من کلي عادت بد دارم (حالا فردا اين جمله رو عليه خود من استفاده نکنيد) که سعي ميکنم که تا حدودي رفعش کنم اما يک عادت دارم که از نظر اطرافيانم خيلييييييييييييييي بده ولي به نظر خودم عاديه و موجبات عذاب خانواده رو فراهم کرده :
من زياد اهل مهمون بازي نيستم و روابطم در حد ارتباطات دوستانه است و بس ، که برميگرده به خصلت خجالتي و کم حرفيم ، بيشتر مواقع که مهمون داريم يا غيبم ميزنه و يا توي اتاقم خودم رو زندوني ميکنم ( خودم ميدونم کار خيلي زشتيه ) ولي علاقه وافر به حضور در جمع مردانه دارم يک عادت قديمي توي مهد کودک همه دوستام پسر بودن توي فاميل هم با پسرعمو و پسرعمه راحت ترم تا دخترا و تنها علتش اين که از جمع هاي زنانه گريزانم يا بايد درباره آرايش حرف بزنيم يا لباس و يا عمل زيبايي غيبت هم رو شاخشه حق هم نداري مخالف سليقشون حرف بزني که عواقب بدي داره همين چند هفته پيش مجبور شدم يک ساعت به حرفهاي کسي گوش بدم که مدعي بود جاريش شوهرش رو در دوارن مجردی با دعا طلسم کرده و اون باعث شده اين طلسم باطل بشه يک کلام گفتم من به دعا و طلسم و بخت بستن اعتقاد ندارم ؛ کم مونده بود حکم سنگسارم به خاطر ارتداد اجرا بشه در ضمن به هيچ عنوان درد دل در جمع زنانه سرنوشت خوبي نداره ( که اين موضوع مسکوت بماند بهتره چون برخلاف کنواسيون دفاع از حقوق زنان تصويب شده خودم !!!! که به هيچ عنوانننننننن نبايد از زنان بد گفت

)
ولي توي جمع مردان بحث هايي ميشه که دوست دارم سياست ادبيات شعر کتاب موسيقي و. کلي مسايل که من عاشق بحث کردن درباره شونم گاهي با هم موافقم گاهي نه و وقتي هم که بحث تموم ميشه انگار نه انگار ده دقيقه پيش داشتيم جرو و بحث ميکرديم ولی نکته مهم اینه که توي اين مهماني ها مردان تمام مدت لم ميدن و ميخورن و بحث ميکنند و به ندرت ( فقط از روي ضرورت!!!!

) از جاشون بلند ميشن ولي زنان بايد سفره يا ميز غذا رو رديف کنند ، پذيرايي کنند و ظرف ها رو بشورن و جاسازي کنند من چند باري بنا بر اون تاثير جو ( که شما بخوانيد تنبلي ) ميخواستم از همکاري سر باز بزنم ولي نشد حسي که ميشه گفت عذاب وجدان ، خجالت ، احساس مسئوليت ....يا هر چيز ديگه مانع شد و
برام عجيب که مردان بي تفاوتند انگار نه انگار يعني اصلا احساس ناراحتي نميکنند که تمام مسووليت اون مهماني بر دوش زن؟؟؟؟؟؟ یعنی آنقدر عادی برای شام یا نهار از جاشون بلند میشن که انگار این وظیفه ذاتی زن و اونها تنها باید وقت مهمونی رو با حرف زدن بگذرونند ! واقعا برام سوال پيش اومده يعني در مردان هيچ حس همکاري وجود نداره ؟ تازه وقتي يک سطل زباله رو مجبور ميشن بذارن بيرون کلي داد و غر تحويل آدم ميدن خیلی دوست جواب این سوال رو بدونم ( میدونم با این همه مسایل خاص این روزها سوالها بیخودیه ، دیگه خرده نگیرید )
جان من کامنت نذاريد که مردان هم کارهاي سختي انجام ميدن من تمام کارهاي برقکاري از نصب لامپ تا تعويض سيم و پلاک رو خودم انجام ميدم اگه امکاناتش بود حتما مکانيکي ماشين رو ياد ميگرفتم چون واقعا عاشق اين کارم هر وقت هم کاري رو جنسيتي کردم باور کنيد تنها و تنها از روي تنبلي بود و بس چون به نظر من هيچ کاري زنانه و مردانه نيست
این ترانه بوی جوی مولیان رو با صدای زنده یاد بنان و مرضیه گوش بدید بینظیره من که این چند روز از بس گوش دادم خودم رو خفه کردم
خوبه میخواستم سکوت کنم و این همه حرف زدم
+تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
من سکوت خواهم کرد تا وقتی که لازم باشه فکر کنم کناره گیری از دنیا بهترین تصمیم ،دیگه میترسم از همه چیز از همه کس ......
+تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
*دخترک هشت و نه ساله بودو زيبا و تاپ صورتي قشنگي پوشيده بود بامزه بود همراه مادرش و خواهر کوچيکش اومده بود سي و سه پل قدم زدن ، ناگهان مردي در جلوي چشمان همه آن چنان با لحني زننده مادر رو خطاب قرار داد و داد و فرياد که چرا دخترت رو با اين وضع زشت اوردي بيرون چهره مادر رو ديدم سرخ شده از شرم سريع دست دخترهاش رو گفت برمي گرديم خونه ! ياد خاطره خودم افتادم منم همين سن رو داشتم که يک بار معلم پرورشي من رو بي حجاب ديد و جلوي همه برخورد بدي کرد که هنوز يادم و نزديک بود از مدرسه اخراج بشم اگه وساطت اطرافيان نبود مطمئنا سرنوشت مطلوبي نداشتم !
**روز بدي بود صبحش با دعوا شروع شد با پزشک بیمه خدمات درماني که دارو رو تاييد نميکرد مردک انگار ارث پدرش بود هر چی میگم چند ماه دارم مصرف می کنم و تشخیص پزشک میگه نه تو احتیاج به این دارو نداری خیلی دوست داشتم یک چک بهش میزدم تازه ادعای مسلمونی هم داشت اصلا بهم نگاه نمیکرد ظهر هم بايد مطلب رو ايميل ميکردم و امروز آخرين فرصت بود اين چند روز تنبلي کرده بودم و گذاشته بودمش براي روز آخر دقيقا در حال ارسال مطلب ، برق براي سه ساعت رفت ، عصر هم فهميدم که ديگه اين خونه مجازي جاي امني نيست بايد کلي خود سانسوري کنم در نوشتن یا دیگه قید نوشتن رو بزنم
***بعضي حرفها رو بايد قايم کرد توي لفافه سکوت ، بعضي حرفها رو بايد با خودت به گور ببري يا آنقدر اين رو با خود يدک بکشي تا تبديل بشن به يک بغض و يک روز که ميتونه هر روزي باشه اين بغض متورم شده بترکه و امروز با یک تلنگر ساده بالاخره این بغض ترکید توی زندگی گاهی نیاز به یک تلنگر از نون شب هم واجب تر میشه !
بابت تبريک تولد از همه ممنون بخصوص
از دنياي عزيز به خاطر اون پست مخصوصش
+تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
بدون هیچ حرفی ، نه ناله ایی ، نه آهی و نه حسرتی من امروز 29 ساله شدم . 29 سال پیش در چنین روزی با کله ایی کاملا بی مو به دنیا اومدم برای اثبات خیلی چیزها !!!!!!! هر جند دو ماه بعد برای رفع این نقیصه اولین دندان زندگیم هم متولد شد تا هم بتوانیم به همه ثابت کنیم که میتوانیم و هم یک بی موی بی دندان نباشیم که مطمئنا چهره خوبی نداشت ! مطمئنم که بابا و ماما در اون لحظه هزار و یک آرزو داشتند و این موجود فعلی حتی در تصورات محالشون هم جایی نداشت :D. در هر حال هر چی باشه امروز تولدم دیگه خودش یک بهونه است برای شاد بودن ، فعلا چند نفری که اصلا فکر نمیکردم یادشون باشه کلی سوپرایزم کردن ! این عکس هم دقیقا مال تولد یک سالگیم !!!!
+تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

بعد خواندن 40 نامه کوتاه به همسرم و یک عاشقانه آرام حس کردم هنوز نسل آدمهایی که برای دوست داشتن برای روابط انسانی ارزش قائلند تموم نشده چون هنوز هم باور دارم گاهی آن شخصیت پنهان آدمها در نوشته هایشان صادقانه عیان می شود و
او اینگونه بود و امروز ، چند ساعت پیش ، شنیدم خالق یک عاشقانه آرام ، عاشقانه ، آرام گرفت ..........
+تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

امروز به طرز احمقانه ایی فکر کردم اخرین روز زندگیم ، نه غمگین بودم نه افسرده ، اتفاقا تمام روز پر از شادی بود عمه بود و خانواده اش ، دختر عمو بود و همسرش و یک گردش خانوادگی در حوالی چادگان قدم زدن کنار دریاچه بر هم زدن خواب دریاچه با پرتاب سنگ اصلا بهانه ایی برای غمگین بودن نداشتم ولی فکر میکردم میمیرم با حرکت هر ماشین با قدم زدن در کنار دریا دید زدن شنای پرندگان هر لحظه منتظر بودم این آخرین تصویری باشد که میبینم .......خوبی این حس این بود که فکر میکردم چقدر هر لحظه میتونه زیبا باشه ،فکر میکنم چیزی تا جنون نمونده شاید از مرز هم رد کرده باشم !!!!!
سرمای بدی خوردم از اون سرما خوردگی ها که آدم رو بدجوری کسل میکنه نمیدونم توی این هوای آفتابی و دلچسب این مرض از کجا پیداش شد
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

عاشق گلهای بابونه ام یک حس نوستالژی عجیب بهم میده ، اون موقع ها که بچه بودم و هنوز فکر عریض کردن خیابانهای شهر به ذهن شهردار وقت خطور نکرده بود روبه روی خانه مان پر از گلهای بابونه بود بابونه گل خودرو و حشی زاگرس که شهر منم از این زیبایی بی نصیب نبود وقتی نوروز میرسید تمام دشت اطراف شهر پر میشد از گلهای بابونه و گل لاله و گل زردی ( که هرگز اسمش رو نفهمیدم ) ، تصویر زیبایی بود ، وقتی از پای تپه چشم میدوختی به این هماهنگی رنگ و این تابلو طبیعی وقتی زیباتر میشد که نسیمی آرام می وزید . هرچند مدتهاست که دیگه مثل قدیم نه لاله ایی می روید نه بابونه و چقدر خوشحال شدم وقتی در باغ گلها باز هم بابونه رو بعد مدتها دیدم هرچند بابونه های ما از این کوتاه تر و گلهای کوچکتری دارند
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
هفته پيش تصادف کردم به ظاهر همه چيز خوب بود هيچ اتفاقي نيفتاده بود حتي صداش رو توي خونه در نيوردم چون خودم مقصر بودم ميدونستم حسابي شماتت ميشم و نصيحت ؛ آخه اين تلويزيون بدبخت روي ده بار هوار ميکشه بابا جان از روي پل عابر پياده رد بشيد ولي يک آدم تنبل مثل من که هميشه دنبال راه ميان بر ، گذشتن از اتوبان رو به پل عابر پياده ترجيح ميده و آخرش هم مورد نوازش يک ماشين قرار ميگيره هرچند شانسي که اوردم ماشين سرعت بالایی نداشت و عکس ها هم که شکستگی نشون ندادند ولي اين چند روزه راه رفتنم دچار مشکل شده به قول دوستي شبيه پنگوئن راه ميرم شبها هم که تا صبح از درد خواب ندارم حتي براي طي يک مسافت کوتاه کلي بايد آخ و ناله کنم نميدونم چه مرگش شده
دوستي پيشنهاد کتاب
جنس ضعيف اوريانا فالاچي رو داد که تازه توسط يغما گلرويي ترجمه شده کتاب خوبي گزارش مستند از وضعيت زنان آسياي شرقي برام جالب بود که زنان ژاپن و هنگ کنگ و..... تا زمان نوشتن اين کتاب درگير سنت ها و آداب و رسوم خود بودند به طوري که حتي روشنفکر ترين زنها رو هم نمي تونستند از آداب و رسوم جدا بشند ولي قسمت جالب کتاب زنان مادرسالار واي که اگه همه جهان اينطور ميشد : D
هرچند فالاچي در فصل اخر کتاب کتاب وقتي در پايان سفر به آمريکا ميشه تنها با يک جمله و يک
نتيجه گيري يک جورايي به خودزني پرداخته ولي روي هم رفته کتاب خوبيه !!!
+تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
وارد شهر که بشوي در همان آغاز اگر بومي شهر نباشي بوي گاز مشامت را مي آزارد اگر در کوچه پس کوچه هاي شهر قدمي بزني مي بيني که نفت بي تلاشي همچون جوي آبي در شهر روان است و اين خود اعجازي است در طبيعت يک سرزمين ولی شهر و مردمش ، هیچ سهمی از این نفت ندارند و امروز 5 خرداد 1387 مصادف است با صد سالگی احداث اولین چاه نفت خاورمیانه در مسجدسلیمان
تلگرافی که به دارسی خبر کشف نفت رو دادند:
از و بلاگ خوربه برداشتم 


میتونید بعضی از اطلاعات رو درباره این روز از وبلاگهای بخونید :
برگزاری مراسم در کلن آلماننفت ، رقص ، مسجد##سلیمان گزارش رادیو زمانه از این روز در کلن آلمان خانم اختر قاسمی خوربهسایت رسمی مسجد##سلیمان صفحه مسجد##سلیمان در ویکی پدیا شهر من M##is
+تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دستهایم هنوز تو را عاشقند و به آن احساسو به آن لحظه پاک همآغوشی با دستهایت حسادت میکنند کاش باز هم تکرار میشدنفس کشیدن در آغوش شیرین خاطره با تو بودن
این روزها به یاد یک دوست داشتن سادهء قدیمیم !!!!!
حال امشبم با این ترانه بانو پروین ( امشب در سر شوری دارم ) هماهنگ
پ ن :عکس هم نمیدونم از کدوم وبلاگ یا سایت برداشتم مدتهاست توی کامپیوترم !
+تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|