تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران
مدرسه چهارباغ
 


از شهريور که ساکن  اصفهان شديم منتظر آمدن نوروز و ديدن مدرسه چهارباغ ( حوزه علميه )  بودم که تعريفش رو زياد شنيده بودم که به علت مرگ عمو و رفتن به خوزستان ميشه گفت فراموشم شده بود تا اينکه ديروز خيلي غيرمنتظره به دعوت دوستي رفتم از نوع معماري بي نظير بود ، من بيشتر آثار اصفهان رو ديدم ولي اين مدرسه چيز ديگري است استفاده از نوع خاصی کاشي کاري ، گنبد و آبي که از مادي وسط آن ميگذرد زیبایی خاصی به این بنا داده ، اين مدرسه از زمان شاه سلطان حسين صفوي پابرجاست و بنا بر گفته ايي شاه مزبور در برابر اتاق مخصوصش به قتل رسيد . من زياد اهل عرفان و عقايد ماورايي نيستم اصلا ميونه ايي با ايدئولوژي ندارم و هر چيزي رو از جنبه واقعي اون ميبينم فقط گاهي وقتي اين احساسات  مسخره و  بيخود  مياد وسط کمي برام مشکل ساز ميشه که اون هم بايد کم کم از زندگيم حذف بشه  ! ولي در اين چند ساله تنها دو مکان بوده اند که قدرت و زيبايي شان  مرا تحت تاثير قرار داده اولي کليسايي است که تنها در روزها شنبه اجازه رفتن و شرکت در مراسم را داری و من سعي ميکنم در بيشتر مواقع شرکت کنم و دومي همين مدرسه بود سادگي که با عظمت اون  آميخته شده .

سال جاري رو اختصاص دادم به سفر رفتن و ديدن با آدمهاي جديد آشنا شدن شايد فرصتي براي فرار از خود چند شهري رو ليست کردم برون مرزي و داخلي سال گذشته خيلي دوست داشتم برم قونيه که دقيقا مصادف شد با فوت بابابزرگ ،  اولين سفر هم به پيشنهاد يکي از اقوام نزديک - که براي کاري نيمه دوم ارديبهشت قصد رفتن به چند شهر استان  آذربايجان شرقي داره - شايد عازم اين استان بشم هنوز تصميم جدي رو نگرفتم ولي فکر کنم سفر خوبي باشه 
 پ ن : خوشحالم ديدمت بعد مدتها و شايدسالها  ،   خوشحالم کنارم بودي ،  خوشحالم که ميتونم بهت اعتماد کنم و خوشحالم که همه غرغرهام رو توي اين 13 روز تعطيلات گوش کردي بدون هيچ قضاوتي  و نظر دادني و ممنونم که به هيچ صفتي  متهمم نکردي  !

 عکس در سایز بزرگتر

عکس ۱

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت11:33 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
تعطیلات نوروز
 

تالاب چغاخور

**برگشتم خونه ، باز همه چیز عادی شد روز از نو روزی از نو باز هم تکرار باز هم درس کتاب و خواندن بی نتیجه باز هم نقطه سر خط.
چهره شهر عوض شده بود به بهانه آمدن اپک ،  به بهانه صد سالگی نفت دارند تمام داشته های شهر رو که روزگاری به اون می بالید رو بهم میریزند ؛ تمام درختهای قدیمی ، پل ها ، مدرسه های قدیمی ( که قدمتشان به اندازه خود شهر ) رو از بین بردند   فکر کنم تا چند سال دیگه ، شهر برای همه خالی از خاطره بشه تنها چیزی که فعلا !!!!!! سرجاش کوهها و تپه ها و دشت پر از لاله است هرچند میدونم تا چند سال دیگه به بهانه انتقال شهر و ایجاد شهر جدید ،  همین بازمانده خاطرات هم از بین میره

***دو اتوبوس از بازدید کنندگان مناطق جنگی تصادف کردند که خیلی  از این افراد کشته شدند سری اول دانشجو دانشگاه غیرانتفاعی  و سری دوم هم فرهنگیان بودند من بیشتر  این مناطق جنگی رو دیدم اصلا نمیدونم وقتی خوزستان این همه جای دیدنی داره آخه  دیدن این مناطق که خطر جانی داره چه ارزشی داره ؟ اون هم از راه دور  با اون جاده های پیچ در پیچ که حتما باید راننده حرفه ایی  یا  محلی باشه . یادم همین شلمچه که اینقدر در موردش تبلیغات میکنند تا همین چند سال پیش پوشیده از مین بود و قدم به قدم که میرفتی  اخطار پشت اخطار !

پ ن: فعلا خوبم ، خوبم ، خوبم و همین آرامش و عادی بودن زندگی رو دوست دارم تا یک مدت هم دنبال تحول نیستم ، سکون هم بعضی اوقات لازم  ولی  وقتی عزیزی رو از دست میدی دیگه حتی خندیدن هم تو رو دچار عذاب وجدان میکنه وقتی مجبوری درست در شادترین لحظه ات به خودت تلنگر بزنی هی فلانی عمو هم رفت

عکس در سایز بزرگتر

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت11:25 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
 

سال نو ، ماهی قرمز ، مرگ ، قبرستان ، مزار ، گریه ، عکسهایی که بهت لبخند میزنن و سعی میکنن توی اون مخت  کنند که دیگه نیستن بعد یک سردرد طولانی و خوابی طولانی تر و ۲۴ ساعت خاموشی گوشی قطع ارتباط با دنیا انگار من هم مرده بودم نه حوصله تبریک گفتن داشتم و تبریک شنیدن دیگه حالم از این کلمات کلیشه ایی و تکراری بهم میخوره هرچند زندگی هم کلیشه ای شده . دیگه یادم رفته کجام ، کی هستم ، و برای چی هستم یادم رفته میشه موند و زندگی کرد . منم منتظرم توی اون صف انتظار و آرزو کردم  سال بعد منم یک عکس بشم کنار یک تپه کوچیک و بعد از اون بالا ( البته اگه جایی باشه که همون بازمانده ایمانم هم این روزها پر کشید رو رفت و دیگه دارم به همه چیز شک میکنم حتی به وجود اون غول باید و نباید ) زل بزنم به آدمها فکر کنم حس خوبی باشه اگه این این رویای آدمها واقعیت داشته باشه برای همین که عمو و بابابزرگ و مادربزرگ کلی حسودی میکنم .  منتظر سال متفاوتی نیستم مثل هر سال منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم اصلا کی گفته سال نو میاد همه چیز نو میشه و کلی اتفاق خوب میفته ؟ 

حیف که زنده به گور صادق هدایت همراهم  نیست که بدجوری توی این روزهای تاریک و تنگ و قبر مانند ، خوندنش لذت بخش ! دلم اتاق خودم رو میخواد این تنها آرزوی امسالم

خوبه قبری برای گریه کردن هست ........

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت10:10 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |