم اسمش " من دختر نیستم " بود کتاب خوبیه  و ارزش یک بار خوندن رو داره


** حال خوشی ندارم نمیدونم کسلم یا نه ، شادم یا غمگین اصلا حس غریبیه ،  سردرگمم فقط یک دلشوره بیخود این روزها  آزارم میده روحیم شبیه آب و هوای بهار شده 

***  اصفهان شب یلدا برف بارید و برای اولین بار توی عمرمم بارش برف رو دیدم چون تما م این سالها هروقت زمستون جایی میرفتم دریغ از یک بارش همیشه برف رو نشسته دیدم فکر کنم بارش برف زیباترین اتفاقی بود که در این مدت دیدم

**** نمیدونم کجا خوندم " که هرکس ترک دیار کنه آدم خوشبختی نیست " فکر کن م بهترین تعبیر خوشبختی باید توی دل آدم نیست حالا تو تا آخر عمرت مدام در سفر باش و در پی رسیدن به آرامش و خوشبختی

***** خسته ام

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت11:44 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |