|
منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را
|
عشق
رطوبتی چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی
بر سرنوشت خود
آه
پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی احمد شاملو
من نمیدونم چرا ما دخترها تا عاشق میشیم زود دست و پامون رو گم میکنیم فکر میکنیم که توی دنیا تنها پسری که وجود داره همین طرف ماست . چشمامون رو می بندیم روی واقعیت ها خواسته هامون تمام نا هنجارهامون با یک جمله دوست دارم تبدیل میشه به هنجار مهم نیست که اون خودش رو با عقاید ما هماهنگ کنه مهم اینه که ما مطلوب اون باشیم روز به روز هم به فرد ایده آل اون نزدیک بشیم حتی اگه علایقمون و تمام فاکتورهای مورد نظرمون رو زیر پا بذاریم که یک وقت با حرفی و یا ایرادی باعث ناراحتی او نشویم ولی او هر وقت ما رو مخالف آمالش ببینه و یا کمی مزاحم خیلی راحت حذفمون میکنه انگار نه انگار اتفاقی افتاده
تمام هفته گذشته رو سعی کردم این موضوع رو به دوستم تفهیم کنم ولی انگار نه انگار ، میدونم سخته آخه یک سال و نیم با یک پسر دوست بودن و تمام وقتت رو با اون گذروندن کم نیست ولی این آقای محترم بعد از این همه مدت خیلی راحت به دوست من گفته من و تو به درد هم نمیخوریم به همین راحتی وضع روحی دوستم اونقدر بهم ریخته بود که میخواست درس و دانشگاه رو رها کنه نمیدونم چکار کنم ، خیلی نگرانشم هرچند که به نظر من آدمی که به قول و عده اش وفا نکنه اصلا ارزش غصه خوردن نداره و باید فراموشش کنه ولی مگه دوستم قبول می کنه !!!!!
راستش من خودم هنوز نمیدونم عشق چیه ، زیاد هم مایل به تجربه کردنش هم نیستم چون عواقبش رو دیدم ولی یک چیز رو خوب میدونم اگه قرار باشه با عشق ، غرورم رو علایقم و آروزهایم رو اصلا فراموش کنم کی بودم پس امیدوارم هیچ وقت به اون دچار نشم !!!!
این هم یک مطلب از شبنم عزیز در مورد عشق