تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران - هذیان
هذیان
و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ‌لنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا من‌اش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آن‌جا که تو ایستاده‌ای...
(شاملو)



اینجا هوا بهاری است و بها دادن به هوس قدم زدن در کناره زاینده رود تنهای تنها و دل سپردن به نسیم و نفسی عمیق کشیدن چشم دوختن به زنان دوچرخه سوار به عشاق دست در دست هم و به خنده های کودکانه دخترکی زیبا سپردن لبخند برای نگاهی که تو را می پاید بی ترس بی اضطراب و بی هیچ خجالتی !
امروز که بهم زنگ زد بعد سالها یادم آمد آن روزهای پر از شادی پر از غرور زمانی که دنیا در دستانمان بود و آینده در تسخیرمان ، یاد یک عشق قدیمی ، نگاه های پنهانی هیجان یافتن نامش و اضطراب اولین سلام ، ولی مدتها بود که فراموش شده آدمها همیشه وقتی پیداشون که دیگه فراموش شدند . نمیدونم چرا این روزها فصلهای دفتر زندگیم به سرعت بسته میشه و آدمها به راحتی از زندگیم دور !

هیچ وقت در پیدا کردن آدم موفقی نبوده‌ام اما همیشه در از دست دادن پیشتازم

پ ن : امروز هم خسته ام هم کسل

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط بي بي باران |