تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران -

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را


 

چند وقتی فکر میکنم دیگه توی مکان زندگی نمیکنم  نمیتونم حس کنم روی زمینم احساس میکنم درگیر یک خلا شدم مثل پرت شدن از یک بلندی ولی هیچ کس حرفم رو نمیفهمه  دیروز که این حرف رو به دوستم زدم تا چند لحظه ایی با تعجب نگاهم میکرد آخر سر هم گفت پویه یک سر به یک دکتر بزن انگار وضع روحی آشفته ایی داری !!!! فکر کنم این روزها خیلی چرت و پرت میگم خودمم هم میدونم ولی نمیدونم چکار کنم؟ ولی خودم خوب میدونم چه مرگم دارم این روزها دارم با تضادها دست و پنجه نرم میکنم راستش دیگه از این عرف از این قید وبندهای جامعه خسته شدم . به خدا دختر بودن هم بد دردیه یا باید خودت رو بزنی به بی قیدی یا باید به سیاست باهاش کنار بیای که من نمی تونم .دیگه خسته شدم از بس غصه حرف مردم رو خوردم از این پچ پچها هم خسته شدم نمی دونم دیگه داره باورم میشه این کارها جز فرهنگ ماست هیچکاریش هم نمیشه کرد. نکنه من هم به همین درد مبتلا بشم ؟

 دیروز توی کتابفروشی چشمم افتاد به کتاب مجموعه قوانین ازدواج موقت  انگار این موضوع خیلی مورد توجه قرار گرفته , و همه علاقمند به اطلاع در باره قوانین اون هستن  چون بیشتر کتابهای قسمت حقوق شامل همین موضوع بود فکر کنم بیشترین موضوع چاپ شده مهریه و ازدواج موقت بود   حالا می خونمش و برای اطلاع عموم حتما درباره اون چیزکی مینویسم 

خواستم از جنگ بگم و از احساسم از اون دورانی که هرگز فراموشش نمی کنم خواستم از  خوزستان بگم از این روزهایی که دیگه فراموش شده و کسی به یاد نداره که نفت ماست تامین کننده نیازهای تمام کشور ولی این نازنین بهتر نوشته چقدر احساس ما بچه های جنگ شبیه هم !!!!

 

+تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 6:50 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |