تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران - زن سی ساله

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را


وقتي سي‌ساله مي‌شوي قصه از نو  شروع مي شود و تو مي‌ماني و خط قرمزهايي که روز به روز پر‌رنگ‌تر مي شوند. اين بار زندگي و خواستنی‌هایش شبيه کفش هاي افسانه‌اي سيندرلا مي شود. برای هر کاری در این سن یا بزرگ شده‌ای یا هنوز کوچکی، یا دير شده و يا هنوز زود است. و تنها کار تو اين است که چشم انتظار آن کفش جادويي بماني، که شايد هرگز نرسند، ولی همین امیدواری به بودنش زیباست.

سي‌ساله که مي‌شوي دوست داري بي حد و مرز باشي، دوست داري هر کاري را که سالها برايت منع شده بود انجام دهي، دوست داري سيگار بکشي، هرچند هرگز سيگاري نبوده‌اي، یا گاهي لب را تر کني، هرچند که هرگز دهان به نوشيدن باز نکرده‌اي و يا حتي دوست داري بوسيدن را تجربه کني. دوست داري نهان و آشکار در کنار محبوب باشي_بدون قید و بندهای رايج عرفي.

تو سي‌ساله‌‌اي، با تمام خواستني‌هاي سرکوب شده. و حريصانه تلاش مي‌کني از اين سالهای باقیمانده نهايت استفاده را بکني. تلاش مي‌کني هر آنچه که آرزويت است، هرچند ناموفق، ولي براي يکبار تجربه اش کني، حتي اگر به روايتي سرت به سنگ بخورد. که من اين روزها دوست دارم خود تجربه کنم شکسته شدن اين سر را.

باورش سخت، من سي‌ساله‌ام، اما فکر مي‌کنم اين دوره شادتر از دوره قبل خواهم بود. شايد ياد گرفته‌ام از لحظه لحظه عمرم استفاده کنم و اجازه ندهم هيچ کس به بهانه دوستي آزارم دهد.

حس غريبي دارد اين دهه چهارم زندگي

پ ن:مدتها بود میخواستم حسم رو از سی سالگیم بنویسم تا ثبت شود برای آینده ؛ که فرصت نمیشد

عکس از میثم قاسمی ؛ من در کویر مرنجاب


+تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |