تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران


از من می خواهی که
جامه ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو
عطرآگین سازم
و دائرةالمعارف بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه همانند مادر بزرگم بیندیشم.

غاده السمان




عاشق درهای قدیمی ام میتونی ساعتها بهشون خیره بشی پر از زیبا یی خیره کننده اند هنر کسی که بی ریا بی هیچ تظاهری دست به ساختن در زده هرچند این روزها به علت ماشینی شدن زندگی ، تعدادشان رو به نزول اما بزرگترین حسن اصفهان این که میتونی با یک پیاده روی کوتاه در کوچه پس کوچه ها این هنر فراموش شده رو ببینی نمیدونم این روزها من سعی میکنم در شهر خودم رو گم کنم یا دارم برخلاف میلم عاشقش میشم !!!!!(منظورم شهر )



من زیاد اهل سر زدن به تقویم و دید زدن و روزها برنامه ریزی براساس تقویم نیستم فقط به تنها چیزی که توجه میکنم روز جمعه است و بس ؛ از مدتی پیش به خاطر نزدیک شدن روز تولدم ( البته چندان نزدیک هم نیست حدود 18 روز بهش مونده )کلی برنامه ریزی کردم که امسال کلی با خودم تنها باشم و هر کاری این "خود " علاقه به انجامش داره انجام بدم هر چی باشه آخرین تولدم در دهه 20 ، اما ، امروز فهمیدم روز تولدم مصادف با تعطیلی یک عزای عمومی و تمام شهر تعطیل !!!!!!!!!
+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |




**کتکش زده به حد مرگ ، طوري که احتمال ضربه مغزي بود ميگم طلاق بگير يا حداقل بترسونش چشماش رو گرد ميکنه_ انگار وقيحانه ترين حرف رو بهش زدم - و يک نه بزرگ ميگه ميپرسم چرا ؟با يک حالت مسخره ميگه آخه دوستش دارم ميدونم توي دلش هيچي نيست !!!!

***اين هفته نتيجه يک از امتحانات ساليانه و روتين من رو ميدن با اين نتيجه اش قابل پي بيني ولي يک اضطراب مسخره گرفتم انگار اولين بارم نميدونم ولي جدا از اين خوندن بي حاصل ديگه خسته شدم و هيچ هدف ديگه پيش روم نيست يک در جا زدن ممتد

****شايد تا چند هفته ديگه برم خوزستان هرچند گرما غير قابل تحمل شده ولي وسوسه ديدن دوستان دانشگاه دور هم بودن ها اطلاع از وضعيت هم ديدن بچه هايشان و شوهرانشان وادارم به رفتن ميکنه . توي دانشگاه اسم گروهي از همکلاسي ها پسر رو گذاشته بودم دالتون ها که چند سال بعد وقتي يکي از گروه ما دل به يکي از اين دالتون ها سپرد فهميديم بدجنس ها اسم ما رو گذاشته بودن يوگي و دوستان اگه زن هاي اين جماعت حسادت نکنند و مشکلي پيش نياد دوست دارم يک بار ديگه ببينمشون هرچند که خيلي هاشون ديگه من رو به چهره نميشناسند !!!! 7 ساله گذشته براي تغيير کافيه

*****عاشق میدان نقش جهانم هر وقت دلم ميگيره و هوس تنها بودن رو دارم ميرم اونجا ميشينم روي نيمکتها چشم ميدوزم آدمها که گاهي آرام ، گاهي عصبانی و گاهي عاشقانه در کنار هم قدم ميزنند فکر کنم اين ميدان زيبا ترين فصلش رو توي هم بهار داشته باشه و هر کي هوس ديدن اصفهاني زيبا داره بايد بهار رو براي ديدنش انتخاب کنه این روزها بدجوری هوس آمدن دوستی ، آشنایی رو به اصفهان دارم حداقل بهانه ایی باشه برای گردش در شهر


******براي همين کارهاي غير منتظره صدف که اينقدر دوستش دارم اعتمادي که وقتي در کنارشم بهم ميده و آرامش مخصوص خودش و اينکه هرگز باعث تشویشم نمیشه ، هيچ وقت در موردم قضاوت نکرده و هميشه بهترين محرم رازم بوده ؛ براي همين جسارت ها و شجاعتهاش که دوستش دارم چون خوب ميدونم توي چه جوي داره تلاش ميکنه براي پرواز کردن


پ ن: از اين مطالب بي ربط معلومه حالم بده نیاز به اتفاق مهیج و ثابت دارم یک شادی ماندگار !

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط بي بي باران |
فراسوی مرزهای تن !
احمقانه ترین حرفی که امروز شنیدم
عزیزم من تو برای خودت میخوام اصلا به تنت فکر نمیکنم افکارت برام از همه چیز مهمتره
خدا بهم رحم پای تلفن بودم وقتی این اراجیف رو دوستم با هیجان تمام به نقل از آقای شین دوست پسر عزیز تعریف میکرد وگرنه اگه دوستم قیافه ام رو میدید حتما اتفاق بدی می افتاد !
تا اطلاع ثانوی به همه سپردم به کلمات عاشقانه ، خاطرات عاشقانه و....خلاصه هرچی به این مقوله ختم بشه حساسیت دارم ، برای کسی تعریف کنن که اصلا به این امامزاده اعتقادی داشته باشه !

یک زمانی به این شعر شاملو ایمان داشتم این روزها زندگی فقط یک بیلبورد شده پر از شعارهای رنگارنگ و فریبنده ولی کافیه هوس کنی یکی رو امتحان کنی جواب حتما معکوس !

- در فراسوی مرزهای تنت
تورا دوست می‌دارم...

در فراسوی مرزهای تنم
ترا دوست می‌دارم.
در فراسوی عشق
تورا دوست می‌دارم
در فراسوی پرده و رنگ...

در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعده‌ی دیداری بده

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت11:40 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
هذیان
و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ‌لنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آن‌جا که تو ایستاده‌ای...
(شاملو)



اینجا هوا بهاری است و بها دادن به هوس قدم زدن در کناره زاینده رود تنهای تنها و دل سپردن به نسیم و نفسی عمیق کشیدن چشم دوختن به زنان دوچرخه سوار به عشاق دست در دست هم و به خنده های کودکانه دخترکی زیبا سپردن لبخند برای نگاهی که تو را می پاید بی ترس بی اضطراب و بی هیچ خجالتی !
امروز که بهم زنگ زد بعد سالها یادم آمد آن روزهای پر از شادی پر از غرور زمانی که دنیا در دستانمان بود و آینده در تسخیرمان ، یاد یک عشق قدیمی ، نگاه های پنهانی هیجان یافتن نامش و اضطراب اولین سلام ، ولی مدتها بود که فراموش شده آدمها همیشه وقتی پیداشون که دیگه فراموش شدند . نمیدونم چرا این روزها فصلهای دفتر زندگیم به سرعت بسته میشه و آدمها به راحتی از زندگیم دور !

هیچ وقت در پیدا کردن آدم موفقی نبوده‌ام اما همیشه در از دست دادن پیشتازم

پ ن : امروز هم خسته ام هم کسل

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
تبریز




برگشتم .....تبريز يعني لمس سرما در بهاري ترين فصل سال ، يعني بودن در کنار مردمي که به زبان تو صحبت نميکنند ، يعني حس سردرگمي ؛ يعني انتظار براي خاطره ايي که هرگز متولد نشد و با هم بودني که ميسر نشد

عجيب ، معماري شهر شبيه اهواز بود شايد براي همين بود که زياد احساس غريبه بودن نداشتم يکي از دوستان تبريزي هم که اهواز رو ديده بود اين حرف من رو تاييد کرد تجربه خوبي بود و از همه مهمتر ديدن دوستان ، شهرزاد و اولدوز که فرصت ديدنيهاي شهر رو به اين دو مديونم و در کنار اين دو ديدن يک دوست خيلي خيلي قديمي که هر گز فرصت ديدار حضوري ميسر نشده بود و با فراز و نشيبهاي يک رابطه دوستانه حدس ميزدم که هرگز هم فراهم نخواهد شد

فکر کنم در تبريز جماعت اناث در اقليت قرار دارند چون در همين سفر کوتاه تمامي از ميزبان ما تا اقوامش به بهانه ايي يک عکس تکي از من و همسفرانش مينداختند بعد از عکس هم مدام در مورد پسر رو برادر ، پسرخاله بحث ميکردند تازه من کندذهن روز آخر سر نخ رو گرفتم بابا اينجا چه خبره !!!!! اول فکر ميکردم به علت سن سال ما رو هم جز آثار تاريخي اصفهان حساب کرده اند ! در هر حال اگه يک وقت بلوتوث عکسهاي ما توي تبريز رايج شد دوستان تبريزي حتما خبرش رو به ما برسونن نيازي هم به غيرت نيست ما که همه راضي هستيم ديگه روزگار ناز و ادا گذشته بايد در اين موضوع منطقي بود وگرنه عواقبش غير قابل جبران از موقعي که هم رسيدم خونه دارم همه خانواده رو تشويق ميکنم تابستون يک سفر بريم تبريز ، چه ميشه کرد يک لحظه غفلت برابر است با يک عمر پشيماني


يک شب هم در تهران مهمان صدف بودم که حسابي ازم کار کشيد مجبور بودم تمام خوردني هاي موجود در خونه رو بخورم يکي دو بار هم من مفسده !!!!نزديک بود يک عمر عبادت عماد رو تنها با يک تار مو بر باد بدم که خدا به هر دومون رحم کرد


عکس در سایز بزرگتر
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت11:56 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
باغ گلها
پسرعموم از خوزستان اومده و از اونجايي که این روزها شغل راهنمای تور هم به مشاغل کاذب من اضافه شده :دی اين چند روز يک دور کامل تمام آثار تاريخي شهر رو با هم رويت کرديم که امروز اخرین مکان ، نقش جهان بود وقتی میگم یک دور کامل اصلا اغراق نیست تمام سوراخ سنبه و بازارچه ها رو دیدیم اصلا جاهایی رفتم که فکر کنم از زمان شاه عباس صفوی دست نخورده باقی مانده اند و با این دیدارهای تکراری تنها جذابیت دیدن باغ گلها بود که فکر کنم الان بهترين فصل براي ديدن از اين باغ بود ؛ بي نظير بود و زيبا همه جا پر از سبزي و آب و گلهاي رنگانگ و هواي پاک ، دلم سوخت براي مردم خوزستان که اين يک ماهه با خاک و غبار به سربردند و اينکه امسال در سال نوآوري و شکوفايي ، اين استان در تابستان نه آب داره نه برق




 

عکس
عکس

پ ن : دارم یک سفر میرم تبریز فکر کنم سفر خوبی باشه حسابی خوش بگذره !!!!
+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |
این روزها....
- با اين همه - اي قلب در به در! -
از ياد مبر
که ما - من و تو -
عشق را رعايت کرده ايم ،
از ياد مبر
که ما - من و تو -
انسان را رعايت کرده ايم ،
خود اگر شاهکار خدا بود
يا نبود ...
(شاملو)


روزهاي پر از پوچي است پر از تنهايي آذين بسته شده با دلتنگي ، دلشوره هاي ممتد و بي ثمر و آزار دهنده . غمگينم ، شادم ، ميخندم و ميگريم روزهايي پر از تضادهاي احساسي ؛ آخرين اميدم به انسان بود که اين روزها از اين تنها معجزه زندگي من ، يک شعبده بازي احمقانه از آب در آمد . در همه زندگي سعي کردم نه کسي بيازارم نه کسي را برنجانم و تنهايي کسي را ترسناک تر و سياه تر نکنم و هر گاه به سببي کسي را هم رنجاندم از ناداني بود و اعمال کودکانه ! حسادت ، بدجنسي ،و... جز خصلت هايي هستند که هرگز در وجودم راه نيافتند ولي باز هم هميشه من متهمم دلتنگ يک دوستي خوبم ، دوستي بي دغدغه ، بي ترس از هر تفسير و تعبير رفتار ....براي همين خسته ام از اين جواب های معکوس همه معادلاتم

اين روزها کتاب ميخوانم ، زياد و فيلم ميبينم ، بسيار و اين تنها هنر من است در اين دوره رکود و بي هنري چندي پيش مادر پرل باک و درخت انجير معابد احمد محمود را خواندم و از فيلمها جونو ، کفاره ، پرسپوليس ،خواب مورچه ها ي مخملباف ( که برعکس همه از فيلم خوشم آمد ) بادبادک باز ، و...( بقيه يادم نيست) دايره زنگي هم ديدم فيلم بدي نبود ديدن آدمهايي ملموس که چندان دور از ذهن نبودند و پيدا کردشان کار چندان سختي نيست و ديدن این فیلم رو به هر کسي که اهل سينماست پيشنهاد ميکنم . دارم دوباره به تاريخ علاقه ميشم بخصوص دوره قاجار شايد خواندن کتاب خاطرات و سفرنامه ظهيرالدوله بي تاثير نبوده هر چند نثر مشکلي داره و به سختی پیش میره ولي برام جذاب ، هميشه به اين نثرهاي قديمي علاقه داشتم وقتي مجبوري براي کلمات کلي فرهنگ لغت رو بريزي بيرون اين جستجو بهت حس خوبي ميده گنجینه لغتت رو بالا میبره و هميشه از نثر عين القضات از تاريخ بيهقي و عبيد زاکاني لذت بردم

پ ن: از بدشانسي هاي روزگار هم اين که بعد سالها که فرصتي براي ديدن دشت لاله هاي واژگون مهيا شده ؛ حتي يک لاله در آن صحرا نروييده


+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |