تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران - یاد آر.....

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

 

پدربزرگ خیلی راحت رفت اونقدر ساده که حتی فکرش هم نمیکردیم در یک روزهای مهر سال 68 یادم اون روز صبح من مدرسه بودم که معلم اومد سر کلاس من رو راهی خونه کرد . نبودش برای ما که تمام کودکیمون در خونه کوچک اون گذشته سخت بود غیر قابل ، باور اونقدر سخت که هنوز بعد 17 سال انگار روزهای اولیه  که اون رو از دست دادیم .بیشتر کودکی ما با اون گذشت و نوه بزرگتر بودن این حسن داشت که بیشتر از همه با او همراه بشم
خونه پدربزرگ یک خونه دوری قدیمی بود با یک درخت توت که بعد این همه سال هنوز حسرت بالا رفتن از اون به دلم مونده و یک باغچه پر از شب بو و یاس که خودش با دست خودش کاشته بود  و یک تخت سیمی که هر روز غروب روی اون نشسته بود .  انگار همین دیروز بود . پدربزرگ مهربان و پاک و کم حرف بود و  بیشتر اهل عمل .  او که رفت وسوسه دویدن توی اون حیاط توی تمام دلتنگیها گم شد ، گلهای شب بو خشک شدن و طولی نکشید  درخت توت هم قطع شد  و تنها یادگارش شد تک درخت لیمو باغچه خانه ما .این روزها پر از خاطره ام از او ، از راه مدرسه ایی که با هم طی کردیم از وسوسه  های شیطنت که او میدید  ولی چشمهایش رو هم میذاشت از مهربانی های که هرگز فراموش نخواهد شد  ................این روزها هوای دیدنش رو دارم هوابودنش راستش رو بخوای امسال بیش از همیشه  دلتنگشم

 

+تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |