|
منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را
|
زن و مرد هنرپيشه حريصانه همديگر رو مي بوسند
مادربزرگم اين صحنه رو مي بينه به نهايت تمام گناه هاي کرده و نکرده اش استغفار ميکنه و تحکم آميز ميگه خاموشش کن ، اين اجنبي هاي بي دين ايمون اصلا حيا ندارند
فيلم مورد علاقمه فردا هم مطمئن نيستم براي ديدن تکرارش برق باشه حوصله سانسور کردن هم ندارم ميگم خواهر و برادرن !!!! با تعجب نگاه ميکنه ميگه راست ميگي؟ پس خدا رو شکر اشکالي نداره نگاه کن عزيزم
ميپرسه اين دخترهايي که با لباسها مي رقصند بي کس و کارند؟ پدر مادر ندارند ؟ اصلا کارشون چيه ميگم نميدونم حتما شغلشون رقاصی ديگه بعد آروم زمزمه ميکنه ان شاءالله که ايراني نيستند
پسرک درس نميخونه به هيچ طريقي ، نه تشويق نه تنبيه ، پدرش با عصبانيت سرش داد ميکشه (بدون توجه به بودن من ) و مدام اين جمله رو تکرار ميکنه درس نخوني ميخواي چکاره بشي بدبخت ميشي ، علاف، بيعار يکدفعه به من اشاره ميکنه : ببين ميخواي از اين بدتر بشي تازه درس خوند و هيچي نشد حالا خدا به داد تو برسه !!! خدا رو شکر هيچي نشديم حداقل آيينه عبرت شديم
یک اهری بازی جدید راه انداخته آخرین باری که برقتون رفت کی بود برای ثبت در تاریخ !
کسی از دوستان با تور سفر به تاجیکستان داشته؟
پس از تحریر: (...) عزیز ممنونم خوشحال میشم همچنان از نظراتون استفاده کنم