آن دم که زندگی بر ما دشوار می شود
عشق ، گشایشی ست که موجی فراز موج می آید ،
ولی فغان از آن هنگام
که مرگ ، بر دروازه مشت می کوبد
پابلو نرودا
درست چند شب وچند ساعت پیش درست لحظه ایی که از پنجره چشم در چشم ماه دوختم و منتظر حادثه ایی خوش بودم ، درست در لحظه ایی که قاصدک با نوید آمدن خبری خوش همآغوش دستانم شد و شهاب ، آسمان را روشن کرد ، رویاهایم تمام شد تمام تمام ، حتی ذخیره ایی برای روز مبادا هم باقی نماند ، آن هم در این بازار سیاه روزگار که وسع مالی احساسم هرگز برای داشتن دوباره رویایی نمی رسد . هر چه کردم نتوانستم به بودنی عادتش دهم ، عاری از هر تجسم بود گویی به آخر خط رسیدم و این نشانه ایی از پایان است ، مگر نه اینکه همیشه به نشانه ها معتقدم حتی اگر جوابی معکوس داشته باشند؟ ولی تا دم آخر زایش رویا هنوز بودنشان را نشانه خوبی میدانستم ، دیشب به خنده گفتم خاکم نکنید بسوزانیدم ، به خنده گفتم برایم گریه نکنید، و به خنده گفتم که خنده های نداشته ام را به یادگار نگه دارید ، ولی مادر هنوز نرفته گریه کرد پدر بغض کرد و برادر ، برادر !!!! یادم نیست چه کرد و در این میان تنها خنده های من تا آخر دنیا فراموش شد و نگاه خاکستریم ، یادم نبود باید به جای حرفها میگفتم ؛ رویاهایم به آخر رسیدن و انسان بی رویا توانایی زیستن را ندارد از فردا تمام افعال زتدگیم به بود ختم خواهد شد و شاید قصه تناسخ واقعیت داشته باشد ....شاید !
نفس عزیز اگه گذرت باز به ای وب افتاد میشه بگی شعری که در کامنت پست قبلی نوشتی مال کیه؟ شبیه اشعار اخوان ثالث ، ممنونم
چرا به ياد نمي آورم؟
سید علی صالحی
فکر کنم این" غم "حسابی در وجودم نهادینه شده و باید مثل جنینی که هر گز متولد نمیشه با خودم حملش کنم ، یک بارداری مادام العمر ، باید سعی کنم نادیده بگیرمش و مثل هر مادرباداری گاه گاهی باهاش درد دل کنم فقط همین .....
کدئین دعوتم کرده به بازی ده موضوع که دوست دارم و10 تا چیزی که بدم میاد:
خوب ها : سیاست ، ادبیات بخصوص از نوع لاتین و اسپانیایی چون یک جورایی شبیه همن ، شعر ، شاملو ، بستنی ، موسیقی ، شکلات، کارتون ، بارون و گل
بدها : جغرافیا ، سیگار ، ماهی ، بعضی آدمها !!! ، محسن نامجو ، موسیقی رپ ، زبان عربی، بقیه هم جز اسرار
منم دعوت میکنم از صدف ، شهرزاد ، سیرترشی از نوع متاهل ، مودی
ترانه منتظرت بودم داریوش رفیعی
من سکوت خواهم کرد تا وقتی که لازم باشه فکر کنم کناره گیری از دنیا بهترین تصمیم ،دیگه میترسم از همه چیز از همه کس ......
بدون هیچ حرفی ، نه ناله ایی ، نه آهی و نه حسرتی من امروز 29 ساله شدم . 29 سال پیش در چنین روزی با کله ایی کاملا بی مو به دنیا اومدم برای اثبات خیلی چیزها !!!!!!! هر جند دو ماه بعد برای رفع این نقیصه اولین دندان زندگیم هم متولد شد تا هم بتوانیم به همه ثابت کنیم که میتوانیم و هم یک بی موی بی دندان نباشیم که مطمئنا چهره خوبی نداشت ! مطمئنم که بابا و ماما در اون لحظه هزار و یک آرزو داشتند و این موجود فعلی حتی در تصورات محالشون هم جایی نداشت :D. در هر حال هر چی باشه امروز تولدم دیگه خودش یک بهونه است برای شاد بودن ، فعلا چند نفری که اصلا فکر نمیکردم یادشون باشه کلی سوپرایزم کردن ! این عکس هم دقیقا مال تولد یک سالگیم !!!!

امروز به طرز احمقانه ایی فکر کردم اخرین روز زندگیم ، نه غمگین بودم نه افسرده ، اتفاقا تمام روز پر از شادی بود عمه بود و خانواده اش ، دختر عمو بود و همسرش و یک گردش خانوادگی در حوالی چادگان قدم زدن کنار دریاچه بر هم زدن خواب دریاچه با پرتاب سنگ اصلا بهانه ایی برای غمگین بودن نداشتم ولی فکر میکردم میمیرم با حرکت هر ماشین با قدم زدن در کنار دریا دید زدن شنای پرندگان هر لحظه منتظر بودم این آخرین تصویری باشد که میبینم .......خوبی این حس این بود که فکر میکردم چقدر هر لحظه میتونه زیبا باشه ،فکر میکنم چیزی تا جنون نمونده شاید از مرز هم رد کرده باشم !!!!!
سرمای بدی خوردم از اون سرما خوردگی ها که آدم رو بدجوری کسل میکنه نمیدونم توی این هوای آفتابی و دلچسب این مرض از کجا پیداش شد
عکس در سایز بزرگتر
هفته پيش تصادف کردم به ظاهر همه چيز خوب بود هيچ اتفاقي نيفتاده بود حتي صداش رو توي خونه در نيوردم چون خودم مقصر بودم ميدونستم حسابي شماتت ميشم و نصيحت ؛ آخه اين تلويزيون بدبخت روي ده بار هوار ميکشه بابا جان از روي پل عابر پياده رد بشيد ولي يک آدم تنبل مثل من که هميشه دنبال راه ميان بر ، گذشتن از اتوبان رو به پل عابر پياده ترجيح ميده و آخرش هم مورد نوازش يک ماشين قرار ميگيره هرچند شانسي که اوردم ماشين سرعت بالایی نداشت و عکس ها هم که شکستگی نشون ندادند ولي اين چند روزه راه رفتنم دچار مشکل شده به قول دوستي شبيه پنگوئن راه ميرم شبها هم که تا صبح از درد خواب ندارم حتي براي طي يک مسافت کوتاه کلي بايد آخ و ناله کنم نميدونم چه مرگش شده
دوستي پيشنهاد کتاب جنس ضعيف اوريانا فالاچي رو داد که تازه توسط يغما گلرويي ترجمه شده کتاب خوبي گزارش مستند از وضعيت زنان آسياي شرقي برام جالب بود که زنان ژاپن و هنگ کنگ و..... تا زمان نوشتن اين کتاب درگير سنت ها و آداب و رسوم خود بودند به طوري که حتي روشنفکر ترين زنها رو هم نمي تونستند از آداب و رسوم جدا بشند ولي قسمت جالب کتاب زنان مادرسالار واي که اگه همه جهان اينطور ميشد : D
هرچند فالاچي در فصل اخر کتاب کتاب وقتي در پايان سفر به آمريکا ميشه تنها با يک جمله و يک
نتيجه گيري يک جورايي به خودزني پرداخته ولي روي هم رفته کتاب خوبيه !!!


دستهایم هنوز تو را عاشقند
و به آن احساس
و به آن لحظه پاک
همآغوشی با دستهایت
حسادت میکنند
کاش باز هم تکرار میشد
نفس کشیدن
در آغوش شیرین خاطره با تو بودن
این روزها به یاد یک دوست داشتن سادهء قدیمیم !!!!!
حال امشبم با این ترانه بانو پروین ( امشب در سر شوری دارم ) هماهنگ
پ ن :عکس هم نمیدونم از کدوم وبلاگ یا سایت برداشتم مدتهاست توی کامپیوترم !
از من می خواهی که
جامه ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو
عطرآگین سازم
و دائرةالمعارف بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه همانند مادر بزرگم بیندیشم.
غاده السمان

عاشق درهای قدیمی ام میتونی ساعتها بهشون خیره بشی پر از زیبا یی خیره کننده اند هنر کسی که بی ریا بی هیچ تظاهری دست به ساختن در زده هرچند این روزها به علت ماشینی شدن زندگی ، تعدادشان رو به نزول اما بزرگترین حسن اصفهان این که میتونی با یک پیاده روی کوتاه در کوچه پس کوچه ها این هنر فراموش شده رو ببینی نمیدونم این روزها من سعی میکنم در شهر خودم رو گم کنم یا دارم برخلاف میلم عاشقش میشم !!!!!(منظورم شهر )
من زیاد اهل سر زدن به تقویم و دید زدن و روزها برنامه ریزی براساس تقویم نیستم فقط به تنها چیزی که توجه میکنم روز جمعه است و بس ؛ از مدتی پیش به خاطر نزدیک شدن روز تولدم ( البته چندان نزدیک هم نیست حدود 18 روز بهش مونده )کلی برنامه ریزی کردم که امسال کلی با خودم تنها باشم و هر کاری این "خود " علاقه به انجامش داره انجام بدم هر چی باشه آخرین تولدم در دهه 20 ، اما ، امروز فهمیدم روز تولدم مصادف با تعطیلی یک عزای عمومی و تمام شهر تعطیل !!!!!!!!!

**کتکش زده به حد مرگ ، طوري که احتمال ضربه مغزي بود ميگم طلاق بگير يا حداقل بترسونش چشماش رو گرد ميکنه_ انگار وقيحانه ترين حرف رو بهش زدم - و يک نه بزرگ ميگه ميپرسم چرا ؟با يک حالت مسخره ميگه آخه دوستش دارم ميدونم توي دلش هيچي نيست !!!!
***اين هفته نتيجه يک از امتحانات ساليانه و روتين من رو ميدن با اين نتيجه اش قابل پي بيني ولي يک اضطراب مسخره گرفتم انگار اولين بارم نميدونم ولي جدا از اين خوندن بي حاصل ديگه خسته شدم و هيچ هدف ديگه پيش روم نيست يک در جا زدن ممتد
****شايد تا چند هفته ديگه برم خوزستان هرچند گرما غير قابل تحمل شده ولي وسوسه ديدن دوستان دانشگاه دور هم بودن ها اطلاع از وضعيت هم ديدن بچه هايشان و شوهرانشان وادارم به رفتن ميکنه . توي دانشگاه اسم گروهي از همکلاسي ها پسر رو گذاشته بودم دالتون ها که چند سال بعد وقتي يکي از گروه ما دل به يکي از اين دالتون ها سپرد فهميديم بدجنس ها اسم ما رو گذاشته بودن يوگي و دوستان اگه زن هاي اين جماعت حسادت نکنند و مشکلي پيش نياد دوست دارم يک بار ديگه ببينمشون هرچند که خيلي هاشون ديگه من رو به چهره نميشناسند !!!! 7 ساله گذشته براي تغيير کافيه
*****عاشق میدان نقش جهانم هر وقت دلم ميگيره و هوس تنها بودن رو دارم ميرم اونجا ميشينم روي نيمکتها چشم ميدوزم آدمها که گاهي آرام ، گاهي عصبانی و گاهي عاشقانه در کنار هم قدم ميزنند فکر کنم اين ميدان زيبا ترين فصلش رو توي هم بهار داشته باشه و هر کي هوس ديدن اصفهاني زيبا داره بايد بهار رو براي ديدنش انتخاب کنه این روزها بدجوری هوس آمدن دوستی ، آشنایی رو به اصفهان دارم حداقل بهانه ایی باشه برای گردش در شهر
******براي همين کارهاي غير منتظره صدف که اينقدر دوستش دارم اعتمادي که وقتي در کنارشم بهم ميده و آرامش مخصوص خودش و اينکه هرگز باعث تشویشم نمیشه ، هيچ وقت در موردم قضاوت نکرده و هميشه بهترين محرم رازم بوده ؛ براي همين جسارت ها و شجاعتهاش که دوستش دارم چون خوب ميدونم توي چه جوي داره تلاش ميکنه براي پرواز کردن
پ ن: از اين مطالب بي ربط معلومه حالم بده نیاز به اتفاق مهیج و ثابت دارم یک شادی ماندگار !
عزیزم من تو برای خودت میخوام اصلا به تنت فکر نمیکنم افکارت برام از همه چیز مهمتره
خدا بهم رحم پای تلفن بودم وقتی این اراجیف رو دوستم با هیجان تمام به نقل از آقای شین دوست پسر عزیز تعریف میکرد وگرنه اگه دوستم قیافه ام رو میدید حتما اتفاق بدی می افتاد !
تا اطلاع ثانوی به همه سپردم به کلمات عاشقانه ، خاطرات عاشقانه و....خلاصه هرچی به این مقوله ختم بشه حساسیت دارم ، برای کسی تعریف کنن که اصلا به این امامزاده اعتقادی داشته باشه !
یک زمانی به این شعر شاملو ایمان داشتم این روزها زندگی فقط یک بیلبورد شده پر از شعارهای رنگارنگ و فریبنده ولی کافیه هوس کنی یکی رو امتحان کنی جواب حتما معکوس !
- در فراسوی مرزهای تنت
تورا دوست میدارم...
در فراسوی مرزهای تنم
ترا دوست میدارم.
در فراسوی عشق
تورا دوست میدارم
در فراسوی پرده و رنگ...
در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعدهی دیداری بده
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا مناش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای...
(شاملو)
اینجا هوا بهاری است و بها دادن به هوس قدم زدن در کناره زاینده رود تنهای تنها و دل سپردن به نسیم و نفسی عمیق کشیدن چشم دوختن به زنان دوچرخه سوار به عشاق دست در دست هم و به خنده های کودکانه دخترکی زیبا سپردن لبخند برای نگاهی که تو را می پاید بی ترس بی اضطراب و بی هیچ خجالتی !
امروز که بهم زنگ زد بعد سالها یادم آمد آن روزهای پر از شادی پر از غرور زمانی که دنیا در دستانمان بود و آینده در تسخیرمان ، یاد یک عشق قدیمی ، نگاه های پنهانی هیجان یافتن نامش و اضطراب اولین سلام ، ولی مدتها بود که فراموش شده آدمها همیشه وقتی پیداشون که دیگه فراموش شدند . نمیدونم چرا این روزها فصلهای دفتر زندگیم به سرعت بسته میشه و آدمها به راحتی از زندگیم دور !
هیچ وقت در پیدا کردن آدم موفقی نبودهام اما همیشه در از دست دادن پیشتازم
پ ن : امروز هم خسته ام هم کسل



عکس
عکس
پ ن : دارم یک سفر میرم تبریز فکر کنم سفر خوبی باشه حسابی خوش بگذره !!!!

از شهريور که ساکن اصفهان شديم منتظر آمدن نوروز و ديدن مدرسه چهارباغ ( حوزه علميه ) بودم که تعريفش رو زياد شنيده بودم که به علت مرگ عمو و رفتن به خوزستان ميشه گفت فراموشم شده بود تا اينکه ديروز خيلي غيرمنتظره به دعوت دوستي رفتم از نوع معماري بي نظير بود ، من بيشتر آثار اصفهان رو ديدم ولي اين مدرسه چيز ديگري است استفاده از نوع خاصی کاشي کاري ، گنبد و آبي که از مادي وسط آن ميگذرد زیبایی خاصی به این بنا داده ، اين مدرسه از زمان شاه سلطان حسين صفوي پابرجاست و بنا بر گفته ايي شاه مزبور در برابر اتاق مخصوصش به قتل رسيد . من زياد اهل عرفان و عقايد ماورايي نيستم اصلا ميونه ايي با ايدئولوژي ندارم و هر چيزي رو از جنبه واقعي اون ميبينم فقط گاهي وقتي اين احساسات مسخره و بيخود مياد وسط کمي برام مشکل ساز ميشه که اون هم بايد کم کم از زندگيم حذف بشه ! ولي در اين چند ساله تنها دو مکان بوده اند که قدرت و زيبايي شان مرا تحت تاثير قرار داده اولي کليسايي است که تنها در روزها شنبه اجازه رفتن و شرکت در مراسم را داری و من سعي ميکنم در بيشتر مواقع شرکت کنم و دومي همين مدرسه بود سادگي که با عظمت اون آميخته شده .
سال جاري رو اختصاص دادم به سفر رفتن و ديدن با آدمهاي جديد آشنا شدن شايد فرصتي براي فرار از خود چند شهري رو ليست کردم برون مرزي و داخلي سال گذشته خيلي دوست داشتم برم قونيه که دقيقا مصادف شد با فوت بابابزرگ ، اولين سفر هم به پيشنهاد يکي از اقوام نزديک - که براي کاري نيمه دوم ارديبهشت قصد رفتن به چند شهر استان آذربايجان شرقي داره - شايد عازم اين استان بشم هنوز تصميم جدي رو نگرفتم ولي فکر کنم سفر خوبي باشه
پ ن : خوشحالم ديدمت بعد مدتها و شايدسالها ، خوشحالم کنارم بودي ، خوشحالم که ميتونم بهت اعتماد کنم و خوشحالم که همه غرغرهام رو توي اين 13 روز تعطيلات گوش کردي بدون هيچ قضاوتي و نظر دادني و ممنونم که به هيچ صفتي متهمم نکردي !

**برگشتم خونه ، باز همه چیز عادی شد روز از نو روزی از نو باز هم تکرار باز هم درس کتاب و خواندن بی نتیجه باز هم نقطه سر خط.
چهره شهر عوض شده بود به بهانه آمدن اپک ، به بهانه صد سالگی نفت دارند تمام داشته های شهر رو که روزگاری به اون می بالید رو بهم میریزند ؛ تمام درختهای قدیمی ، پل ها ، مدرسه های قدیمی ( که قدمتشان به اندازه خود شهر ) رو از بین بردند فکر کنم تا چند سال دیگه ، شهر برای همه خالی از خاطره بشه تنها چیزی که فعلا !!!!!! سرجاش کوهها و تپه ها و دشت پر از لاله است هرچند میدونم تا چند سال دیگه به بهانه انتقال شهر و ایجاد شهر جدید ، همین بازمانده خاطرات هم از بین میره
***دو اتوبوس از بازدید کنندگان مناطق جنگی تصادف کردند که خیلی از این افراد کشته شدند سری اول دانشجو دانشگاه غیرانتفاعی و سری دوم هم فرهنگیان بودند من بیشتر این مناطق جنگی رو دیدم اصلا نمیدونم وقتی خوزستان این همه جای دیدنی داره آخه دیدن این مناطق که خطر جانی داره چه ارزشی داره ؟ اون هم از راه دور با اون جاده های پیچ در پیچ که حتما باید راننده حرفه ایی یا محلی باشه . یادم همین شلمچه که اینقدر در موردش تبلیغات میکنند تا همین چند سال پیش پوشیده از مین بود و قدم به قدم که میرفتی اخطار پشت اخطار !
پ ن: فعلا خوبم ، خوبم ، خوبم و همین آرامش و عادی بودن زندگی رو دوست دارم تا یک مدت هم دنبال تحول نیستم ، سکون هم بعضی اوقات لازم ولی وقتی عزیزی رو از دست میدی دیگه حتی خندیدن هم تو رو دچار عذاب وجدان میکنه وقتی مجبوری درست در شادترین لحظه ات به خودت تلنگر بزنی هی فلانی عمو هم رفت
سال نو ، ماهی قرمز ، مرگ ، قبرستان ، مزار ، گریه ، عکسهایی که بهت لبخند میزنن و سعی میکنن توی اون مخت کنند که دیگه نیستن بعد یک سردرد طولانی و خوابی طولانی تر و ۲۴ ساعت خاموشی گوشی قطع ارتباط با دنیا انگار من هم مرده بودم نه حوصله تبریک گفتن داشتم و تبریک شنیدن دیگه حالم از این کلمات کلیشه ایی و تکراری بهم میخوره هرچند زندگی هم کلیشه ای شده . دیگه یادم رفته کجام ، کی هستم ، و برای چی هستم یادم رفته میشه موند و زندگی کرد . منم منتظرم توی اون صف انتظار و آرزو کردم سال بعد منم یک عکس بشم کنار یک تپه کوچیک و بعد از اون بالا ( البته اگه جایی باشه که همون بازمانده ایمانم هم این روزها پر کشید رو رفت و دیگه دارم به همه چیز شک میکنم حتی به وجود اون غول باید و نباید ) زل بزنم به آدمها فکر کنم حس خوبی باشه اگه این این رویای آدمها واقعیت داشته باشه برای همین که عمو و بابابزرگ و مادربزرگ کلی حسودی میکنم . منتظر سال متفاوتی نیستم مثل هر سال منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم اصلا کی گفته سال نو میاد همه چیز نو میشه و کلی اتفاق خوب میفته ؟
حیف که زنده به گور صادق هدایت همراهم نیست که بدجوری توی این روزهای تاریک و تنگ و قبر مانند ، خوندنش لذت بخش ! دلم اتاق خودم رو میخواد این تنها آرزوی امسالم
خوبه قبری برای گریه کردن هست ........
با این همه خوشحالم ( چه تناقضی ) که اینجام توی شهر خودم بین آدمهایی که دوستشون دارم خوشحالم که با زبان و لهجه خودم حرف میزنم بدون اینکه تلاش کنم مفهومم رو برسون
خوشحالم بین کسانی هستم که دوستم دارند و دوستشون دارم آدمهایی که وقتی میگویند دلم برات تنگ شده باید باور کنی که صادقانه ترین حرف رو شنیدی بدون زینت ریا و تزویر وقتی پسرعمو دست میندازه دور گردنت و میگه دختر ، جات خیلی خالیه اون یکی میگه از موقعی که تو نیستی از همه اخبار دنیا بیخبرم ، وقتی فروشنده باجه مطبوعاتی بعد 6 ماه من رو میشناسه با هیجان از دکه میپره بیرون رو میگه خوبی آجی وقتی پیرزنی رو میبینم که بهم میگه خانم هنوز هم مدیونتم به خاطر کمکت در دادگاه و تو از دیروز فکر میکنی اخه چه کاری !!!! اینها کافی نیست برای خوشحال بودن ؟ آدمهایی که برای دوست داشتنشون نباید زیاد مایه بذاری کافیه تنها با حرف ساده کاری کنی تا برای همیشه کنارت بمونن دیگه مطمئنی نه دلت رو میشکونن نه بهت آزار میرسونن نه توهین و نه حتی برای همین دوست داشتن باید جواب پس بدی و همیشه جایگاه خودت رو داری . برای همین دوستشون دارم اصلا اینجا احساس مالکیت دارم هوا زمین شهر کوچه پس کوچه ها حتی گاز و نفتی که از زیر زمین می جوشد از آن من است خوشحالم که کنار هم میمانیم حرف میزنم از شعر کتاب موسیقی و سیاست و کسی متهم نمیکنه به روشنفکر بازی ، گاهی هم غیبت میکنیم از عشقهای پنهانی حرف میزنیم و از خواستگارها رد شده و از کسانی که این مدت پشت سرمان حرف ردو بدل کردن میخندیم و میخندیم ولی بی عمو .خوشحالم و چطور میشه این خوشحالی رو تعریف کرد ؛ اینجا میشه خوشحالی ، دوست داشتن ، مهربانی ، خالصانه بین هم تقسیم کنیم برای همین که شهرم رو دوست دارم برای اینکه هیچ جا مثل اینجا نیست ....

بعضی حس ها بدون اینکه خودت بخوای وارد زندگیت میشن ، بی سرو صدا و آروم حتی صدای پایی هم به گوشت نمیرسه ؛ مثل مرگ ، مثل بیماری ، که همیشه بی هوا و بی خبر هوار میشن روی زندگیت و همه چیز رو بهم می ریزه بعد خودت میمونی و احساسی که نمیدونی باهاش چکار کنی اگه از دستش فرار کنی بیشتر گرفتارش میشی و خودت هم درگیرش کنی این تویی که از بین میری چیزی شبیه گرفتاری حشره در تار عنکبوت ! همه زندگی پر از این حس غریب ولی آشناست ، مثل عشق ، دوست داشتن ، نفرت ، تنهایی ، انتقام و کینه . تبدیل شدن عشق به نفرت ، نفرت به دوست داشتن و انتقام و کینه به مهر و محبت همه جذابیت های پیش بینی نشده یک زندگیند نمیدونم شاید جذابیت زندگی به همین حس های یواشکی باشه شاید برای همین که گاهی زندگی رو دوست دارم برای همین اتفاقات غیرقابل پیش بینی و برای همه دوست داشتن های پر دردسرش . این ها رو بذارید به حساب هذیان های آخر سال فقط تجار نیستند که آخر سال نیاز به حساب و کتاب دارند این ها رو به حساب غمگینی نذارید اتفاقا این روزها حس خوبی دارم بعد اون همه ا تفاق بد این حس کمی برام عجیبه و نا آشنا ولی منتظرم منتظره یک معجزه یک اتفاق شیرین !
پ ن :فکر نکنم دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشم در هر حال نوروز بر همه مبارک اون آرزوی کلیشه ایی هر ساله رو هم نمیگم فقط آرزو میکنم که زندگی همه همینطور ثابت بمونه و بدتر نشه چون بااین وضع هیچ امیدی به بهبودی نیست
پ ن ۲: سرکار استوار عزیز حتما این هفته که میرم ولایت جای شما رو خالی میکنم و بنا بر سفارشت کنار اون تک درخت بالای تپه برایت سبزه گره خواهم زد هرچند دیگه ده بالا مثل قدیم نیست
بختیاری ها رسم دارند که در پنج شنبه آخر سال به یاد مردگانشان حلوایی خیرات کنند که به آن علفه میگویند علفه (alefe) همان حلوا معمولی اما سعی می شود با بهترین مواد پخته شود از خرما مرغوب گرفت تا روغن حیوان نان تیری (نانی نازک مختص بختیاری ها )
همیشه هر سال همین موقع ها که می شد بابا بزرگ تمام شهر را میگشت تا بهترین خرما را که پسند مادربزرگ باشد پیدا کند از چند ماه قبل به قوم و خویش روستایی سفارش میکرد مرغوب ترین روغن حیوانی را برایش بفرستند آن موقع که کوچک بودیم این روزها یعنی آمدن دختر عمو ها و پسر عمو ها بازی و شیطنت و خوردن حلوایی که در تمام سال مزه اش همراه تو می ماند وقتی هم بزرگ شدیم این عادت کودکانه با ما ماند هر سال همین روزها سفارش پشت سفارش که سهم من مخصوص باشد دستپختش جادویی بود یادش به خیر تا هفته دیگه باز هم به شهرم بر میگردم به کوهها دشتها و لاله ها باز هم بوی گاز و نفت را حس میکنم همه چیز همانطور که میشناختم هست غیر پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و آشپزخانه ایی که دیگر در پنج شنبه های آخر سال از همهمه و شیطنت های ما تهی ست این خاطره ها بدترین نقطه ضعف انسانند کاش برای خاطرات هم دکمه delete بود کاش ، این خاطره ها بدجوری آزارم میدن همه زندگیم رو دارم این روزها دوره می کنم
ناشناس عزیز به حد کافی جاهای مختلف مطالب جدی مینویسم بذار اینجا برای خودم بنویسم و خودم باشم . ممنونم

اين ترانه احسان خواجه اميري ارزش يک بار شنيدن رو داره من رو ياد فيلم قرمز ميندازه
پ ن:این هم از عجایب روزگاره ، ما یک زمانی دوستی داشتیم( لطفا به فعل ماضی توجه شود که یکوقت متهم به همدستی با جماعت ذکور نشویم
) که مدافع حقوق مردان بود و مدام از برابری میان زن و مرد دم میزد که شما زنان هم مثل ما کار کنید قید مهریه رو بزنید در ازای شروط ضمن العقد مهریه رو ببخشید هر چند بین خودمون بماند اگه کمی بحث میکردی بعد از بخشیدن مهریه می دیدی از اون ۷ شروط تو تنها یکی رو میتونستی داشته باشی که آن هم فکر کنم حق کار بود که هر چه باشد به نفع خود مردان بود و خلاصه بعد از این حرفها حالا نکته جالب این که وبش توسط یک خانم تصرف شد به همین راحتی ، نه جنگی نه تظاهراتی نه کمپینی نه حتی یک امضا خشک و خالی، با سکوت و رضایت کامل ! در هر حال بعد این همه تفاسیر خوشحال میشم به وب دوستم شهرزاد یک سر بزنید بخصوص خانومها برای اثبات بعضی حرفها ![]()
حتی خواب هم بهم آرامش نمیده مرگ میخوام مرگ !
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست میدارمت به بانگ بلند
سعدی
برای چندمین بار شبهای روشن رو دیدم و برای چندمین بار عاشق سعدی شدم و تمام شعرهای عاشقانه و گم شده در تاریخ

توی همه عمرم اینقدر پیاده روی نکرده بودم دختر عمه ام از اهواز اومده و بنا بر اصل مهمانوازی از صبح تا شب باید ببرمش دیدار و بازدید از شهر و آثار باستانی ، شب هم که میشه نمی فهمم چه جور خوابم میبره راستش وجودش توی این دوره یک جورایی شبیه معجزه بود.تمام کوچه پس کوچه های اصفهان رو گشتیم از منار جنبان تا میدان نقش جهان و 33 پل و پل خواجو ، باغ پرندگان و.....
دختر عمه از قول همکارش تعریف میکرد که مدتی در دادگاه کار می کرده و یکی از مسوولین که بر حسب اتفاق استاد من هم از آب در اومد اعلام کرده که حرام مردها دست به کامپیوتری بزنند که زنها با آن کار میکنند !!!!! جالبه که ماجرا پیشنهاد صیغه این استاد چشم پاک ! در دانشگاه زبانزد همه بود .![]()
فاجعه اینکه 50 تا عکس بگیری بیایی خونه ببینی جای انگشت مبارک روی لنز تمام عکسها را تار کرده![]()
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افکندن ...
شاملو
جسورترين همکلاسيم بود با اينکه از قومي بود که تنها به بهانه نگاهي عاشقانه گلو ميبرند و سينه ميشکافند . در همان دوران دانشگاه با آن همه خودخواهي هاي جواني دوست داشتن را زودتر از همه باور کرد با اين که همسن سال بوديم .
عاشق همکلاسي ديگر شد از جوانان جوياي نام کلاس ، جواني که با آن چهره افتاب خورده جنوبيش هواخواهان بسياري داشت با اين همه به خاطر خواسته اش جنگيد با همه رقيبان ، اصلا اين بازي عاشقانه از طرف او شروع شد با يک پيشنهاد ساده که چقدر در نظر ما عجيب و دور از ذهن بود جوان بوديم و پر از غرور و خواستن جايگاهش کمتر از خواسته شدن بود ياد گرفته بوديم که بايد انتخاب شويم نه اينکه انتخاب کنيم . آخرين بار که ديدمش دختري در آغوش داشت و شوهري که امروز جز موفق ترين وکلاست آخرين حرفي که بهم زد رو يادمه براي انتخابم بهاي سختي دادم ولي ارزشش داشت احساس رضايت عجيبي ميکنم که خودم در سرنوشتم دخيل بودم ............
دلتنگ اون روزهام آن همه شادي خالصانه دوراني که هنوز نميدوستم آدمها هم ميتونند بد باشن هنوز مزه شيرين افسانه را با خود به يادگار داشتيم و قصه هاي عاشقانه را باور ، دوراني که فکر مي کرديم رسيدن به خوشبختي آسون تنها يک دل صاف ميخواد و يک آسمون مهربوني ولي حيف که خيلي زود از خواب بيدار شديم .....

- با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود ....
هوشنگ ابتهاج
کتاب " آهسته وحشی می شوم " حسن بنی عامری رو میخونم توی این چند سال سخت ترین و سنگین ترین کتابی که خوندم هنوز نمیتونم بگم خوبه یا نه ولی مطمئنم که هرگز به کسی برای خوندن پیشنهادش نمیکنم ولی یک مجموعه داستان از شیوا ارسطویی خوندم فکر کنم اسمش " من دختر نیستم " بود کتاب خوبیه و ارزش یک بار خوندن رو داره
** حال خوشی ندارم نمیدونم کسلم یا نه ، شادم یا غمگین اصلا حس غریبیه ، سردرگمم فقط یک دلشوره بیخود این روزها آزارم میده روحیم شبیه آب و هوای بهار شده
*** اصفهان شب یلدا برف بارید و برای اولین بار توی عمرمم بارش برف رو دیدم چون تما م این سالها هروقت زمستون جایی میرفتم دریغ از یک بارش همیشه برف رو نشسته دیدم فکر کنم بارش برف زیباترین اتفاقی بود که در این مدت دیدم
**** نمیدونم کجا خوندم " که هرکس ترک دیار کنه آدم خوشبختی نیست " فکر کن م بهترین تعبیر خوشبختی باید توی دل آدم نیست حالا تو تا آخر عمرت مدام در سفر باش و در پی رسیدن به آرامش و خوشبختی
***** خسته ام
*تو شهرم غریب بودم بین آدمهایی که تنها چندماهه ترکشون کردم میترسم چند سال دیگه بیام و این کوچه پس کوچه رو نشناسم چه روز پر بارانی بود ، سیل و جاری شدن آب و خوشحالم که امسال اولین باران شهرم را دیده ام تمامی درختهای قدیمی را قطع کردند خانه ها را میخرند تا بناهای جدید به جایشان بسازند چون قراره دو سال دیگه اپک جشن صد سالگی نفت رو برگزار کنه جالبه نه ؟ میخوان دو ساله کار صد ساله رو انجام بدن هرچند با شهلا موافقم شهر انتقام خودش رو خواهد گرفت !
**بهم اولتیماتوم میده تا قبل از عید باید تصمیت رو بگیری میگم حالا توی این موقعیت میگه آره چون بزرگترین آرزوش دیدن روز ازدواج تو بود میگم ...پس چرا خودش بهم هیچ وقت بهم نگفت ! شاید میدونست من هیچ وقت اهلی نمیشم
***حس بدی دارم پر از اضطراب ، دلشوره ، تنهایی و پوچی دنیا فکر کنم به همه اینها میگن افسردگی
****هنوز باورم نمیشه پدربزرگ رفته !

حرف زیاده برای گفتن و ولی حوصلهایی برای نوشتن نیست این عکس ها هم حاصل پیاده روی در یک روز پاییزی اصفهان

خیابانی عریض و مشجر و برگهایی زرد و قرمز و رقص برگها در قاب آسمان در آن فاصله زمین و شاخ درخت و باد که بی محابا و بدون ترس موهایم را نوازش میکند و چشم میدوزم به ماه خونین که از پس رود نظاره نگر من است و تا خانه همراهیم میکند بی هیچ ترسی و لحظه به لحظه نورانی تر میشود ......یعنی با این همه زیبایی امیدی هست برای زندگی دوباره و به دور از تشویش زندگی بدون خبر بد !
من از جادهها، کوهها، کلمات
از دریاها و دشنامهای بسیاری گذشتهام.
(میگویند وقتی مصیبتِ ماه
از حَدِ تاریکترین شبِ ناجور میگذرد،
دیگر هیچ ستارهای
بر مزارِ مردگانِ ما گریه نخواهد کرد.)
دروغ میگویند
تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیدهدَمی
کوه و جاده و دریا چیست
دریا و دشنام و کلمه کدام است
من خودم این حروفِ مُرده را
به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.
من عطرِ آلوده به روز را میشناسم
سرمنزلِ دورِ جادههای جهان را میشناسم
سایهسارِ بلند کوه و
تنفسِ کوتاهِ کلمات را میشناسم.
نه دریا از دهانِ سگ و
نه آدمی از دشنامِ آدمی،
هرگز آلودهی اندوه نمیشوند.
سیدعلی صالحی
خسته شدم از این بودن بیهوده ام از این در جا زدن ، از این همه تلاش بی ثمر ولی کی باور میکنه ! از اون همه نصیحت هم خسته شدم از گفتن اما ، اگر و شاید هم بیزارم دیگه به چیزی دلخوش نیستم حتی اون معجزه کذایی میدونم پشت اون مه هیچ شهری انتظار من رو نمیکشه زندگیم همین برکه است که با دست پا زدنم تنها به غرق شدن خودم کمک میکنم فقط همین دیگه چشم انتظار هیچ چیز نیستم هیچ چیز !
این روزها ترانه این خواننده جوان افغان (تواب آرش ) که خلوتم رو پر کرده !
دارم کم کم برمیگردم به زندگی 5 6 سال پیش ، دارم میشم همون آدمی که همیشه دوست داشتم پر سرو صدا و جنجالی نمیدونم شاید این تغییر جدای از همه دلتنگی هاش تنها حسنش همین باشه که خودم رو پیدا کردم الان حوصله همه رو دارم میشه گفت شادم تنهاییم رو با خودم پر میکنم با کتابهایم و فیلمهای جدیدی که می بینم و هزاران هدفی این روزها به فکرم سرازیر شدن و برای اولین بارپس سالها چشمانم میخندند و این را دوستی قدیمی به من گفت ! درست لحظه ایی که باز هم اون فکرهای گذشته به سراغم میاد دوان دوان دل می سپارم به زاینده رود و با دستانم تن سردش را لمس میکنم به یاد کارون ، به غروب سی و سه پل چشم میدوزم و تجسم میکنم پل سفید را با همراه غروب زیبای کارون هرچند که آسمان اینجا به اندازه آسمان شهرم ستاره ندارد ولی ماهی دارد زیبا پنهان در هاله ایی از نور !
دو هفته ایی است اینجایم و با این همه حس خوب و جدید هنوز عادت نکرده ام به این محیط ، همه چیز برای جالب اعجاب انگیز کشف دوباره مکان ،شبیه کودکی شده ام که برای اولین بار اجازه یافته چند قدمی از پدر و مادرش فاصله بگیرد و من این تجربه را دوست دارم هرچند هنوز هم مکان خوابهایم همان خانه قدیمی است ولی باور کردم که عمر میگذرد چه خوب و چه بد و در این روزگار سخت سعی میکنم زندگیم را برای خودم سخت تر نکنم هر چند خوب میدانم آن سو تر در یکی خوزستان عزیزانی از دوری ما دلتنگند و این رو از بغض پنهان در صدایشان میفهمم و خوب میدانم که آنها هم کم کم عادت میکنند به ندیدن هر روزه ما !زندگی مملو از این ندیدن ها ست . امیدوارم پری تصمیم نگیره چوپش رو پایین بیاره که هیچوقت به نفع من نبوده !
نرگس عزیز ممنونم از بودنت و همراهیت در آن روز شلوغ و پر از اعجاب![]()
![]()
براي آخرين بار در شهر قدم ميزنم هوس پياده روي کردم در اين گرماي مردادماه. هوس کردم تمام کوچه پس کوچه ها را در خاطرم ثبت کنم اصلا چه اميدي هست به بازگشت دوباره ، به اين روزگار هيچ اعتباري نيست هرچند طبق عرف شهرم تو هر کجاي دنياي بميري چند متري خاک براي بازگشتت کنار گذاشته شهر پس از مرگ هم با تو مهربان است
قدم ميزنم در چهارراه شهرباني چشم ميدوزم به چاه شماره يک و دل ميسپارم به تمامي آن هياهوهای خاموشش . دلم تنگ ميشود براي همه پس کوچه هايي که هنوز هم نام ندارند و براي کوچه هايي که نام نفت را بر خود دارد دلم تنگ ميشود براي خانه پدربزرگ که بعد رفتنش هيچ وقت هواي کودکي را نداشت براي آن درخت توت بلند و سايه سخاوتمندش ، براي مادربزرگي که هنوز چند ماه از رفتنش نگذشته جاي خاليش به اندازه سالها آزار دهنده است به حياط بزرگ خانه اش که امروز او را کم دارد و خانه ایی که از اردیبهشت ماه خالی از سکنه است و کسی نیست که عصا زنان به استقبالت بیاید ، براي مدرسه ام دلتنگم براي تک تک پسراني که در راه مدرسه عاشقشان شدم و جزيي از آن روياهاي کودکانه ام شدند دلم برای باغچه خانه مان تنگ می شود هرچند ديگر اینجا هيچ چيز مزه کودکي نمي دهد نه خيابانها نه کوچه ها و نه خانه پدربزرگ و مادربزرگ ، دلتنگ بوي نفت و گاز ميشوم بوي سخاوت و مهرباني ، دلتنگ لهجه ميشوم و سلام گرمي که هميشه بدون هيچ آشنايي گذشته ایی همراه ماست
پ ن من زیاد توی آهنگ به روز نیستم و بیشتر از موسیقی کلاسیک و سنتی خوشم میاد ولی از این آهنگ Persian Love سعید مدرس خوشم اومده می تونید از اینجا دانلودش کنید و اگه ویدیو اش هم میخواستید اینجا


