دلم زنانگی میخواهد و یک آینه قدی ؛ از آنها که تنها در خانه های قدیمی پدربزرگها پیدا میشود و بعد یک دنیا زنانگی رو بذارم زیر بغل بشینم رو به روی آینه بی ترس آرایش کنم لباسهای رنگی بپوشم و ساعتها در برابر آینه تنها خودم را نگاه کنم بدون اتهام به خودخواهی و غرق گناه کردن مردان
دلم زنانگی میخواهد ، آغوش گرم و دستی مهربان بی ترس از حضور باید و نبایدها و بدون حضور این خط کشی ها که اینروزها نهایت حضورشان به قدمگاه من رسیده است زنانگی میخواهم برای فرار از این قفس شیشه ایی برای خندیدن ، شادی کردن و موهایم را با باد هم آغوش کردن
زنانگی میخواهم به تعداد همه سالهایی که عمر کرده ام ؛ دلم میخواهد با من بزرگ شود همردیف و همراه من زنانگی ام را در بازیهای کودکی می خواهم در قایم باشک خانه پدربزرگ ؛ در میزی پر از خواستنی های زنانه و پیراهنی پر از طرح گل
زنانگیم جا ماند در پشت همان نیمکتهایی آن کلاس نمور وقتی رنگ سفید ممنوع بود و موهایم اسیر و تنم گرفتار ، وقتی خندیدن حرام بود و ورزش گناه
پس از سی سال این بار زنانگیم را میخواهم
+تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
ساعت 12 شب صداي اس ام اس از خواب بيدارم ميکنه
سوفیا بود که ميگه آماده شو فردا بريم ابيانه با عجله پا ميشم هر چي به فکرم مي رسه ميندازم تو کوله آماده ميشم صبح اگه سوفیا نبود قيد سفر رو ميزدم که خواب رو به هر اکتشافي ترجيح ميدم
ميزنيم بيرون با اتوبوس ميريم طرف کاشان و سر يک فرعي که به طرف ابيانه مي ره پياده ميشيم و منتظر ماشين هيجان داريم و پر از انگيزه براي ديدن مکاني جديد
وارد ابيانه ميشيم هنوز نرسيده شروع به عکاسي تنها مجودي که به استقبالمون اومده جانوري چهار پا يا در زبان عاميانه همون خر
روستا جالب رنگ سرخ خانه هاي قديمي که تو رو به ياد اون برنامه کودک خانه مادربزرگه ميندازه و پر پيرزن نقلي با دامن های کوتاه و روسري بلند هرچند که تعداد ساکنان از انگشتان دست هم تجاوز نميکرد
بچه ها از تهران رسيدن ؛
فواد ، رها و مريم از تمام کوچه پس کوچه ها عکس گرفتيم شوخي کرديم سر به سر هم گذاشتيم با اينکه اين با هم بودن براي بار اول بود
ولي با توجه به توريستي بودن روستا از تمام امکانات اوليه محروم حتي يک سيستم بهداشتي درست نداشت و اطلاع رساني براي ديدن جاهاي ديدني مثل آتشکده امامزاده در حد صفر بود
موقع برگشت ورق برگشت هيچ وسيله براي بازگشت نبود ما توي او سرما که هوا لحظه به لحظه بدتر مي شد مونده بودم توي يک روستاي غريب آانس سه روستا اونورتر داشت که خدا رو شکر ماشين نداشت هر دو بيشتر من کلافه به اعصاب بهم ريخته مدام به شماره هايي زنگ ميزديم که متصدي هتل با خونسردي به ما ميداد ولي بي نتيجه بود تا اينکه يک خانواده دلشون سوخت ما رو به عوارضي رسوندند
تجربه خوبي بود که تا وقتي وسيله نقليه نباشه نخوايم اداي جوونهاي کشورهاي ديگه رو در بياريم هوس کنيم کشور خودمون رو ببينيم آخه کجاي دنيا مکاني با اين همه آوازه و مهمتر از همه توريستي امکانات رفاهي نداره ؟؟
+تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
ساعت دوازده شب جور شد با این خانم بریم ابیانه یعنی جمعه 11 بهمن 1387 فعلا عکس رو داشته باشید اگه حوصله گزارش کلامی برای بعدا


+تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
مرد آروم میاد جلو و میگه خانم نه مزاحمم نه بیمار ولی نتونستم جلوی خودم
رو بگیرم که این حرف رو به شما نزنم این روسری خیلی بهتون میاد و لبخندتون
هم زیباست ؛ قبل از اینکه از ش تشکر کنم مرد ناپدید شد ( فارسی رو با لهجه حرف میزد )
چهار راه توحید در نزدیکی پاساژ مریم و اوایل نظر ماشین سبز رنگ گشت ارشاد
معلوم ؛ سریع روسری رو میکشم نگاهی به سر تا پام میندازم و با سرعت آخرین بازمانده آرایش رو هم پاک میکنم در کنار ماشین مردی قد بلند با لباسی سراسر سبز رنگ ایستاده که بی سیمی در د ست دارد و مردی دیگر در همان هیات در کنارش ایستاده مرد بی سیم
به دست دختری 16 یا 17 ساله را که روسری رنگی و چهره ایی زیبا داشت نگه
میداره ولی دوست دختر فرار میکنه مرد به همراهش میگه برو دنبالش در نره از اون طرف ر فت ......
هر دو ماجرا مال چند ماه پیش
+تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|