تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران - مهر و خاطره ها....

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

 


نگاه کن که غم درون ديده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سايه‌ی سياه سرکشم
اسير دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد         فروغ فرخزاد

مادربزرگم نذر کرده تا من امسال از این سردرگمی  نجات  پیدا کنم  و از تمام این درجا زدن های پی در پی ، این روزها من به بزرگترین دغدغه فکری او بدل شدم و من به سادگی او حسودی میکنم و به این باورهای پر از مهربانیش . بعضی اوقات به خودم میگم کاش نگاه من هم نسبت به دنیا ، مثل او ساده بود   و باور کردن بعضی مسایل اینقدر برایم سخت نبود شاید ناشکری باشه ولی بدجوری آرزو می کنم که کس دیگه ایی  برای من تصمیم گرفت به جای من حرف می زد و شاید به جای من زندگی می کرد هرچند که به قول مادربزگم من بزرگترین ناشکر زمینم اون میگه تو هنوز درک نکردی که زندگی بدون عشق چقدر بی معنی

اول مهر پر از خاطره هرچند که چند سالی است مهر برای من بی معناست ولی هنوز خاطره روز اول مدرسه که آمیخته با ترس جنگ و بمباران بود از ذهنم پاک نشده . دوستانم را به یاد ندارم ولی هنوز آن کلاس کوچک را به خاطر دارم و  اولین معلمم که چند سال پیش باز نشسته احساس می کنم  قرنها از اون دوران گذشته چقدر دلم تنگ شده برای دویدن ، دوچرخه سواری فریاد زدنهای پی در پی در خیابان دلم تنگ شده برای دورانی که هنوز اسیر دست تعارف و عرف نبودم چند سالی است که باد موهایم رو نوازش نکرده و صدای سرشار از شادیم سکوت رو نشکسته چقدر فاصله افتاده بین  این اول مهر و اول مهر ۱۳۶۴  دلم تنگه برای لحظه ایی خودم بودن .............

 

+تاريخ جمعه یکم مهر 1384ساعت 3:12 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |