تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
ترسیدم نتونم گریه کنم و این بغض مثل ماری که طعمه اش رو نمیتونه ببلعه بمونه توی گلو قبلا تجربه اش رو داشتم توی این سه هفته مدام با خودم کلنجار رفتم تا در موردش چیزی نگم فقط چند دوست صمیمی ! ولی اتفاق افتاده بود زودتر از اونچه فکر میکردم اتفاق افتاد وقتی قبر رو دیدم وقتی پسرعمو بغلم کرد هر دودر آغوش هم گریه کردیم وقتی همه رو دیدم جز اون که مثل همیشه نیومد استقبالم و لباس سیاه و چهره رنگ پریده همه و ریش های نزده دیگه مطمئن شدم درسته ،عمو هم دیگه نیست دو هفته که نیست ولی من امروز باور کردم از دیروز بغضم منفجر شد .......

با این همه خوشحالم ( چه تناقضی ) که اینجام توی شهر خودم بین آدمهایی که دوستشون دارم خوشحالم که با زبان و لهجه خودم حرف میزنم بدون اینکه تلاش کنم مفهومم رو برسون
خوشحالم بین کسانی هستم که دوستم دارند و دوستشون دارم آدمهایی که وقتی میگویند دلم برات تنگ شده باید باور کنی که صادقانه ترین حرف رو شنیدی بدون زینت ریا و تزویر وقتی پسرعمو دست میندازه دور گردنت و میگه دختر ، جات خیلی خالیه اون یکی میگه از موقعی که تو نیستی از همه اخبار دنیا بیخبرم ، وقتی فروشنده باجه مطبوعاتی بعد 6 ماه من رو میشناسه با هیجان از دکه میپره بیرون رو میگه خوبی آجی وقتی پیرزنی رو میبینم که بهم میگه خانم هنوز هم مدیونتم به خاطر کمکت در دادگاه و تو از دیروز فکر میکنی اخه چه کاری !!!! اینها کافی نیست برای خوشحال بودن ؟ آدمهایی که برای دوست داشتنشون نباید زیاد مایه بذاری کافیه تنها با حرف ساده کاری کنی تا برای همیشه کنارت بمونن دیگه مطمئنی نه دلت رو میشکونن نه بهت آزار میرسونن نه توهین و نه حتی برای همین دوست داشتن باید جواب پس بدی و همیشه جایگاه خودت رو داری  . برای همین دوستشون دارم اصلا اینجا احساس مالکیت دارم هوا زمین شهر کوچه پس کوچه ها حتی گاز و نفتی که از زیر زمین می جوشد از آن من است خوشحالم که کنار هم میمانیم حرف میزنم از شعر کتاب موسیقی و سیاست و کسی متهم نمیکنه به روشنفکر بازی ، گاهی هم غیبت میکنیم از عشقهای پنهانی حرف میزنیم و از خواستگارها رد شده و از کسانی که این مدت پشت سرمان حرف ردو بدل کردن میخندیم و میخندیم ولی بی عمو .خوشحالم و چطور میشه این خوشحالی رو تعریف کرد ؛ اینجا میشه خوشحالی ، دوست داشتن ، مهربانی ، خالصانه بین هم تقسیم کنیم برای همین که شهرم رو دوست دارم برای اینکه هیچ جا مثل اینجا نیست ....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت11:7 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |
هذیان پایان سال

مسجدسلیمان

بعضی حس ها بدون اینکه خودت بخوای وارد زندگیت میشن ، بی سرو صدا و آروم حتی صدای پایی هم به گوشت نمیرسه ؛ مثل مرگ ، مثل بیماری ، که همیشه بی هوا و بی خبر هوار میشن روی زندگیت و همه چیز رو بهم می ریزه بعد خودت میمونی و احساسی که نمیدونی باهاش چکار کنی اگه از دستش فرار کنی بیشتر گرفتارش میشی و خودت هم درگیرش کنی این تویی که از بین میری چیزی شبیه گرفتاری حشره در تار عنکبوت ! همه زندگی پر از این حس غریب ولی آشناست ، مثل عشق ، دوست داشتن ، نفرت ، تنهایی ، انتقام و کینه . تبدیل شدن عشق به نفرت ، نفرت به دوست داشتن و انتقام و کینه به مهر و محبت همه جذابیت های پیش بینی نشده یک زندگیند نمیدونم شاید جذابیت زندگی به همین حس های یواشکی باشه شاید برای همین که گاهی زندگی رو دوست دارم برای همین اتفاقات غیرقابل پیش بینی و برای همه دوست داشتن های پر دردسرش . این ها رو بذارید به حساب هذیان های آخر سال فقط تجار نیستند که آخر سال نیاز به حساب و کتاب دارند این ها رو به حساب غمگینی نذارید اتفاقا این روزها حس خوبی دارم بعد اون همه ا تفاق بد این حس کمی برام عجیبه و نا آشنا ولی منتظرم منتظره یک معجزه یک اتفاق شیرین !

پ ن :فکر نکنم دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشم در هر حال نوروز بر همه مبارک اون آرزوی کلیشه ایی هر ساله رو هم نمیگم فقط آرزو میکنم که زندگی همه همینطور ثابت بمونه و بدتر نشه چون بااین وضع هیچ امیدی به بهبودی نیست

پ ن ۲: سرکار استوار عزیز حتما این هفته که میرم ولایت جای شما رو خالی میکنم و بنا بر سفارشت کنار اون تک درخت بالای تپه برایت سبزه گره خواهم زد هرچند دیگه ده بالا مثل قدیم نیست

عکس در سایز بزرگتر

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت11:52 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

بختیاری ها رسم دارند که در پنج شنبه آخر سال به یاد مردگانشان حلوایی خیرات کنند که به آن علفه میگویند علفه (alefe) همان حلوا معمولی اما سعی می شود با بهترین مواد پخته شود از خرما مرغوب گرفت تا روغن حیوان نان تیری (نانی نازک مختص بختیاری ها )
همیشه هر سال همین موقع ها که می شد بابا بزرگ تمام شهر را میگشت تا بهترین خرما را که پسند مادربزرگ باشد پیدا کند از چند ماه قبل به قوم و خویش روستایی سفارش میکرد مرغوب ترین روغن حیوانی را برایش بفرستند آن موقع که کوچک بودیم این روزها یعنی آمدن دختر عمو ها و پسر عمو ها بازی و شیطنت و خوردن حلوایی که در تمام سال مزه اش همراه تو می ماند وقتی هم بزرگ شدیم این عادت کودکانه با ما ماند هر سال همین روزها سفارش پشت سفارش که سهم من مخصوص باشد دستپختش جادویی بود یادش به خیر تا هفته دیگه باز هم به شهرم بر میگردم به کوهها دشتها و لاله ها باز هم بوی گاز و نفت را حس میکنم همه چیز همانطور که میشناختم هست غیر پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و آشپزخانه ایی که دیگر در پنج شنبه های آخر سال از همهمه و شیطنت های ما تهی ست این خاطره ها بدترین نقطه ضعف انسانند کاش برای خاطرات هم دکمه delete بود کاش ، این خاطره ها بدجوری آزارم میدن همه زندگیم رو دارم این روزها دوره می کنم

ناشناس عزیز به حد کافی جاهای مختلف مطالب جدی مینویسم بذار اینجا برای خودم بنویسم و خودم باشم . ممنونم

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت1:18 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |

  


اين ترانه احسان خواجه اميري ارزش يک بار شنيدن رو داره من رو ياد فيلم قرمز ميندازه

پ ن:این هم از عجایب روزگاره ، ما یک زمانی دوستی داشتیم( لطفا به فعل ماضی توجه شود که یکوقت متهم به همدستی با جماعت ذکور نشویم ) که مدافع حقوق مردان بود و مدام از برابری میان زن و مرد دم میزد که شما زنان هم مثل ما کار کنید قید مهریه رو بزنید در ازای شروط ضمن العقد مهریه رو ببخشید هر چند بین خودمون بماند اگه کمی بحث میکردی بعد از بخشیدن مهریه می دیدی از اون ۷ شروط تو تنها یکی رو میتونستی داشته باشی که آن هم فکر کنم حق کار بود که هر چه باشد به نفع خود مردان بود و خلاصه بعد از این حرفها حالا نکته جالب این که وبش توسط یک خانم تصرف شد به همین راحتی ، نه جنگی نه تظاهراتی نه کمپینی نه حتی یک امضا خشک و خالی، با سکوت و رضایت کامل ! در هر حال بعد این همه تفاسیر خوشحال میشم به وب دوستم شهرزاد یک سر بزنید بخصوص خانومها برای اثبات بعضی حرفها

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت11:44 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
به بهانه 8 مارس

برای مادربزرگم عجیب ترین اتفاق طول دوران جوانیش ماجرای دخترکی بود که به اجبار باید تن به ازدواج با پیرمردی میداد و در شب ازدواج با خوردن تریاک خودکشی کرد

و مادرم در دوارن دانشسرا از دخترانی شنیده که بخاطر عشق و یا داشتن دوست پسر کشته میشدند چیزی که آن زمان هنوز نام قتل ناموسی نداشت و اینقدر برای مردم بدیهی نبود

و من زنی را دیده ام که شکنجه شد ، به او تجاوز کردند ، پدری را دیدم که دخترک 4 ساله اش را مورد تجاوز قرار داد یا سربرید و سرش را به نشانه افتخار بر سر در خانه اش نهاد من زنی را دیدم که شوهرش را به بخاطر فسادش به قتل رساند و من دختری را میشناسم که در کودکی به بهایی اندک صیغه مردی شد دیدنی های من در این 28 سال بیش از آن است که مادربزرگ 70 ساله ام دیده است جایی خواند ه ام که باید فاتحه ملتی را خواند که در آن ناهنجاریها تبدیل به امری بدیهی شوند .
8 مارس دیگر یک بهانه نیست ، از مردانی گفتن که روزانه زنان را میزنند ، میکشند ، تجاوز میکنند و گفتن از زنانی که سالهاست در راهرو دادگاه گم شده اند برای حداقل حق بدیهی خود، دیدن فرزند ، حق طلاق، مسکن علی حده و...... کار تازه ایی نیست باید کاری کرد ایستادن در برابر مردان داد برابری کشیدن هیچ کمکی نمیکند گاهی مجبوری دست به دامان کسانی شوی که همیشه فکر میکردی دشمن تواند .
در قاموس من دل شکستن ، دروغ ، ریا و نامهربانی هرگز بخشیده نخواهند شد با این همه یاد گرفتم که هرگز حتی به حقیر ترین آدمی که آزارم میدهد توهین نکنم و سکوت تنها هنر من در این هنگامه است اگر یاد بگیریم که برای هم دسیسه نکنیم زندگی زیباتر خواهد شد و این موضوع هیچ فرقی ندارد تو زن باشی یا مرد

زال عزیز این هم متن جدید ، هرچند آنقدرها هم روزهای خوشی نیست هرچند که از این روزها ننویسم و جایی ثبت نکنم شکست ،خبر بد و.... انگار جزیی از روزمره من شده منتظر معجزه ام آن هم در زمانه ایی که هرگز نباید انتظار آمدن پیامبری را کشید

ترانه مرا ببوس گل نراقی جادویی ترین ترانه عمرم

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت4:53 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

حتی خواب هم بهم آرامش نمیده مرگ میخوام مرگ !

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت11:56 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |

 

آشکارا نهان کنم تا چند
دوست میدارمت به بانگ بلند
سعدی


برای چندمین بار شبهای روشن رو دیدم و برای چندمین بار عاشق سعدی شدم و تمام شعرهای عاشقانه و گم شده در تاریخ

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت0:57 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |

 

ادمها رو رازهایشان به هم نزدیک میکنه ....این رو مطمئنم شاید برای همین که من هیچ رازی ندارم هیچ !!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت11:41 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |