تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

نوروز که بیاد درگیر میشی چه بخوای چه نخوای ؛ چه روزی صد بار داد بزنی تا به همه بفهمونی که نوروز مال بچه هاست ولی گم میشی توی شلوغی آخر سال ذوق میکنی از دیدن ماهی قرمز و هر چیز کوچکی حتی روییدن یک شکوفه نو میتونه تو رو شاد کنی و بهت هیجان بده
قدیمی ترین نوروزی که یادم این همه دنگ و فنگ نداشت ، همه چیز ساده بود  تحویل سال بود و پوشیدن لباس نو آغوش پدربزرگ و مادربزرگ شادی دیدن  همسالان و بعد هیاهو و دویدن تا سیزده بدر و این  سیزده پایان خوشی بود برای شروع سال جدید ، برعکس شومی نهادینه شده اش هرچند که آن روزها جنگ بود شلوغی و ترس از مرگ ولی همه چیز زیبا بود
در هر حال باید تبریک گفت هرچند که این روزها ؛ پیام و ایمیل جای خود را به هزاران آغوش گرم و صداهای مهربان داده اند
با این همه به عادت دیرینه باید  گفت نوروز مبارک

پ ن : پس فردا راهی خوزستانم و این آخرین پست در سال 87 پس برای همه سال خوشی آرزو دارم و امید که سال جدید بدتر از سال گذشته نگردد
 
+تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


متصدی نمایشگاه میگفت حراست نمایشگاه گفته باید این تخت رو بردارید با سرویس خواب گلدوزی شده چون تحریک کننده است
و صدای زن می آمد که با صدایی بلند دخترکی رو خطاب قرار میداد : اومدی خودت رو نشون بدی یا کارهای دستیت رو !!!!

+تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

همه چيز از آن روزي شروع شد که به بلوغ رسيديم يک دفعه  فاصله افتاد ميان ما ، همه چيز به ناگهان زشت شد و ممنوع  و مهر قرمز خورد ، خط افتاد ميان زن و مرد و هر چه ديروز عادي بود طبيعي به ناگهان تغيير ماهيت داد
دور تا دورمان خطي قرمز کشيده شد که رد شدن از آنها  ممنوع بود و عواقب سختي داشت  همه چيز با پوشيدن لباس شروع شد بايد جوري مي پوشيديم تا برجستگي ها پنهان شود ؛ شرم داشتیم از داشتن بدني که بودنش تقصير ما نبود
مسئوليتمان بيشتر شد اين بار هر خطايي برعهده خودمان بود حتي اگر در عالم بچگي انجام داده بوديم احکام ديني وارد زندگيمان شد ؛ نماز ،روزه و...اين بار همه چيز جدي بود و سرانجام کوتاهي  توبيخ بود و آمدن والدين به مدرسه براي توضيح.....
دويدن و پريدن ممنوع شد چون خطرناک بود براي دختر بودنمان ؛ خنديدن با صداي بلند ممنوع ،  چون در شان يک دختر نبود به يکباره تنها شدیم من  ماندم و من ، نامحرم کلامي شد که ميان ما و دوستانمان فاصله انداخت حس يک غريق را داشتیم که بعد از نجات فهميده بود در يک جزيره تنها گرفتار شده
همه چيز قانون و آدابي داشت پر از بايد و نبايد . به اصرار آنها نه به ميل خودمان  تربيت مي شديم براي همسري خوب بودن و دختري شايسته بودن ولي کسي براي انسان بودنمان تلاشي نکرد، کسي يادمان نداد چگونه ميتوان شادي کرد و از زندگي سواري گرفت

همه چيز از آن روزي شروع شد که به بلوغ رسيدم

به هیچ حرف اضافه ایی هشت مارس روز جهاني زن مبارک
+تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

روزهای کاملا معمولی رو میگذرونم
   کلاس ورزش میرم ، در نبود مامان آشپزی یاد میگیرم ؛ درس میخونم و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم لبخند میزنم و نق زدن رو مدتهاست فراموش کردم
روزهای معمولی است، وقتی دقایقی وقتم رو صرف میکنم تا لکه روی شیشه  رو پاک کنم وقتی نگرانم که لباسها مرتب باشند و همه چیز سر جای خودش باشه  وقتی از خونه بیرون میزنم و همه چیز رو چک می کنم و مدام اضطراب دارم گازی باز نمونده باشه ،قفل در خانه رو درست زده باشم ؛ میبینم زندگی معمولی تر از اون چیزی که همیشه فکر میکردم و من نگهبان دنیا نیستم بهتره این بار با خودخواهی به زندگی ادامه بدم .....

روزهای کاملا معمولی و من فکر میکنم روزهایم پر از شادی چون انتظار هیچ اتفاقی رو نمیکشم

+تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |