تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

مهمان کویر بودم سفری پر از هیجان شادی و همسفرهای خوب ، رفتن به این سفر رو مدیون اصرار و پافشاری  این خانومم






+تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

چشمه دیمه چهارمحال بختیاری .لاله های  واژگون

+تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

لردگان چهار محال بختیاری

ایذه

تالاب چغاخور

گل بابونه

+تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 4:59 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

نوروز خوبی بود؟ نمیدانم !!!چشمهایت را گرد نکن باور کن نمیدانم این 13 روز را چه کرده ام سالهاست که نوروز  برایم بی معناست فروردین برایم شده شبیه هم ماههای دیگر و تنها فرقش دو هفته تعطیلی بی خاصیت باور نمیکنی ؟ نوروز تنها نویدش اعلام بالا رفتن سن  است بس ، نوروز از سالی برایم بی معنی شد که مدرک به دست در به در کار بودم ( و هستم )وقتی 365 روز را بیکار درخانه بنشینی مطمئنا این (14)13 روز می شود روزی شبیه روزهای دیگر ؛ فقط پیاز داغش زیاد است و آداب و رسومش غلیط تر و ثمره اش این وزن اضافه است که 365 روز را باید تلاش کنیم برای آب کردنش
سفر رفتم ، فامیل رو دیدم ،کلی هم غیبت کردیم عروس و داماد جدید فامیل  رو زیارت کردیم و کلی خبرهای پنهانی از پیوند های آینده شنیدیم که راست و دروغش گردن خودشان  که جز یکی صحت  بقیه تایید نشد
باز هم بگویم؟
با این همه فرقی نداشت مثل همیشه بود مثل آن روزها که خانه مان در همان دیار بود و این بار ما میزبان بودیم با این همه برای من فرقی ندارد چه مهمان باشم چه میزبان فضا یکی است
دیگر حرفی نیست همه چیز فقط دور تندی بود از یک دید و بازدید و مهمانی های پی در پی که چاشنی آن دیدن دوستانی بود بعد از 5 سال و.....

و نوروزمان اینگونه گذشت 
+تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:17 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

ساعت 12 شب  صداي اس ام اس از خواب بيدارم ميکنه سوفیا بود که ميگه آماده شو فردا بريم ابيانه با عجله پا ميشم هر چي به فکرم مي رسه ميندازم تو کوله آماده ميشم صبح اگه سوفیا نبود قيد سفر رو ميزدم که خواب رو به هر اکتشافي ترجيح ميدم
ميزنيم بيرون با اتوبوس ميريم طرف کاشان و سر يک فرعي که به طرف ابيانه مي ره پياده ميشيم و منتظر ماشين هيجان داريم و پر از انگيزه براي ديدن مکاني جديد
وارد ابيانه ميشيم هنوز نرسيده شروع به عکاسي تنها مجودي که به استقبالمون اومده جانوري چهار پا يا در زبان عاميانه همون خر

روستا جالب رنگ سرخ خانه هاي قديمي که تو رو به ياد اون برنامه کودک  خانه مادربزرگه ميندازه و پر پيرزن نقلي با دامن های کوتاه و روسري بلند  هرچند که تعداد ساکنان از انگشتان دست هم تجاوز نميکرد
بچه ها از تهران رسيدن ؛ فواد ، رها و مريم از تمام کوچه پس کوچه ها عکس گرفتيم شوخي کرديم سر به سر هم گذاشتيم با اينکه اين با هم بودن براي بار اول بود
ولي با توجه به توريستي بودن روستا از تمام امکانات اوليه محروم حتي يک سيستم بهداشتي درست نداشت و اطلاع رساني براي ديدن جاهاي ديدني مثل آتشکده امامزاده در حد صفر بود
موقع برگشت ورق برگشت هيچ وسيله براي بازگشت نبود ما توي او سرما که هوا لحظه به لحظه بدتر مي شد مونده بودم توي يک روستاي غريب  آانس سه روستا اونورتر داشت که خدا رو شکر ماشين نداشت هر دو بيشتر من کلافه به اعصاب بهم ريخته مدام به شماره هايي زنگ ميزديم که متصدي هتل با خونسردي به ما ميداد ولي بي نتيجه بود تا اينکه يک خانواده دلشون سوخت ما رو به عوارضي رسوندند
تجربه خوبي بود که تا وقتي وسيله نقليه نباشه نخوايم اداي جوونهاي کشورهاي ديگه رو در بياريم هوس کنيم کشور خودمون رو ببينيم آخه کجاي دنيا مکاني با اين همه آوازه و مهمتر از همه توريستي  امکانات رفاهي نداره ؟؟
 

+تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


ساعت دوازده شب جور شد با این خانم بریم ابیانه یعنی جمعه 11 بهمن 1387 فعلا عکس رو داشته باشید اگه حوصله گزارش کلامی برای بعدا


+تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

عمو و خانواده برای مسافرت اومدن اصفهان و تمام روز رو یا در حال خریدیم و یا دیدن آثار باستانی ،  برای همین کم پیدام اصلا نمیرسم مطالب رو بخونم یا کامنت بذارم درس و کتاب هم که هیچ،  هرچند که این کامپیوتر هم گرفتار پسرعمو و برادرها شده و در حال بازی فیفا

دیروز هم خانوادگی رفته بودیم شهرکرد ، دیدن کوهرنگ و چلگرد و چشمه دیمه خیلی خوش گذشت هر چند گرما گاهی اذیت میکرد ولی بودن در طبیعت ، دیدن سیاه چادرهای عشایر ( که در زبان محلی بهش بوهون میگیم ) به تنهایی کلی می ارزید یک جای دنج برای گوش دادن موسیقی ......

 تمام این وراجی ها هم برای گذاشتن عکسهای زیر بود و بس راستش یک جورایی رفع تکلیف از مطلب قبلی خسته شده بودم !!!!!

چشمه دیمه

+تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |





برگشتم .....تبريز يعني لمس سرما در بهاري ترين فصل سال ، يعني بودن در کنار مردمي که به زبان تو صحبت نميکنند ، يعني حس سردرگمي ؛ يعني انتظار براي خاطره ايي که هرگز متولد نشد و با هم بودني که ميسر نشد

عجيب ، معماري شهر شبيه اهواز بود شايد براي همين بود که زياد احساس غريبه بودن نداشتم يکي از دوستان تبريزي هم که اهواز رو ديده بود اين حرف من رو تاييد کرد تجربه خوبي بود و از همه مهمتر ديدن دوستان ، شهرزاد و اولدوز که فرصت ديدنيهاي شهر رو به اين دو مديونم و در کنار اين دو ديدن يک دوست خيلي خيلي قديمي که هر گز فرصت ديدار حضوري ميسر نشده بود و با فراز و نشيبهاي يک رابطه دوستانه حدس ميزدم که هرگز هم فراهم نخواهد شد

فکر کنم در تبريز جماعت اناث در اقليت قرار دارند چون در همين سفر کوتاه تمامي از ميزبان ما تا اقوامش به بهانه ايي يک عکس تکي از من و همسفرانش مينداختند بعد از عکس هم مدام در مورد پسر رو برادر ، پسرخاله بحث ميکردند تازه من کندذهن روز آخر سر نخ رو گرفتم بابا اينجا چه خبره !!!!! اول فکر ميکردم به علت سن سال ما رو هم جز آثار تاريخي اصفهان حساب کرده اند ! در هر حال اگه يک وقت بلوتوث عکسهاي ما توي تبريز رايج شد دوستان تبريزي حتما خبرش رو به ما برسونن نيازي هم به غيرت نيست ما که همه راضي هستيم ديگه روزگار ناز و ادا گذشته بايد در اين موضوع منطقي بود وگرنه عواقبش غير قابل جبران از موقعي که هم رسيدم خونه دارم همه خانواده رو تشويق ميکنم تابستون يک سفر بريم تبريز ، چه ميشه کرد يک لحظه غفلت برابر است با يک عمر پشيماني


يک شب هم در تهران مهمان صدف بودم که حسابي ازم کار کشيد مجبور بودم تمام خوردني هاي موجود در خونه رو بخورم يکي دو بار هم من مفسده !!!!نزديک بود يک عمر عبادت عماد رو تنها با يک تار مو بر باد بدم که خدا به هر دومون رحم کرد


عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |